راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

هذیان

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۳۴ ق.ظ

الهه‌ی حسود ناراحته و می‌خواد تلافی کنه. الهه‌ی مغرور هی بهش میگه این‌قدر خودتو کوچیک نکن، بعد سر از لابی دانشکده درمیاریم و مهسا میگه : الهه! لیاقت تو بیشتر از ایناس.
یه صدایی تو ذهنم زمزمه می‌کنه: چیه؟ بالاخره تو هم صدات دراومد!
یه صدای دیگه جواب میده: ولم کن تو رو خدا.
بعد متن اون پیام کوفتی با صدای بلند تو ذهنم پخش میشه. و یه نفر با دهن کجی میگه : "کیفش به اینه که بدونی داری اشتباه می‌کنی و باز انجامش بدی"
الهه‌ی خوش‌بین میگه: این قدر بدبین نباش دختر، یادت نیست چطور خودتو به در و دیوار میزدی؟ اصلا الان زنده‌ست؟ زنده نیست؟ ببین وضع چقدر فرق کرده؟
باز صدای دیگه‌ای میگه: بدعادت شدی!
بدعادت یا خوش‌عادت، یه چیزی باید باشه که آدم بهش عادت کنه. اگه نبود که عادت نمی‌کردم. حتما هست.
الهه‌ی بدبین میگه: باز نشستی چهار تا اتفاق رو گذاشتی کنار هم و نتیجه گرفتی؟ کی یاد می‌گیری این خیالبافی‌ها رو بذاری کنار؟
چرا باید بذارم کنار؟ به کی ضرر می‌زنه؟
- به خودت! متوجه نیستی؟
پارمیدا میگه: الهه بیا بیرون!
میگم نمی‌تونم، مجبورم. میفهمی؟
میگه مجبوری؟ می‌خنده. می‌خندم.
باز اون صدای آزاردهنده تو سرم می‌پیچه: الهه! تو نمی‌تونی بری بین اونا. دست بردار. این قدر خودتو اذیت نکن. تو می‌تونی به جای دیگه‌ای تعلق داشته باشی. دیر شده، بفهم.
من که می‌دونم راست میگه. من که می‌دونم دارم تلاش بیهوده می‌کنم. من می‌دونم دیره.
استکان رو می‌برم جلو، مامان چای می‌ریزه. غنچه‌ی گل محمدی میاد روی چای. بهش خیره میشم.
با دست اشاره می‌کنم و میگم: لیوان نمی‌خواد، دارم. چای کیسه‌ای رو می‌گیرم و با دستپاچگی لیوان رو پر از آب‌جوش می‌کنم و فرار می‌کنم. فرار می‌کنم... اون چای لعنتی... چقدر گذشته؟ اواسط محرم بود. نزدیک یه سال. نمی‌خوای فراموش کنی؟ می‌خوام. نمی‌تونم.
اصلا اینو فراموش کنم، می‌دونی چند تا چای لعنتی دیگه وجود داره؟
من می‌خوام فرار کنم. مثل همون روز. مثل خیلی روزای دیگه. این نخ‌ها دست و پامو بستن. اون قدر زیاد هستن که زورم نرسه پاره‌شون کنم. شاید حتی دست و پامو بِبُرن. اما نخ... اگه طناب بودن بهشون اطمینان می‌کردم و می‌پریدم. نمیشه...نمیشه...نمیشه.
از خواب می‌پرم. پیشونیم خیسه. با وحشت دیوارای اتاق رو نگاه می‌کنم، نفس‌های عمیق می‌کشم....
کاش به همین سادگی بود. کاش از خواب می‌پریدم. نمیشه. خواب نیست. واقعیه. همه‌ش.


+ روی زخم‌های کهنه رو باز کنیم یا نه؟

  • الهه

نظرات  (۸)

«سرگیجه» @_@
پاسخ:
:))
چیزی از پستت نفهمیدم🤔
پاسخ:
هذیون بود دیگه:))
هذیان از جایی منشا میگیره خب!
پاسخ:
منشا محرمانه داره:)))
یه ذره گنگ بود برام
پاسخ:
:)
درسته، گنگ نوشتم کلا:)
نمیدونم چی شده و دقیقا چی داره بهت میگذره ولی از خدا میخوام یه آرامشی به دلت بده که تمام سختی های گذشته رو فراموش کنی...
پاسخ:
خیلی ممنونم مستور جانم😍😍😍
نه آقا، زخمای کهنه رو حداقل به دست خودمون باز نکنیم. :(
پاسخ:
آره، حداقل با دست خودمون باز نکنیم...
  • 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
  • خیلی گنگ بود!
    پاسخ:
    :))
    باید بیشتر تمرین کنم.
    بله چشم😐

    😁😁
    پاسخ:
    آفرین، چشمت بی‌بلا😂

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">