تیرِ هفتم :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

تیرِ هفتم

 

مشکلی وجود نداشت. هر کسی حق داشت یه بار اسلحه رو بگیره و ازش استفاده کنه. 
اما کنار اسلحه، یه کاغذ بود که به هر کس اسلحه رو می‌خواست داده می‌شد. بالای صفحه، با تیتر بزرگ نوشته بودن "تیر هفتم" . بعدم چند بند نوشته‌ی ریز که هیچ کس تو اون حال و هوا حوصله نمی‌کرد بخونه.
همه به تیتر نگاه می‌کردن. تیر هفتم. با شلیک هفتم، تیر از اسلحه خارج می‌شد.
اسلحه رو می‌گرفتن،با دست‌های لرزون، چشم‌هایی که می‌خواست از حدقه خارج بشه، و لکنت. نگاهی به کاغذ می‌کردن و بعد همون‌جوری یا مچاله شده اونو کنار مینداختن.
به طرف هدف می‌رفتن و اسلحه رو به سمتش می‌گرفتن. هدف همون آدمی بود که تو زندگی هر کسی ممکنه باشه و مطمئنه که اگه یه روز بهش اسلحه بدن و قتل براش عواقبی نداشته باشه، اونو می‌کشه.
با چشم‌های بسته شلیک می‌کردن. با هر بار فشردن ماشه، لرزش دست بیشتر می‌شد و تعداد پلک زدن‌ها کمتر. بعضیا به گریه می‌افتادن. بعضی‌ها از همون اول دو دستی اسلحه رو می‌گرفتن و بعضی‌ها بعدا دست دوم رو روی اسلحه قرار می‌دادن تا لرزش رو کنترل کنن. اما فایده نداشت.
هدف‌ها بر خلاف انتظار، هیچ کاری نمی‌کردن. ساکت می‌نشستن و به قاتل‌شون نگاه می‌کردن.انگار که مرگ خودشون رو باور کرده بودن.
هر کسی می‌دونست ۶ بار فرصت داره که خودش رو امتحان کنه و ببینه آیا واقعا می‌خواد این کارو انجام بده؟ آیا توانایی شلیک تیر هفتم رو داره؟ ولی تقریبا هیچ‌کس وسط راه پشیمون نمی‌شد.
بعضی‌ها بین هر دو شلیک مدت زیادی مکث می‌کردن و بعضی ۶ شلیک اول رو پشت سر هم انجام می‌دادن و قبل از شلیک هفتم مکث می‌کردن.
اما همه‌شون موقع شلیک تیر هفتم تقریبا یه حال داشتن. می‌دونستن که این دیگه آخرشه. می‌دونستن که بعد از این شلیک، راه برگشتی نیست. می‌دونستن که این اتفاقی که دارن رقم می‌زنن، تغییرات بزرگی رو تو زندگی‌ و روحیات‌شون به وجود میاره.
بنگ...!
با چشم‌های بسته، برای بار هفتم شلیک می‌کردن و بعد از چند ثانیه، بهت زده چشم‌هاشون رو باز می‌کردن. هدف بدون هیچ آسیبی روبه‌روشون نشسته بود. با همون نگاه مبهم.
تیری در کار نبود.
اما اونا تصمیم خودشون گرفته بودن. اونا از شلیک ششم گذشته بودن و خواسته بودن که شلیک هفتم رو هم انجام بدن. شاید تو شمارش اشتباه کرده بودن... یه بار دیگه... باز هم تیری نبود... یه بار دیگه... حالا دیگه تند و تند ماشه رو فشار می‌دادن. بعضیاشون می‌خندیدن. خنده‌های عصبی و بلند. دیگه نیازی نبود گلوله‌ها رو بشمارن. تیری وجود نداشت. از اول هم تیری در کار نبوده.بعضی‌ها به خنگی خودشون می‌خندیدن و ماشه رو پشت هم فشار می‌دادن: مگه ممکنه به آدم اسلحه بدن و بگن یکیو بکش و کسی هم کاری نداشته باشه؟
پس شلیک می‌کردن. هیچ خطری هیچ کس رو تهدید نمی‌کرد. پس شلیک می‌کردن. از اون تصمیم عجیب عبور کرده بودن و شلیک می‌کردن. 
شلیک دوازدهم... شلیک سیزدهم...شلیک چهاردهم...شلیک چهاردهم! با شلیک چهاردهم، تیر از اسلحه خارج می‌شد. همون طور که روی کاغذ نوشته شده بود. کاغذی که چند تا کپی ازش همون دور و بر روی زمین افتاده بود و هیچ کس اونو نخونده بود.
بُهت... گریه‌... خنده.... و هدفی که حالا واقعا نگاهش خالی بود. خالیِ خالی...
 
 
+ صوتیِ همین پست.


 

+ بعدا نوشت: این پست توصیف یه خواب بود. حتی الان باورم نمیشه چنین چیزایی رو دیده باشم، ولی صبح که یادم بود نوشتمش. خلاصه که دنبال این نیستم که چیز خاصی ازش برداشت بشه.

مسـ ـتور
۰۳ آبان ۱۰:۲۳
انگار یه همچین امتحانی رو برای ورود به یه گروهی خونده بودم! البته فقط با یه شلیک که اونم تیر مشقی بود!!
چقد آخرش حس پوچی به آدم دست میده...

پاسخ :

باید سخت بوده باشه.
آره، وقتی داشتم این خواب رو می‌دیدمش هم حس پوچی بهم دست داد.
صبورا کرمی
۰۳ آبان ۱۲:۲۲
اعتراف میکنم درک نکردم

پاسخ :

کامنت آقای صبری رو بخون:)
پی‌نوشتی که اضافه کردم رو هم ببین:)
رضا صبری
۰۳ آبان ۱۳:۵۴
اونی تا هفت ها زده طرف مقابل رو زده و دیده خبری نشده . پس دوباره ادامه میده که بزنکه بزنکه و این سری بدون حس میزنه فک میکنه خالی خالی خالی و ناگهان بنگ

پاسخ :

دقیقا:)
مرتضا دِ
۰۳ آبان ۱۴:۰۳
تشکر
که خودت خوندیش :)

پاسخ :

خواهش می‌کنم. یهو حسش اومد:))
جناب منزوی
۰۳ آبان ۱۴:۳۰
میگن همیشه اسلحه رو چک کن :)
همیشه برامون موارد کوچک بی ارزش هستن، شاید همون موارد کوچک جواب سوال باشن.
گاهی در لحظه ای که خیالت راحت باشد و یا ناامید باشی، اتفاقی بیفتد، یا پشیمان میشوی یا خوشحال.
ممنون، قابل تامل بود

پاسخ :

خواهش می‌کنم.
خودم هم از صبح که این خوابو دیدم، تو فکرم:))
فاطمه م_
۰۳ آبان ۱۹:۳۰
نتیجه می‌گیریم نباید دچار این میزان از کینه و عصبانیت بشیم که حتی دستور‌العمل رو هم نخونیم. :(

پاسخ :

نتیجه‌گیری خوبیه... شاید منم باید همین‌جوری برداشت می‌کردم از این خواب. شاید پر از کینه و عصبانیت باشم حتی.
banooye bahar
۰۳ آبان ۲۱:۲۲
من اصلا متوجه نشدم 

پاسخ :

کامنت آقای صبری رو بخونید:)
پی نوشت آخر پست که اضافه کردم رو هم ببینید:)
جناب منزوی
۰۳ آبان ۲۳:۴۰
من فکر کردم برشی از کتابی چیزی بود :|
عجب خواب روانشناسانه ای بود :)

پاسخ :

برش از کتاب بود که منبع می‌دادم:)
خیلی خواب عجیبی بود واقعا!
فاطمه م_
۰۳ آبان ۲۳:۴۳
عه این خواب بود؟ چه باحال!

پاسخ :

آره، الان دیگه خودمم باورم نمیشه چنین خوابی دیده باشم:))
رهایی بخش
۰۴ آبان ۱۰:۰۸
خنده های عصبی...

پاسخ :

:)
وندا
۰۴ آبان ۲۲:۲۱
قالب جدید مبارک:))))))

پاسخ :

قرار نبود الان کسی ببینه:))
به مناسبت فرداست:))
متشکرم ^_^
فا طمه
۱۰ آبان ۱۶:۵۲
صوتیشو تازه تونستم بشنوم. به به :دی این خیلی خوب بود. خودش یه داستان و البته واقعیت خفن شده با تمام جزییاتی که لازمش بوده!
شبش چی خورده بودی؟ بگو مام بخوریم =))) اخه من خوابام اصن خفن و باحال و جالب و خلاق نمیشه نمیدونم چرا :/ خوش میگذره ها. همون که ادم یه چیزی ببینه خوبه چون و خواب دیدن رو دوس داشتم همیشه حتی اگر اتفاق بدی باشه توش. ولی بازم چیزی از سخیف بودنشون کم نمیشه به هرحال :| :))

پاسخ :

مرسی😊
یادم نمیاد چی خورده بودم، ولی صبحش حسابی گیج بودم از این خواب:)))
خواب سخیف هم خوبه آخه، من بعضی وقتا تا چند روز به منطق خواب‌هام می‌خندم:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan