راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

تکرار پشت تکرار

دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ

ترم آخر کارشناسی، به خاطر کارآموزیم، سه روز در هفته تا ساعت ۶ می‌موندم دانشگاه و چون اون ساعت خط ۲ مترو خیلی شلوغ بود، از در جنوبی دانشگاه خارج می‌شدم و با خط ۴ می‌رفتم خونه.
هوا تاریک بود و من خسته بودم و ۱۰ دقیقه‌ای تا ایستگاه مترو باید پیاده می‌رفتم. شادترین آهنگ‌های گوشیم رو پلی می‌کردم تا ذهنم از ترس‌ها و دلهره‌ها و ناامید‌‌ی‌‌هام دور بشه. تا به اتفاقاتی که داشت میفتاد و داغونم کرده بود فکر نکنم و فکرم سمت آرزوهایی که محال به نظر می‌رسید نره.
بعضی وقتا که احساس می‌کردم زیادی دارم از واقعیت فرار می‌کنم،مسیر ایستگاه متروی مقصد تا خونه رو پیاده می‌رفتم(حدود نیم ساعت طول می‌کشید) و این بار با خودم حرف می‌زدم.
حس و حال عجیبی داشت اون روزا. اون پیاده‌روی‌ها و فکر کردن‌ها.
این ترم هم فعلا دو روز در هفته تا ساعت ۶ دانشگاهم و به دلیل همون شلوغی باز از در جنوب برمی‌گردم و هوا تاریکه و خسته‌ام. آهنگ گوش نمیدم، اما اون قدر همه چیزِ محیط شبیه اون موقع هست که همون آهنگ‌ها تو ذهنم تکرار میشن. آهنگ‌هایی که مدت‌هاست گوش ندادم. همون آهنگ‌ها تو ذهنم تکرار میشن و همون ترس‌ها و دلهره‌ها و ناامیدی‌ها که حالا دیگه بی‌معنی هستن دوباره میان سراغم و حتی آرزوهایی که حالا دیگه برآورده شدن هم محال به نظر می‌رسن.
دو روز در هفته بدون هیچ دلیلی ناامیدم، ناراحتم، می‌ترسم.

توضیح: صرفا چون محیط همون شکلیه، اون ترس‌ها و احساسات بد یادآوری میشن. دلیلی براشون وجود نداره.

  • الهه

نظرات  (۸)

  • جناب منزوی
  • پیش خدا هیچ چیز محال نیست، بگذریم :)
    فک کنم اول می ترسید بعد ناراحت می شید و در نهایت ناامیدی.
    بنظرم ترسیدن حق مسلم همه ی ماست که ناراحتی بعد از ترس چیز طبیعیه و عملاً شیطون هم دست رو دست نمیذاره و شما رو نا امید می کنه :)
    پس ناراحتی نداره :)
    پاسخ:
    نه، توضیحی که اضافه کردم رو بخونید:)
    یه حالت یادآوری ناخودآگاهه.
  • جناب منزوی
  • زمانی که نظر دادم توضیحی نبود :)
    قبول کنید چون توضیح نبود من فکر دیگه ای کردم، پوزش :)
    پاسخ:
    خواهش می‌کنم، اصلا توضیح رو به خاطر نظر شما اضافه کردم:)
    قبلش نمی‌دونستم واضح ننوشتم:))
    من معمولا سعی میکنم در این شرایط، مسیر راه رو عوض کنم :) یه جاهایی رو مثلا باید ممنوع کرد، مثلا یه مسیر خاص، یه ساعت خاص، یه لباس خاص و ...
    با خود حرف زدن خیلی عجیبه!
    ترم قبل که خیلی تو خوابگاه تنها بودم یه شخصیت جدید رو تو خودم کشف کردم!
    پاسخ:
    امروز مسیرو عوض کردم. خوب بود:)
    واقعا عجیبه و دقیقا آدم هی شخصیت‌های جدید تو خودش کشف می‌کنه!
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • منم این طوری شدم
    نسبت به محیط دانشگاه کارشناسی
    نسبت به اسمش حتی
    یه غم عجیبی می گیرتم.
    بعضی آهنگ ها هم خاطره بازی اند
    پاسخ:
    واقعا بعضی وقتا آدم دلش می‌خواد این شرایط رو تغییر بده. خیلی آزاردهنده‌س.
    جند بار از همون خط ۲ برو. اونقدررر ازدحام زیاده که اگه بعدش از خط ۴ بری، تمام مدت فقط به این فکر می‌کنی که چه‌قدر خوبه خلوته! به جز شعف هم حس دیگه سراغت نمیاد :))
    پاسخ:
    امروز از خط ۲ برگشتم، نیم ساعت دیرتر. خلوت بود و احتمالا این راه حل رو ادامه بدم:))
    منم الان که برا اولین بار بعد از سه چهار ماه وارد کتابخونه شدم، حس اون چند ماه پر فشاری که میومدم اینجا اومد سراغم :))

    می‌خوای یه سری آهنگ متفاوت گوش بده تو راه، شاید اثر قبلیا رو خنثی کرد :))
    پاسخ:
    وای! من بعد از کنکور کارشناسی تا دو سال اصلا نمی‌تونستم پشت میزای کتابخونه بشینم! خیلی افتضاح بود، می‌فهممت:)))
    اینم باید امتحان کنم!
    یه چیزی مثل شرطی شدنه،یه سری احساس یا آهنگ چفت شدن به یک مسیر توی وقت خاصی از شبانه روز
    کاریش نمیشه کرد،یه چیزایی در اثر تکرار روی ناخودآگاه ضبط شدن..ناخودآگاه هم هیچوقت چیزی از یادش نمیره
    پاسخ:
    ولی کاش بشه ناخودآگاه رو تغییر داد. احتمالا یه مدت زیادی طول بکشه، باید ببینم ارزشش رو داره یا نه!
    این وبلاگه که ازش لینک دادی پاک شده. جریان چی بود؟ :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی