پادگان :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

پادگان

از اول امسال که محمدمتین هم مدرسه‌ی شیفت صبح میره، خونه‌مون عجیب‌غریب شده. ساعت ۵ و نیم صبح یه جوری همه بیدارن که انگار ۱۱ ظهره. ساعت ۶ صبح که از اتاق میام بیرون، می‌بینم یکی داره دم در کفش می‌پوشه که بره، یکی داره صبحانه می‌خوره، یکی داره برا خودش وسط هال راه میره و حتی گاهی همون موقع صبح یکی هم تلوزیون روشن کرده! بعضی وقتا فکر می‌کنم مثلا اگه یه روز از اتاق بیام بیرون و ببینم سفره‌ی ناهار پهنه و همه دارن ناهار می‌خورن هم چندان تعجب نمی‌کنم.


+ عوضش ساعت ده و نیم شب هم خاموشیه که خب این یکیو اصلا دیگه درک نمی‌کنم.

Designed By Erfan Powered by Bayan