راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

شما هم تکه‌تکه‌اید؟

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۲ ب.ظ

تصوری که از تجربه داشتم همیشه این بود: اگر در ۱۲ سالگی فکر و خیال احمقانه‌ای به سرت زد و آن را عملی کردی و نتیجه‌ی خوبی نگرفتی، در ۱۷ سالگی این فکر و خیال احمقانه نباید به سرت بزند چون تجربه کسب کرده‌ای.

اما حالا که فقط کمی با ۲۴ سالگی فاصله دارم، هنوز هم گاهی با فکر و خیال‌های احمقانه‌ی ۱۲ سالگی زندگی می‌کنم. جوری که گاهی فکر می‌کنم هنوز ۱۲ ساله یا حداکثر ۱۵ ساله‌ام. جوری که گاهی از دست خودم عصبانی می‌شوم و به خودم تشر می‌زنم که :«پس تو کی می‌خواهی بزرگ بشوی دختر؟!»

گاهی از خیالات خودم خنده‌ام می گیرد و خودم به خودم می‌خندم. این دقیقا تفاوت من با الهه‌ی ۱۲ ساله است. انگار چند تکه شده‌ام. انگار تکه‌تکه شده‌ام و این تکه‌ها در کنار هم زندگی می‌کنند و هر کدام در زمانی خاص کنترل رفتار و کارهایم را در دست می‌گیرند و گاهی که با هم موافق نیستند دور یک میز می‌نشینند و تصمیم می‌گیرند کدام یک سرگروه باشد و بقیه را هر چند سخت، به دنبال خود بکشاند.

تفاوت من با الهه‌ی ۱۲ ساله این است که گاهی همان افکار و احساسات به سراغم می‌آید اما دیگر نمی‌ترسم. دیگر نمی‌ترسم از این که نکند بی‌گدار به آب بزنم، نکند عجولانه تصمیم بگیرم، انگار تبدیل شده ام به مادری که یک دختر ۱۲ ساله دارد. گاهی به تماشایش می‌نشینم. گاهی با خیالاتش همراهی می‌کنم، گاهی از دیوانگی‌هایش لذت می‌برم، گاهی به او اجازه می‌دهم دستم را بگیرد و دنبال خودش بکشاندم. اما اگر ببینم ممکن است با این افکار به خودش آسیب بزند، کاملا منطقی با او صحبت می‌کنم. قانعش می‌کنم که کارش درست نیست. اگر قانع نشود هم،  راهی پیدا می‌کنم برای این که جلویش را بگیرم. شاید حتی تنبیهش کنم. شاید وادارش کنم به اتاقش برود و فکر کند یا در تاریکی قدم بزند. اما در نهایت با هم کنار می‌آییم.

مثلا امروز در ۲۳ سالگی خیره شده بودم به آدمی که در ایستگاه اتوبوس نشسته بود و فکر می‌کردم چقدر شبیهش است! چقدر آدم‌های مشابهش زیاد شده‌اند... و یادم افتاد در ۱۲ سالگی هم در هر جمعی یک نفر مشابه او پیدا می کردم. بعد اجازه دادم الهه‌ی ۱۲ ساله به خیالاتش بپردازد و خودم شروع کردم به خواندن کتاب.


+ ضمیر سوم شخص در "چقدر شبیهش است" و " در هر جمع یک نفر مشابه او پیدا می‌کردم" به یک نفر اشاره ندارد.

  • الهه

نظرات  (۱۰)

  • وب سایت انکوباتور
  • خیلی هم عالی
    پاسخ:
    متشکرم
    تنها نیستی؛ منم اینجوری هستم، به قول خودت تکه تکه! (:
    پاسخ:
    :)
    خیلی هم عالی!
    چقدر آدم‌های مشابهش زیاد شده‌اند...
    چقدر آدم‌های مشابهش زیاد شده‌اند...
    چقدر آدم‌های مشابهش زیاد شده‌اند...
    پاسخ:
    خیلی زیاد...
    پی نوشت: چرا توضیح می‌دهید؟
    ( از یک جنگ درونی خودش با خودش حرف میزند)
    پاسخ:
    توضیح دادم که واضح تر باشه :))
    ولی حالا که پرسیدید، احساس می‌کنم بدون توضیح بهتره. برش میدارم.
     فقط میخواستم دلیل موجهی بیارید تا باهاش ببینم میفهمم مشکلم چیه یا نه!
     چرا پاک کردید؟ :)
    پاسخ:
    مشکل؟:)
    دیدم واقعا لازم نیست:))
    ولی شاید دوباره گذاشتمش:))))
    درسته هیچوقت نفهمیدم چرا اینکه مخاطبانم ب چی فکر میکنن برام مهمه. درحالیکه هیچوقت هم هیچکاری نمیکنم ک هر فکری نکنن
    پاسخ:
    برا منم مهمه. همیشه دوست داشتم با مدل فکر کردن آدم ها آشنا بشم:)
    همه ما همینیم خواهر
    پاسخ:
    خیلی هم عالی!
    همه‌ی ماها تکه‌تکه هستیم. یک تکه والد درون است، یک تکه کودک درون و ... فقط در بعضی یک تکه از وجودشان آنقدر بزرگ است که مجالی به دیگر تکه‌های کوچک‌تر نمی‌دهد.
    پاسخ:
    خب این به نظر من خیلی شگفت‌انگیزه!
    و تازه این که از کس دیگه‌ای هم نشنیده بودم که این‌قدر این شخصیت‌ها می‌تونن موازی باشن.
    دختر به مادرش میره نه مامانِ قشنگم؟! :)
    پاسخ:
    آره:))
    من که کلا تیکه پاره م،انگار گرگ بم حمله کرده:)))
    پاسخ:
    :)))
    دور از جون البته:))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">