سبا :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

سبا

داشتم تلگرامی با کوثر حرف می‌زدم. خلاصه‌ش این بود که این چند وقت صبا رو زیاد دیدم تو اتوبوس. ولی یه بار که بهش گفتم ما هم‌کلاس بودیم، اون منو یادش نیومد.
بعد یه نگاه به پیامی که داشتم می‌نوشتم انداختم و برگشتم همه‌ی "صبا"ها رو کردم "سبا" و بعدم بغض کردم و چشمام پر اشک شد.
اه... لعنتی!

+ روزی که بتونم گذشتن این ۳-۴ سال و اتفاقایی که توش افتاده رو باور کنم، می‌تونم بگم از یکی از بزرگترین چالش‌های زندگیم با موفقیت عبور کردم.
+ "در این لحظه‌های پر از دلهره، به من جرات تکیه کردن بده..."


+ از بودن خسته‌ام. تو هر فضایی. اگه می‌شد یه مدت نباشم، خوب بود.
Designed By Erfan Powered by Bayan