راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

اتاق خیاطی

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۹ ب.ظ

آنا* (مادربزرگم) یه زمانی خیاطی می‌کرد. هم برا ماها لباس می‌دوخت، هم همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها بهش سفارش لباس می‌دادن.
به خاطر همین رفت و آمد همسایه ها، یکی از اتاق‌های خونه‌شون که درش به راه‌پله باز می‌شد و یه جورایی از بقیه‌ی خونه جدا بود، شده بود "اتاق خیاطی". اتاق خیاطی پر بود از وسایل خیاطی و پارچه های تکه‌تکه و نخ‌ها و دکمه‌های رنگارنگ. یه دستگاه هم داشت که باهاش دکمه درست می کرد و یکی از وسایل مورد علاقه‌ی من بود. این جوری که دو تا تکه‌ی فلزی مخصوص و یه تکه پارچه‌ی کوچیک رو داخل یه محفظه‌ی استوانه‌ای میذاشتیم و پیچ دستگاه رو می پیچوندیم تا پرس بشه و دکمه آماده بشه. خلاصه که چیزای جذاب زیادی تو اون اتاق پیدا می‌شد.
آنا تا ۱۲-۱۳ سال پیش خیاطی می کرد. اما بعد از مدتی دیگه نه به اندازه‌ی قبل حوصله‌ی خیاطی داشت و نه گردن‌درد و کمردرد بهش اجازه می‌داد مدت طولانی پای چرخ‌خیاطی بشینه.
کم‌کم میز خیاطی جمع شد و چرخ خیاطی‌ها هم به کمد منتقل شدن و اون وسایل جذاب هم نمی دونم کجا رفتن. اما اسم اتاق تغییر نکرد. ما هنوز هم بعد از ۱۲- ۱۳ سال، به اون اتاق میگیم "اتاق خیاطی". 
وقتی آنا اتاق خیاطیش رو جمع کرد، دایی مهدی هنوز عروسی نکرده بود. دیشب امیررضا (پسرِدایی مهدی) داشت به مامانش می‌گفت که وسایلش رو گذاشته تو "اتاق خیاطی"!
خیلی دوست دارم از این ماجرا یه نتیجه‌ی فلسفی یا روانشناختی بگیرم، ولی حسش نیست، خودتون برداشت کنید دیگه. یه چیزی تو مایه‌های داستان همون میمون‌ها که هر کی از نردبون می‌رفت بالا می زدنش و خودشون هم نمی‌دونستن چرا این کارو می کنن. البته می‌دونم ربطی نداره:)))

* آنا به زبان ترکی یعنی مامان.
بعدا اضافه شده:

  • الهه

نظرات  (۱۱)

  • محسن رحمانی
  • :)
    پاسخ:
    :)
    پایان بی ربطشو دوست داشتم :))
    پاسخ:
    :))
    متشکرم!
    این تجربه های قدیمی که اغلب همه مون نمونه اش رو داریم و این نوشته ها زنده اش میکنه خیلی خوبن. آدم مورمورش میشه. و چقدر از آپارتمان نشینی متنفرم.
    پاسخ:
    واقعا آپارتمان در مقابل این خونه‌ها هیچی نیست!
    البته از قلم خوب شما هم باید تعریف کرد.
    پاسخ:
    خیلی ممنون:)
  • عینکی عینکی
  • وای خدا با کلی حس داشتم میخوندم زدی حس مس رو داغون کردی 😂😂
    پاسخ:
    من حس مس ندارم کلا:))) با حس نخونید!
    منظور این بود که پسرداییت هیچ‌وقت اون اتاقو اونجور که شما دیدین ندیده و حسشو درک نکرده، ولی چون شما بهش می‌گین اتاق خیاطی اونم میگه؟ مثال میمونا آخه؟ :)))
    پاسخ:
    دقیقا! ببین تو بیا تفسیر کن پست‌های منو، من حوصله ندارم:)))
    میمونا هم همین‌جوری بودن خب!
    نتونستم نتیجه فلسفی بگیرم ولی قشنگ بود
    پاسخ:
    :)))
    مرسی!
    این خاطره های موندنی چقدر حال خوب کنن...!!
    پاسخ:
    هم حال خوب کنن، هم بع۱ی وقتا آدم دلش می‌خواد تکرار بشن:)
    خاطره ی جالبی بود. یاد چرخ خیاطی مادرم افتادم. :)
    پاسخ:
    :)
    متشکرم.
    خرکیفم که نظر کارشناسیمو (!) گذاشتی تو پستت ^_^ :دی

    آره میمونا هم همین بود داستان‌شون ؛-)
    پاسخ:
    :)))))

    ما هم از این ها داریم. فقط اسمش یه کم متفاوته: غار!
    ما که بچه بودیم، می‌رفتیم زیر راه‌پله‌های خونه مادربزرگم و اونجا مثلا غار بود و توش هم یه ماشین زمان که ما باهاش به گذشته یا آینده می‌رفتیم. حالا یه سری از اون بچه ها خودشون بچه دارند ولی هنوز اسم اونجا غار هست! چند وقت پیش یکی می‌گفت: ما به اونجا می‌گیم غار؛ اما چرا؟!
    پاسخ:
    چه بامزه:))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">