بزرگتر مساویِ دو :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

بزرگتر مساویِ دو

-«... می‌خواستم یه کتاب رو برای دوستم توضیح بدم، با خودم گفتم بی‌خیال، من که یادم نیست. بعد همین طور که این فکرها از ذهنم می‌گذشت، احساس کردم یه نفر دیگه داره کتاب رو توضیح میده. با هر جمله‌ی جدیدی که می‌گفت، من هم به یاد می‌آوردم که اینا تو کتاب بوده. هر چی که بود مطمئنم اول صدا رو می‌شنیدم و بعد اون تکه از متن یادم می‌افتاد. بعد از چند لحظه متوجه شدم صدا، صدای خودمه. من بودم که داشتم حرف می‌زدم. عجیب بود. کاملا دو نفر شده بودم. دو تا آدم جدا. یکی حرف می‌زد، اون یکی گوش می‌داد و تعجب می‌کرد.»

اینا رو که گفتم، انتظار داشتم بگه «می‌فهمم چی میگی.» یا «منم یه بار این‌جوری شدم.» یا ... اما نگفت. فقط تعجب کرد. 
اول ترسیدم از این که احتمالا دارم یه چیز غیر عادی‌ رو تجربه می‌کنم؛ اما بعد احساس قوی‌تری جایگزین این ترس شد. غم شاید.
به این فکر کردم که به زودی روزهایی می‌رسه که نیست و من اصلا نمی‌تونم این قدر باهاش حرف بزنم که اون بعدش بخواد بگه «می‌فهمم، منم همین‌طور» یا نخواد بگه.
به این که روزهایی قراره برسه که بعد از ۱۰ سال دیگه قرار نست باشه و اون موقع احتمالا جای خالیش بیشتر از هر کس دیگه‌ای که رفته احساس میشه. بیشتر از سارا، درسا، شراره، فاطمه و ...
به این فکر کردم که اصلا ماها* چاره‌ای نداریم جز این که دو تا آدم جدا بشیم. که یکی‌مون زندگی کنه و تلاش کنه و درس‌های دانشگاه رو پاس کنه و اون یکی یا بره دنبال تافل و اپلای و آماده شدن برای زندگی تو غربت، یا فکر کنه جا مونده و رفتن تک تک دوستاش رو ببینه و نتونه هیچ کاری برای نگه داشتن اونا انجام بده و هرروز غمگین‌تر بشه.

+ هر بار که از مراحل اپلای بهت میگن،هم دور شدن و از دست دادن‌شون رو می‌بینی و هم براشون آرزوی موفقیت می‌کنی. این دو تا رو چطور میشه تو یه آدم جمع کرد؟
* ماها یعنی ماها. یه گروهی که من عضوش هستم.
آبجی خانوم (فاطمه ...)
۰۵ آذر ۲۳:۲۱
و به این سوی چراغ که اپلای با ازدواج و رفتن به شهری دیگر و درگیر زندگی متاهلی شدن فرقی ندارد ... هعییی

پاسخ :

بستگی به آدمش داره. من دوستی دارم که اپلای کرده ولی بازم باهاش در ارتباطم، دوستی هم دارم که دیگه تحویل نمی‌گیره از وقتی رفته. دوستای ازدواج کرده‌م هم همین جور.
جناب منزوی
۰۵ آذر ۲۳:۳۲
خدایش عجیب بود :|  :)

پاسخ :

و نمی‌دونم چی بود:))
•| فـاطـمـه |•
۰۶ آذر ۰۰:۱۸
آره می‌فهمم خیلی غم انگیزه. منم وقتایی که به جمع پنج نفره مون تو دانشگاه فکر می‌کنم، به اینکه ۳ سال بعد الان در چه حالیم دلم می‌گیره. هلیا که به احتمال خیلی خیلی زیاد میره از ایران. لیلی هم همینطور احتمالا. فاطمه هم احتمال زیاد ازدواج کنه. تهش شاید بمونیم من و ندا که اونم لابد اونقدری سرگرم سرکار و درگیری هامون می‌شیم که دیگه فرصت نمی‌کنیم همو ببینیم. دلم می‌گیره وقتی فکر می‌کنم به آینده. مخصوص به رفتن لیلی و هلیا. دلم نمی‌خواد برن با اینکه می‌دونم اگه برن موفق تر و خوشحال تر می‌شن.

پاسخ :

:)
درسته که غم‌انگیزه، ولی همیشه اگه از قبل بهش فکر کنی غم‌انگیزتر به نظر میاد.
رضا صبری
۰۶ آذر ۰۰:۲۹
ته داستان( همه از هم جدا میشن) من خیلی خوشحالم چون میدونم ته تمام داستان به جدایی ختم میشه به جای این که نارحت باشم ترجیح میدم براشون آرزوی بهترین ها رو داشته باشم و تا وقتی که هستن قدرشون رو بدونم خوشحال باشم از جمعمون لذت ببرم -
(چشم ها رو باید شست ، جورِ دیگری باید دید ، جورِ دیگری باید تفکر کرد )

پاسخ :

درسته، باید آرزوی بهترین‌ها رو داشته باشیم. چون انتخاب خودشونه و ما هم دوستاشون هستیم. ولی نمیشه که اصلا هم ناراحت نباشیم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan