می‌خواست اصرار نکنه خب! :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

می‌خواست اصرار نکنه خب!

تقریبا یک چهارم غذام مونده بود. با همون ظرف مقواییش برش داشتم که سر راه برگشتن، بدم به گربه. 
جلوی در خروجی، یکی از مسئولای فست‌فود گفت "خانم بدید براتون pack کنیم". تشکر کردم و گفتم نمی‌خوام. دوباره گفت "نه، بدید براتون pack کنیم." باز گفتم نه،خیلی ممنون. آقاهه دیگه داشت میومد که ظرف رو به زور از دستم بگیره و ببره pack کنه که مادرجان از راه رسید و گفت "نه آخه، می‌خواد بذاره جلو گربه."
آقاهه یه "آها"ی ضعیف گفت و با قیافه‌ی وارفته رفت سر جاش ایستاد.
بنده خدا با خاک یکسان شد:))

+ما هم احتمالا دیگه نمیریم اونجا :دی
جناب منزوی
۰۴ آذر ۰۱:۲۴
خدا رحمتش کنه پسر خوبی بود :))

پاسخ :

خدا همه‌ی اموات رو بیامرزه:))
احسان ..
۰۴ آذر ۰۶:۲۴
میگفتی نه میخوام بریزم جلوی هاپو
احتمالا دیگه تو افق محو میشد!

پاسخ :

:)))
همین حدش هم زد نابود کرد بیچاره رو:))
صبورا کرمی🦄
۰۴ آذر ۰۷:۵۶
😂😂😂😂😂😂😂😂😂
عاشق مامان هام😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

طرف چقدر خواسته مشتری مداری رو تامام کنه😂😂😂😂 مامانت زد نابود کرد مثل هیروشیما😂😂😂

پاسخ :

:))))
تا نصفه شب داشتیم می‌خندیدیم:))
آزاد ...
۰۴ آذر ۱۲:۲۱
چه شکست عظیمی خورد بنده خدا!

پاسخ :

خیلی داغون شد بیچاره:)))
Sa Saj
۰۷ آذر ۱۸:۴۱
یعنی منو کشتن این مامانا :)

پاسخ :

:)))
انصافا تقصیر خود آقاهه بود:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan