راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

دیوا مثل پیازن!*

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ق.ظ

یه کندوی زنبور رو تصور‌کنید که توش پره از زنبورهای کلافه‌ای که دائما می‌خوان از کندو بیان بیرون. اما این کندو رو گذاشتیم توی یه بادکنک. زنبورها هی می‌خورن به دیواره‌ی بادکنک و هی برمی‌گردن داخل کندو. کلافه تر میشن و باز می خوان بیان بیرون. ولی راهی نیست. بعد از یه مدت خسته میشن و یه کم آروم می گیرن. ولی بعد دوباره تلاش رو شروع می کنن. حالا این بادکنک رو گذاشتیم توی یه جعبه‌ی شیشه ای. و این جعبه و گذاشتیم توی یه جعبه‌ی دوم که اونم شیشه‌ای هست ولی شیشه‌ش ماته و جعبه ی دوم رو هم گذاشتیم توی سومین جعبه که مقواییه و نمیشه داخلش رو دید.

تا الان این دقیق‌ترین تصویریه که از خودم دارم. سه تا جعبه، یه بادکنک، یه کندو پر از زنبور. من بیرون جعبه‌ی اولم. همون جعبه ای که دیوارهای شفاف داره. تکون خوردن بادکنک رو می بینم. می بینم هر لحظه یه طرفش می‌زنه بیرون.بعضی وقتا یه روزنه ای پیدا می کنم و میرم داخل جعبه‌ی اول و تکون ها بادکنک رو بیشتر و از نزدیک حس می کنم. ولی هنوز توفیق آشنایی با تک‌تک زنبورها نصیبم نشده و نتونستم آروم‌شون کنم.

شما که منو می‌خونید بیرون جعبه‌ی دومید. همون که دیوارهاش از جنس شیشه‌ی ماته. یه چیزهایی می بینید. بعضی وقتا منو می‌بینید که دارم تلاش می‌کنم یه چیزایی بگم. ولی کلماتم مبهمه. اصلا انگار دارم به یه زبون دیگه‌ای حرف می زنم. برای همینه که هر وقت سعی می کنم اینجا از حال و هوام بگم، نتیجه موفقیت‌آمیز نیست و تازه متوجه میشم چقدر بلد نیستم بگم چمه. تقصیر کسی نیست. شیشه نمیذاره صدای من درست به بیرون برسه.لب‌خونی هم از پشت شیشه ‌ی مات خیلی فایده نداره. تازه من از زنبورها هم خیلی خبر ندارم. یعنی چیزایی که میگم هم دقیق نیست.

بقیه بیرون جعبه‌ی سوم هستن. همون جعبه ای که نمیشه داخلش رو دید. بقیه منظورم تک‌تک آدم‌هاییه که اینجا رو نمی‌خونن. ممکنه به ظاهر خیلی هم به من نزدیک باشن، ولی نهایتش اینه که چسبیدن به دیواره‌ی بیرونی جعبه‌ی سوم. حالا اگه این زنبورا یه حرکتی بزنن که بادکنک بخوره به جعبه‌ی شفاف، جعبه‌ی شفاف بخوره به جعبه‌ی مات، و جعبه‌ی مات بخوره به جعبه‌ی مقوایی، بیرونی‌ها هم احتمالا متوجه میشن که احتمالا یه خبرایی تو این جعبه‌ی مقوایی هست. فقط در همین حد:«احتمالا یه خبرایی تو جعبه هست و جعبه خالی نیست.»


+ اگه روانشناس بودم و معروف هم بودم، این مدلی که ارائه دادم احتمالا می‌شد از این مدل معروفا که عکسش رو می زنن تو کتاب‌های درسی :)))))

+ برا همین برام مهمه که بدونم کی اینجا رو می خونه.

+ در تلاشم که برم با این زنبور ها حرف بزنم.

* از دیالوگ‌های شرک که بعدا معلوم میشه منظورش اینه که دیوها مثل پیاز لایه لایه‌ن.
  • الهه

نظرات  (۱۶)

  • مهندس رضا عباسی
  • خوب برین روانشناسی بخونید و مدلتون رو ارائه بدین.
    پاسخ:
    اینم فکر خوبیه:))
  • مهندس رضا عباسی
  • ممنون
    مایل بودین بیاین وب همو دنبال کنیم
    پاسخ:
    :)
    چه مدل گیج کننده ای
    پاسخ:
    :))
    حتی اینم نتونستم درست بگم:))
    چه خوب توصیف کردی الهه. مخصوصا اون جمله که گفتی تازه خودمم از زنبورها درست خبر ندارم.

    + چرا بادکنک؟ از اول متن دارم به این فکر می‌کنم که یه جا بالاخره زنبورا بادکنکو نیش می‌زنن می‌ترکه! :دی
    پاسخ:
    با تشکر :دی

    + برا این که مشخص بشه یه خبرایی توش هست. ولی نمی ترکه خب :))) ( ایو د نظر بگیر که بادکنکه باد نشده، صرفا کندو رو کردیم توش :دی)
  • مهدی رنجبر
  • - دیوا مثل پیازن
    - یعنی بو میدن؟ 
    پاسخ:
    نه، یعنی اگه تو سایه بمونن قهوه ای میشن و موهای ریز ریز درمیارن:))))
  • عینکی عینکی
  • امیدوارم زودتر زبان رسایی پیدا کنی که حس بهتری بهت بده. 


    پاسخ:
    خیلی ممنون:)
  • آقای مُرَّدَد
  • چقدر خوب بود الهه! چقدر خوب بود الهه! چقدر خوب بود. خیلی خوب بود... خیلی خیلی خوب بود. آفرین ... تلاش نکن برای تغییر این وضعیتی که داری. چه تو اون بادکنک یه عالمه کاراکتر وجود داره که هرکدومشون مثل تو لایه به لایه از دید دیگران، محوَن. تغییری رخ نمیده جز اینکه بخوری به دیواره ی بادکنک و بعد به جعبه ی شفافو بعد ماتو بعد مقوایی و ...... خیلی خوب بود خیلی دوسش داشتم دارم.
    پاسخ:
    خیلی ممنون! خوشحالم که خوشتون اومده:)

  • محسن رحمانی
  • موفق باشید.
    پاسخ:
    ممنون، سلامت باشید!
    واقعا ما همین قدر و چه بسا بیشتر پیچیده هستیم و خودشناسی سخته...
    پاسخ:
    واقعا سخته!


  • هدا ملقب به گوگلو!
  • من م میخونم:)
    پاسخ:
    هدا:)))))
    همون هدا با الف کافی بود، ولی خب لقبت رو هم گفتی دیگه :)))))
    پیازا مثلِ دیون :)
    پاسخ:
    حوا! دخترم![چشم های قلب قلبی]
    آره:))
    پاسخ:
    :)))
  • بهانه گیر
  • سلام
    فکر کنم من الان پشت جعبه مقوایی بودم اما یه سرک کشیدم به شیشه ی مات...
    چون تا حالا نمیشناختمتون پس هیچ پیش زمینه ی ذهنی نداشتم
    اول گفتم وااااا چه کاریه؟ طفلی زنبورا رو چی کار دارین
    اما بعد دیدم  این لایه لایه های پیاز گونه ی فکر شما، خیلی جالبه و معلومه خوب میتونید تحلیل کنید

    پاسخ:
    سلام.
    خوش اومدین:)
    من با زنبورا کار ندارم، زنبورا آروم نمیشن:))
    خیلی ممنون!
    عالی نوشته بود الهه ...عالیییییی
    هنوز دارم فکر میکنم به نوشته ات ......یه جورایی شبیه یکی از نظریه های جامعه شناسی شده نوشته ات.... اینکه ادمها هر کدومشون یه دنیایی دارن خارج از دید دیگرون و فقط خودشون میتونن اونو درک کنن و بفهمن و دیگرون هیچ تصویری ازش ندارن ......
    کلا عالی بود نوشته ات......دست مریزاد جانم
    پاسخ:
    متشکرم:)
    اون نظریه اسم خاصی داره؟ جایی میشه پیداش کرد؟
    خیلی ممنون:)
    نظریه نمایش از گافمن یه نظریه جامعه شناسی هست که میگه زندگی ادمها مثل صحنه نمایش هست و شامل سه قسمت جلوی صحنه ؛ پشت صحنه و خارج از  صحنه است و هر کدوم شرایطی رو داره که بر اساس اون شرایط فرد دست به عمل و اقدام میزنه
    مثلا پشت صحنه همون جایی هست که هیچ تماشاگری نداره و فقط خود فرد ازش خبر داره ..... جلوی صحنه همون جایی هست که کلی تماشاچی داره و ما در ارتباط مستقیم با ادمها هستیم ...... و همینطوری برو تا الی اخر

    بله در کتاب نظریه های جامعه شناسی ؛ مثل کتاب نظریه های معاصر جامعه شناسی اثر ریتزر این نظریه رو میتونی مطالعه کنی .
    پاسخ:
    خییییلیییی متشکرم از توضیحات تون:)
    حتما سراغش میرم.
    جدی عجب مدلی بود... واقعا عالی نوشتی
    پاسخ:
    خیلی ممنون:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">