یه تعدادی درجه‌ی فارنهایت* :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

یه تعدادی درجه‌ی فارنهایت*

من یه فرضیه دارم که میگه :«خوندن هر کتاب برای هر کس،  زمان خاص خودش رو داره.»

این رو اولین بار وقتی حس کردم که کتاب «وقتی نیچه گریست» رو خوندم. دقیقا دوره‌ای که می‌ترسیدم از وابستگی و وجود چیزی به اسم خانواده و حتی تعهد؛ و خب نمی‌خوام بگم آخر اون کتاب چه اتفاقی افتاد. اما با خوندن اون کتاب، من دیگه نمی‌ترسیدم و بعد از مدتی هم بهم ثابت شد که تا چه حد می‌تونم متعهد باشم.

بعدش گذشت و رسید به دو سال پیش که یه نیمه شب، شروع کردم به خوندن کتاب «رویای نیمه شب» که چند ماهی می‌شد خریده بودمش، اما دقیقا زمانی شروع به خوندنش کردم که داشتم به عیادت یه بیمار فوق‌العاده عزیز می‌رفتم. و قبل از رفتن به بیمارستان کتاب رو تموم کردم و با تصورات عجیبی وارد اتاق بیمار شدم. باز نمی‌خوام با توضیح بیشتر، داستان رو لو بدم. اما شاید اگه اون کتاب رو نمی‌خوندم، با دیدن عموم تو اون وضعیت، بدجور خودمو می‌باختم.

می‌تونم بگم با هر کتابی که می‌خونم این فرضیه تو ذهنم پررنگ تر میشه.

یکی از عجیب‌ترین موارد، کتاب «ملت عشق» بود. اگه به قول یکی از دوستام این کتاب واقعا مفهوم «خیانت» رو عادی جلوه بده، کافی بود کمی زودتر شروعش کنم تا بعدها این تصور برام به وجود بیاد که نکنه اشتباه کردم جدا شدم؟ نمی‌دونم می‌تونم منظورم رو درست برسونم یا نه، ولی من ذهن خود تخریبگر خودم رو خیلی خوب می‌شناسم و می‌دونم که این تصور بالاخره سراغم میومد. اما اول‌های این کتاب رو وقتی تو دادگاه خانواده منتظر نوبت بودم و در واقع همه‌ی تصمیم‌ها گرفته شده‌بود، خوندم و با قسمت‌های خاصی از کتاب بعدا مواجه شدم. در مورد این کتاب البته موارد عجیب زیاد بود. مثلا سوالی تو ذهنم میومد و چند روز فکرم رو مشغول می‌کرد و بعد از چند روز به بخشی از کتاب می‌رسیدم که انگار برای من و سوالم نوشته شده بود. یاهم‌زمان با خوندن کتاب،  راجع به مسئله‌ای با کسی چت می‌کردم و دقیقا همون لحظه رسیدم به صفحه‌ای از کتاب که راجع به اون مسئله بود.

یا حتی کتاب «پله‌پله تا ملاقات خدا» که درسته شدیدا روایت ملت عشق رو برام زیر سوال برد، اما باعث اتفاقات جالبی شد که شاید یه روز بیام بگم. در واقع به خودم قول دادم که بیام بگم اما به یه شرطی که اون شرط دست من نیست. شاید شما دعا کنید و اتفاق بیفته:)

کتاب «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های سفر معنوی‌اش» هم تو همین زمینه یه تاثیراتی رو من گذاشت که خیلی به موقع بود اما باز هم نمی‌تونم بگم فعلا:)) تاثیر دیگه ش این بود که «کافکا در کرانه» از همین نویسنده(هاروکی موراکامی) رو خوندم و اون هم فوق‌العاده‌س اما واقعا نمیشه توصیف کرد که چرا:)) همون موقع که تازه خونده بودمش هم خیلی تلاش کردم راجع بهش بنویسم ولی نتونستم.

اما خنده‌دارترین جوابی که من از یه کتاب داستان گرفتم، مربوط به بخشی از کتاب «مغازه‌ی خودکشی» بود. راستش چند روزی بود که داشتم فکر می‌کردم که ما تو سالگرد تولدمون دقیقا چیو جشن می‌گیریم؟ و یکی از جواب‌هایی که به ذهنم رسید، «نزدیک شدن به مرگ» بود. خیلی هم منطقی به نظر میومد. تا این که تو این کتاب خوندم پدری تو روز تولد  دخترش، بابت نزدیک‌تر شدن به مرگ، به اون تبریک میگه و این مسئله شدیدا به نظرم خنده‌دار اومد و بعد از کمی خنده، تازه متوجه شدم این دقیقا استدلال خودمه که دارم بهش می‌خندم و دیگه اون‌قدرها هم منطقی به نظر نمی‌رسید.

کتابی که الان دارم می‌خونم، «شرق بنفشه» هست. اینو هم دو سال پیش خریده بودم و علاوه بر نسخه‌ی کاغذی، از طاقچه هم دانلودش کرده بودم. اما تا همین هفته‌ی پیش، دست بهش نزده بودم. چند روز پیش اولین داستانش رو خوندم و سراسر داستان، بی‌اختیار لبخند می‌زدم. داستان زیبایی بود از یه عشق زیبا و این رو من دارم میگم که از داستان‌های عاشقانه فراریم. اما این یکی خیلی به دلم نشست. تاثیر این داستان می‌دونید چی بود؟ یه جورایی باعث شد از فضای کاملا منطقی‌ای که سعی داشتم برای خودم بسازم فاصله بگیرم. این تاثیر یه مقدمه بود برای خوندن کتاب «سقای آب و ادب» که تو دو روز گذشته خوندمش.«شرق بنفشه» انگار که بخشی از احساسام رو بیدار کرد و شاید همین باعث شد با منطق خالص سراغ کتاب «سقای آب و ادب» نرم و هی از خودم نپرسم این کتاب چرا روایتش این مدلیه و چرا فلان فصلش از زبان فرشته‌هاست و این حرفایی که از زبون حضرت عباس نوشته رو کی به نویسنده گفته و ... و شدیدا از خوندنش لذت ببرم. انگار که این کتاب مستقیما رو دل آدم تاثیر میذاره و من با خوندن یه داستان عاشقانه یه جورایی آمادگی این اتفاق رو پیدا کردم. داستان عاشقانه‌ای که دو سال بود داشتمش و نخونده بودم. و از «سقای آب و ادب» هم واقعا تا پارسال چیزی نشنیده بودم و یهو امسال جاهای مختلف دیدمش و تصمیم گرفتم بخونم. و شدیدا توصیه می‌کنم که اگه نخوندین حتما ورقش بزنید، اون قدر کشش داره که تا آخر پاش بشینید.

خب قطعا کتاب‌های خیلی بیشتری هست که می‌تونه تو این لیست قرار بگیره، اما فعلا حافظه‌م بیشتر از این یاری نمی‌کنه. نمی‌دونم تا کی قراره کتاب‌هایی که می خونم این فرضیه رو تایید کنن اما این دقیقا همون چیزیه که منو به خوندن کتاب تشویق می‌کنه. حتی بعضی وقتا که تصمیم می‌گیرم این قدر پراکنده کتاب نخونم و یه موضوع مشخص رو برای مطالعه انتخاب کنم، همین فرضیه باعث میشه که بی خیال این تصمیم بشم و از نشونه‌ها و جواب‌هایی که تو کتاب‌ها پیدا می‌کنم لذت ببرم:)

 

+ نظر شما چیه؟ براتون پیش اومده همچین چیزی؟ این که کتابی رو بخونید  فکر کنید چقدر به موقع خوندیدنش و چقدر پره از جواب؟

+ به مناسبت شروع پاییز(از فردا)، این دو تا آهنگ تقدیم به شما. اولی که مشخصه چرا، دومی رو هم بعد از اولی گوش بدید، متوجه میشید:) و جا داره که بگم از وقتی یادمه عاشق این آهنگم.

 

 
 
 
* چند وقت پیش جناب تد یه چالشی راه انداخته بود با عنوان «۴۵۰ درجه‌ی فارنهایت» که موضوعش معرفی کتاب‌هایی بود که رومون تاثیر گذاشتن.
فاطمه م_
۳۱ شهریور ۰۷:۵۲
من متاسفانه این قضیه رو خیلی در زمینه‌ی کتاب حس نکردم :(
ولی شده یه موضوعی ذهنمو مشغول کنه بعد یهو تو یه کتاب یا جای دیگه، یه جواب خودشو بهم نشون بده. و خیلی حس جالبیه! 

پاسخ :

:)
خیلی حس خوبیه واقعا!
لیمو جیم
۳۱ شهریور ۰۸:۵۵
اره برای منم پیش اومده.میفهمم
حتی شده کتابی رو شروع کنم و یکم که جلو رفتم دست از خوندنش بکشم , زمان مناسبش برم سراغش


هیچ چیزیو هم که نگفتی :))

پاسخ :

وای! این کتابایی که دوباره میری سراغشون و این جوری از آب درمیان  که اصلا معجزه محسوب میشن:))

میگم میگم:))
zahra TA
۳۱ شهریور ۰۹:۴۱
خیلی ازین کتاب ها رو کنار گذاشتم که بخونم اما الان دیگه فکر کنم وقتش باشه. مرسی نوشتی

پاسخ :

خواهش می‌کنم:)
جناب منزوی
۳۱ شهریور ۱۰:۲۵
یه جورایی غیر مستقیم میشه گفت آره، یه سری کتاب های رو خوندم به من فهموند چقدر بی سوادم و چقدر از زندگی عقب افتادم و کاری کرد شنونده ی خوبی باشم تا گوینده.
هر دو موسیقی نوای زیبایی داشتند ولی متاسفانه اولی کیفیت نداشت دومی رو هم نفهمیدم :)

پاسخ :

اصولا آدم هر چی بیشتر می‌خونه، بیشتر می‌۴همه که خیلی چیزا رو نمی‌دونه.
اولی رو اگه دوست داشتید سرچ کنید تا با کیفیت ترش رو پیدا کنید، بیان کیفیت رو یه کم پایین میاره. "پاییز آمد" از گروه کر.
دومی هم به ترتیب، ترکی، ارمنی و فارسیه. آخراش قابل فهمیدنه:)
جناب منزوی
۳۱ شهریور ۱۳:۰۰
آخراش رو گوش ندادم :)

پاسخ :

:)
آسـوکـآ آآ
۳۱ شهریور ۲۱:۳۸
من می خوندم پست رو فکر می کردم واسه چالش تد هستش.
به نظرم اتفاقا خیلی مرتبط با چالش بود :)

آهنگ ها هم واقعا دلبر بودن :)

پاسخ :

جدی؟ من فکر می‌کردم خیلی باید تاثیر جدی‌تری داشته باشه:))
مرسی که خوندی، طولانی بود واقعا.

چه خوب که خوشت اومده:)
Neo Ted
۰۱ مهر ۱۳:۴۰
والا هدف ما از این چالش همینی بود که نوشتی. 

پاسخ :

خب دیگه، ظاهرا هم راضین:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan