آزِ ناهار:| :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

آزِ ناهار:|

صبح از آزمایشگاه یکی از استادهای دانشکده زنگ زدن، گفتن برا ناهار بیاید اینجا. اولش که واقعا نمی‌دونستم چی‌کار باید بکنم و باید برم یا نه. چون استاد رو خیلی ندیدم تا حالا و خیلی هم آدم خفنیه و اینا. بعد از این که با دو تا از بچه‌ها حرف زدم و قرار شد بریم، همه‌ش داشتم فکر می‌کردم کاش غذاشون یه چیزی باشه که لازم نباشه از توش چیزی جدا کنم و مایه‌ی آبروریزی نشم:|

مثلا خورش نباشه که پیاز داشته باشه، یا مثلا کوبیده نباشه و از این جور فکرا. و چشم‌تون روز بد نبینه... ناهار همبرگر بود! یعنی سخت‌ترین ساندویچ ممکن اونم برا من که فکم وقت و بی‌وقت قفل میشه:| همه‌ش داشتم با خودم می‌گفتم کاش غذاشون مخلوطی از فلفل‌دلمه و پیازداغ بود، ولی همبرگر نبود:)))

استاد هم تو آزمایشگاه به اون بزرگی صاف اومد نشست روبه‌روی ما:|

اصلا کلمه‌ی "معذّب" برام معنی پیدا کرد. البته خوشبختانه گند نزدم ، ولی به معنی واقعی کلمه ناهار "کوفتم شد" !


+ استاد از یه طرف هی تبلیغ آزمایشگاه رو می‌کنه، از یه طرف نمی‌گه دانشجوهایی که انتخاب کرده کیا هستن و خیال‌مون رو راحت نمی‌کنه.

+ خب حالا اگه ممکنه یکی‌تون بیاد تمرینای هوش منو بزنه چون من دارم عاشق آمار میشم و تا سه‌شنبه هم باید این کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای آمار رو تموم کنم.(صفحه ۱۳ هستم!)

+ از فردا آزمایشگاه زیست هم شروع میشه و با توجه به حجم اطلاعات‌مون احتمالا آزمایشگاه رو منفجر می‌کنیم.

+ واقعا باید در مورد سطح توقعم از خودم تجدید نظر کنم. مگه بچه‌ی دو ساله‌ام که نتونم یه ساندویچ رو درست بخورم؟🤔

آسـوکـآ آآ
۲۲ مهر ۲۲:۵۲
همبرگر خوردن تحت شرایطی سخته واقعا، حتی تنهایی تو اتاقت هم بخوای بخوری سخته.:-|

پاسخ :

واقعا! من ترجیح میدم بذارم تو بشقاب و تکه‌تکه با چنگال بخورم:)))
جناب منزوی
۲۲ مهر ۲۲:۵۵
وقتی غذا میخورم سرم رو میندازم پایین و " بسم الله الرحمن الحریم " (اگه فراموشم نشه)  :)
تا همین سه شنبه ۴۰۰ صفحه؟! خدایا! ://
با یه مظلومیت خاصی گفتید صفحه ۱۳ هستم :))

پاسخ :

تازه این سیزده صفحه مقدمات بود:)))
اصلش از این جا به بعده!
پرواز ...
۲۲ مهر ۲۳:۰۷
تنها نیستی :)))) منم همیشه با خوردن ساندویچ همبرگر مشکل دارم D;

پاسخ :

خیلی دردسر داره انصافا:)))
محسن رحمانی
۲۲ مهر ۲۳:۱۴
:)

پاسخ :

:)
... !!
۲۳ مهر ۰۰:۳۶
پروژه هوشتون چی هس؟

پاسخ :

پروژه نیست، دو تا تمرینه که خب فعلا نصفه مونده:)
صبورا کرمی
۲۳ مهر ۰۶:۴۴
اصلا کلا ساندویچ خوردن سخته به خصوص همبرگر 😣😁
ولی من عاشقشم 😁😁

پاسخ :

من علاقه‌ی چندانی هم ندارم حتی:)))
فاطمه م_
۲۳ مهر ۱۸:۴۲
احتمالا آخرین معیار استاد برا انتخاب دانشجوهاش طرز غذا خوردن‌شون بوده که امیدوارم امتیاز کافی رو کسب کرده باشی =)))

پاسخ :

ایول، دقیقا همون چیزی که من دیروز داشتم به بچه‌ها می‌گفتم:)))))
ولی منو عشق اون یکی استاده کور کرده:)))
فاطمه م_
۲۳ مهر ۱۹:۰۱
ایشالا هر چی قسمت باشه :))))

پاسخ :

انشاالله:)))
ریحـ ـانه
۲۳ مهر ۲۱:۱۸
منم یه دوران طولانی ای:))) سر غذا خوردنم تو جمع های یهویی و ناشناس معذب بودم 
چش نکنم خودمو خیلی بهتر شدم

پاسخ :

خدا رو شکر:))
من واقعا اذیت میشم این جور مواقع.
مهدی رنجبر
۲۵ مهر ۰۴:۴۴
داشتم غذا درست میکردم پیاز رو که دیدم یاد شما افتادم! یاد این که بدتون میاد البته! ! اون روز که پست رو گزاشتید میخواستم کامنت بدم نمیدونم چی شد یادم رفت، من نفهمیدم مشکل همبرگره چی بودش؟ از خودش بدتون میومد؟  چون کامنتا رو دیدم انگار خود ساندویچ خوردن مشکل داره! توضیح میدید!؟ :) 

پاسخ :

وا مصیبتا! پیاز دیدید یاد من افتادید؟:)))))
دقیقا مشکل از خوردن ساندویچه. ریختن محتویاتش و بزرگ بودن خودش(که باید دهنت رو تا ته باز کنی) و مشکل اختصاصی همبرگر هم اینه که به خاطر شکلش، بیشتر دور دهن آدمو کثیف می‌کنه:))
همه‌ی اینا+ استادی که نشسته روبه‌روت!
خلاصه دردسر زیاد داره!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan