دورِ باطل :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

دورِ باطل

دبیرستان که بودم، از اینایی بودم که کل مدرسه می‌شناختنش. خودم هم همه‌ رو می‌شناختم.
هر فعالیتی که تو مدرسه انجام می‌شد، یه سرش حتما به من مربوط بود. هنری، پژوهشی، المپیاد، باشگاه ۲ رقمی‌های کنکور، ثبت نام ورودی های جدید، حمّالی جشن‌ها، امتحان ندادن‌ها، گرفتن مجوز آب بازی از مدیر، منت‌کشی دبیرایی که دم به دیقه قهر می‌کردن، احیا کردن اردوهایی که به حد نصاب نرسیده بود و ...
ولی سال کنکور خیلی فشار اومد بهم. یه اتفاقایی افتاد که رسما منو پشیمون کرد از این همه ارتباطی که برقرار کردم.
برا همین هم موقعی که می‌خواستم وارد دانشگاه بشم، یکی از اشتباه‌ترین تصمیم‌هام رو گرفتم. تصمیم گرفتم نه خیلی دوروبر استادها بپلکم، نه دوست خیلی صمیمی داشته باشم. می‌خواستم تا حد ممکن گمنام باشم. این تصمیم‌هاخیلی هم بهم ضربه زد. شاید اگه شرایط عوض نمی‌شد اوایل سال دوم تصمیمم رو عوض می‌کردم، اما یه جوری شد که این اتفاق نیفتاد. منزوی‌تر هم شدم. نتیجه‌ی همه‌ی اینا رو هم تو سالی که گذشت احساس کردم و البته تا حد خوبی هم تونستم شرایط رو عوض کنم و با چند نفر ارتباط برقرار کنم.
نتایج ارشد که اومد تصمیم گرفتم از همون اول خیلی فعال و اجتماعی‌ باشم.
همون روز اول گروه درست کردم و هم دوره‌ای ها رو کم‌کم پیدا کردم، هر چی اطلاعات توی تابستون از دکتر شریفی گرفته بودم رو برا همه توضیح دادم، چند بار با مدیر گروه راجع به واحدها و پیش‌نیازها حرف زدم، با چند تا از بچه‌ها رفتیم و باز یه سری اطلاعات جدید گرفتیم، با ورودی‌هایی که مقطع قبلی یه دانشگاه دیگه بودن، کلی سر و کله زدم (چون فکر می‌کردن من علم غیب دارم و هی سوال‌های بی‌خود می‌پرسیدن :| )، الانم یه نامه نوشتم به نمایندگی از بچه‌های سخت افزار برا مشکلی که یکی از پیش‌نیازها داشت و خب باید اعتراف کنم که همین جا خسته شدم و چرا این ارشد تموم نمیشه؟ :|

+ بعد یه نفرم هست هی غر می‌زنه، اعصاب نذاشته برا من. تنها کسی هم هست که هر ۱۳ تا واحدش با من مشترکه.(بقیه ۱۰ واحد دارن، ما یه هوش مصنوعی هم باید پاس کنیم، چون تو کارشناسی نداشتیم.)
+ باز بیش‌فعال شدم، زیاد پست میذارم...
+ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد... (اینم بذارید به حساب اون چیزایی که یه روز قراره بیام تعریف کنم) حالا خیرش اون جوری که من فکر می‌کردم نبود، ولی خیر بود به هر حال. 
فاطمه م_
۰۳ مهر ۲۳:۱۹
منم روز ثبت نام گفتم بذار یه کم خودمو نشون بدم! رو کردم که دانشجوی همین جا بودم و دیگه بچه‌ها هی ازم سوال می‌پرسیدن راجع به استادا. زود از همین حدش هم خسته شدم :)))
و چرا گروه نمی‌زنه کسی؟ نکنه زدن من توش نیستم؟ :((

پاسخ :

یه گروه زدن، اسمشم گذاشتن " دانشجوهای بیومکانیک ۹۷ به جز اون دختره که قبلا اینجا بوده" :)))))
جناب منزوی
۰۳ مهر ۲۳:۲۱
منکه از همون اول فراری بودم :)
ماشاءالله روحیه خوبی دارید، :)
موفق باشید.

پاسخ :

من بعضی وقتا فراریم، بعضی وقتا حتما باید با یه عالمه آدم در ارتباط باشم.
متشکرم:)
سلامت باشید!
صبورا کرمی
۰۴ مهر ۰۷:۰۹
خیر بیا تعریف کن دیگه  😶😶😶

پاسخ :

میام میام، چیزی نمونده دیگه:))
فاطمه م_
۰۴ مهر ۱۰:۲۶
لعنتی =))))))) آره بعید نیست ازشون همین کارو کرده باشن =))

پاسخ :

:)))))
ملکه بانو
۰۴ مهر ۱۱:۰۸
از دانشگاهت که میگی یاد دوران کارشناسی خودم میفتم.
یادش بخیر سر هوش مصنوعی باردار بودم، بنده خدا همگروهیم جور بیشتر کارا رو کشید. خدا خیرش بده

پاسخ :

ما کارامون فردیه.
خدا خیرشون بده:)
صبا بهمانی
۰۸ مهر ۱۸:۵۰
منم دقیقا از منزوی شدن بیستر ضربه میخورم تا فعال بودن,تعادل هم نمیتونم برقرار کنمD

پاسخ :

نمی‌دونم بقیه چطوری زندگی می‌کنن و تعادل برقرار می‌کنن:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan