نمی دونم... :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

نمی دونم...

قبرستون خالی بود. مامان گفت "پنج شنبه نیست که شلوغ باشه". کم‌کم بقیه هم رسیدن. شاید ۱۰ نفر می‌شدیم و شاید هم نه. شاید برای بقیه دو سال هم کافی بود برای فراموشی. شاید هم تعریف فراموشی برای آدم‌های مختلف متفاوته. شاید اصلا منم که فراموش کردم. نمی فهمم چه حسیه. نمی تونم بین چیزی که می بینم با چیزی که وجود داشته ارتباط برقرار کنم. چیزی که می بینم سنگ قبر سفیدیه که به محض دیدنش چشمام پر از اشک میشه. اما کی اونجا خوابیده؟ نمی دونم. به عکسش نگاه می کنم و فکر می‌کنم این کیه؟ باز هم نمی دونم. انگار که هر چی هست، زیر ۷-۸ لایه، تو عمق وجودم دفن شده. انگار که خودم خبر ندارم از خودم. همه‌چی اون‌قدر محو و دوره که فکر می کنم شاید واقعا چیزی به اسم تناسخ وجود داره و همه چیز مربوط به زندگی قبلیمه. اما این اشک ها از کجا میان؟ نمی دونم.

+ دومین سالگرد عمو بود. برای بقیه. برای من؟ نمی دونم.
آقای مُرَّدَد
۰۳ مرداد ۱۳:۰۶
روحشون شاد..

پاسخ :

خیلی ممنون:)
... !!
۰۳ مرداد ۱۳:۲۷
قبلا گفته بودم استعداد نویسندگی خوبی دارید؟! :)

پاسخ :

متشکرم😊
استاد بزرگ
۰۳ مرداد ۱۶:۰۰
خدا رحمتشون کنه.

پاسخ :

ممنون، خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه.
... !!
۰۳ مرداد ۱۹:۰۱
بهش بها بدید
ب درد هیچکس نخوره برای خودتون خیلی خوبه

پاسخ :

چشم:)
اقلیما ...
۰۵ مرداد ۰۰:۰۲
تناسخ که قطعا وجود نداره
ولی ما قطعا به دنیای دیگه ای تعلق داریم:))

روح عموتون شاد.


پاسخ :

اون که بله، فقط خواستم یه جوری توضیح بدم که بعضی خاطرات چقدر دورن:)

خیلی ممنون.
ح. شریفی
۰۹ مرداد ۱۴:۱۶
خدا رحمتشون کنه

پاسخ :

خیلی ممنون، خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan