راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

در ادامه ...

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۵۰ ب.ظ
این پست، در ادامه‌ی پست انتخاب و براساس نظرات و پیام‌های دوستان عزیز است:
گفتند این که فکر می‌کنی آن‌ها خودشان دین‌شان را انتخاب می‌کنند درست نیست. آن‌ها نه به اندازه‌ی ما به دین‌داری اهمیت می‌دهند و نه آن قدرها که فکر می‌کنی اطلاعات در دست دارند که بیایند خودشان انتخاب کنند.تازه جهت‌دهی جامعه به سمت و سوی خاص توسط حاکمان هم بر انتخاب مردم موثر است و خیلی وقت‌ها فقط فکر می‌کنند خودشان انتخاب کرده اند.گفتند نمی‌شود بگوییم ما برای انتخاب دین محدودیت داریم و آن ها ندارند. گفتند فرق بیشتر مسیحی هاشان با کافرهاشان این است که مسیحی ها می گویند خدا وجود دارد. دیدم راست می گویند. این ماییم که مسلمان شده های آن ها را پررنگ می کنیم.
و فکر کردم به این که چرا با وجود این که اسلام و مسیحیت از یک منطقه (تاکید بر واحد بودن منطقه ی هر دو، نه یکسان بودنش) آغاز شدند و با وجود این که اسلام از فاصله ی ظهورش تا زمان آخرین دین بودنش(الان) زمان بیشتری داشته، چرا مسحیت این قدر گسترده شده و اسلام نه؟ چرا ۱۲ امام ما، بعد از پیامبر، در همین منطقه بوده اند و اسلام را در مناطق دیگر گسترش نداده اند؟
گفتند نمی توانی با خواندن کتاب و مطالعه به توحید و معاد و ... برسی.گفتند باید با تجربه و تفکر خودت برسی به این که خدا هست. دیدم راست می گویند. اگر بنا بود ۲۰ جا بخوانیم خدا هست و باور کنیم خدا هست، می توانستیم در عوضش آهنگ «خدا هست» حامد همایون را یک بار برای هر کدام از خداناباوران پخش کنیم و کل دنیا را معتقد کنیم به توحید و ثوابش را ببریم.
گفتند برو به نقطه ی صفر. اصلا فرض کن خدایی وجود ندارد. بعد کم کم خودت نتیجه گیری کن. خودت جلو بیا و خودت انتخاب کن. دیدم فکر خوبی ست. دیدم همیشه دلم می خواسته این کار را انجام دهم اما همیشه ترسیده ام از این که نکند اعتقادم به خدا را از دست بدهم؟ این بار اما فرق می کرد. اعتقادم به خدا را از دست بدهم؟! این چه اعتقادی است که از دست می رود؟! این بار تصمیم گرفتم شروع کنم. با این استدلال که که خدا خودش نیت من را می داند. این فکر از سرم گذشت و خندیدم به خودم. کدام خدا؟ همان خدایی که می خواهی فرض را بر نبودنش بگذاری؟! این چه خدایی ست که وجود ندارد اما نیت تو را می داند؟!
در زمان به عقب برگشتم. شاید این طوری می شد به نقطه ی صفر برسم. یاد تک تک لحظاتی افتادم که مطمئنم فقط خدا از آن ها خبر داشت. یاد چیزهایی افتادم که فقط از خدا خواسته بودم. یاد حرف هایی که فقط با خدا زده بودم. راستش را بخواهید، نتوانستم. هر جور که فکر کردم نتوانستم همه ی این لحظات و حرف ها و خواسته ها را فراموش کنم و نتیجه شان را هم نادیده بگیرم و برگردم به نقطه ی صفر. مگر می شود فرض کنی کسی که حضورش را بارها در زندگیت احساس کرده ای، هیچ وقت وجود نداشته؟
من نتوانستم به نقطه ی صفر برگردم. اما سوالی که داشتم برایم روشن تر شد. خدا را در حد خودم درست شناخته ام؟ چطور می توانم او را بیشتر بشناسم؟ چطور می توانم مطمئن شوم تصوری که من از خداییِ خدا در ذهن خود ساخته ام، همان خدای یکتای واقعی است؟
به این فکر کردم که اگر روزی قرار باشد بین دین های مختلف، انتخاب کنم، کدام را انتخاب می کنم؟ هندو می شوم و بت می پرستم؟ زرتشتی می شوم و آتش می پرستم؟ یهودی می شوم و تمام آنچه راجع به بنی اسرائیل خوانده و شنیده ام را کنار می گذارم و فکر می کنم دینی که دستشان افتاده همانیست که حضرت موسی آورده بود؟ یا مسیحی می شوم و یکی از اولین اعتقاداتم این می شود که مسیح پسر خداست؟ نه. من با تفکر دیگری بزرگ شده ام. می توانم استدلال کنم و همه ی این ها را رد کنم. تازه این ها که خیلی هم ابتدایی است. حالا بر اثر همان جهت دهی حکومت، عقاید خانواده، محل تولد ، کتاب های دینی دبیرستان وچند واحد معارف دانشگاه ، دانش اندک در رابطه با دین های مختلف و... چیزی که من انتخاب می کردم همین بود. مطمئنم. انتخاب بدون در نظر گرفتن این پیش فرض ها هم - که من دنبالش بودم- منطقی نیست. چون این ها وجود دارند. نمی شود انکارشان کرد.
گفتند ایمان به خدا، یک جور اعتماد است. اگر به او ایمان داشته باشی و اعتماد کنی، به اندازه ی اعتمادت نتیجه می گیری. اگر اعتماد نکنی، حق نداری به نتیجه معترض باشی. گفتند اگر به خدا اعتماد کنی، دیگر به این فکر نمی کنی که چرا نماز صبح دو رکعت است و نماز مغرب سه رکعت. چرا باید حجاب داشته باشم؟ چرا باید فلان کار را بکنم. فقط چون خدا گفته، آن کار ها را انجام می دهی. و من به این فکر کردم که رفتن به دنبال فلسفه ی احکام به کل کار اشتباهی است؟ این که امروز بگویند فلان دانشمند (معمولا ژاپنی!) با تحقیقات گسترده متوجه شده است که سجده ی نماز فلان خاصیت را دارد و رکوعش بهمان خاصیت و قیامش خاصیتی دیگر و ... باید مرا خوشحال کند؟ اگر فردا بگوید تکبیرش فلان ضرر را دارد چه؟! اصلا اساس این آزمایش ها درست است؟ چرا خودمان نمی رویم دنبالش؟ چرا دانشمند ژاپنی؟! یا چرا برای بعضی احکام فلسفه ای بیان شده و برای بعضی نه؟ مثلا فلسفه ی روزه گفته شده اما فلسفه ی دو رکعت بودن نماز صبح نه.
اگر قرار است دنبال فلسفه ی این چیز ها نرویم، پس چرا در همین قرآن خودمان این همه یه حقایق علمی اشاره شده؟ مگر نه این که کشف های پر سر و صدا و مفیدی مثل متفاوت بودن اثر انگشت افراد یا دو نوع حرکت اسپین های الکترون یا چیزهای دیگر را ربط می دهیم به آیات قرآن و می گوییم این آیه به این موضوع اشاره کرده و ما متوجه نبوده‌ایم؟ کشف شدن این حقایق علمی قرار است اعتبار آیات قرآن را برای ما بیشتر کند؟ مگر همان اول که اسلام را پذیرفته ایم، قبول نکرده ایم خدایی وجود دارد و جهان را خلق کرده و کتابی به اسم قرآن هم فرستاده است؟
اصلا چطور می شود به این مقام از اعتماد رسید؟ که فکر نکنیم به فلسفه، انجامش دهیم به خاطر خدا. که ایمان فردایمان از امروزمان کمتر نباشد و برای خودمان استثنا قائل نشویم و همه ی احکام دین را به جا بیاوریم؟
فکر کردم و فکر کردم و دیدم آن قدر ها هم که توصیف کردم وضعیتم فجیع نیست. فقط سوال های بی جواب زیادی دارم که با منطق و ایمان ناقصم نمی توانم جواب شان را پیدا کنم. چیزهایی که نوشتم بخشی از آن هاست. حتما سوال های دیگری هم وجود دارد. مثلا این که خدایی که قادر مطلق است، چرا اسلام را که کامل ترین دین است، جوری نازل نکرده که چیزی شبیه داعش از آن بیرون نیاید؟ مگر فرق اسلام با باقی دین ها این نبود که تحریف نشده بود؟ چرا به قرآن استناد می کنند و سر می برند؟ چرا به اسلام استناد می کنند و تجاوز را توجیه می کنند؟ چرا این قدر آدم به ظاهر دین دار منفور داریم؟ و صدها چرای دیگر!

+ سطح سوال هایم را نمی دانم! اما صفر بودن سطح پست انتخاب، کمک می کند که پرسیدن این سوال ها به نظرم ایرادی نداشته باشد.
  • الهه

نظرات  (۲)

دغدغه خیلی خوب و بزرگی داری و خیلی قشنگ نوشتی.
برآیند نظراتی که در پست قبل وجود داشت میشه در این پست دید .
و کمی هم نظر شخصی
به نظر من اون خدایی که عرضه نداشته باشه که خودش رو به بنده هاش نشون بده اصلا خدا نیست . و وجود نداره. می دونی من با خیلی ها صحبت کردم و حتی کلیسا رفتم . وقتی که کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنم میگفت کلیسا نرو حرامه اونا کافرن و.. من میرفتم و با کشیش مشغول صحبت و بحث می شدم . بهش می گفتم من نیومدم اعتراف کنم . من اومدم خدا رو پیدا کنم . از آدمهای مختلف پرسیدم
نقطه عطف همشون می دونی چی بوده؟
همشون گفتن ما خدا رو دیدیم . وقتی ازشون می پرسم چطوری دیدین چه شکلی بود نمی تونن تعریفش کنن . فقط می دونن دیدنش و هست .
غیر قابل گفتنه . یک دوست آتیست هم دارم که هر سری با من حرف میزنه میگه من فقط یه اتئیستم نه بیشتر . اگر خدایی هست قرار نیست من دشمنش باشم . باید بهش احترام بذارم (برعکس خیلی از آتییست ها که به پیامبر توهین های جنسی شدید می کنند و مسیح و یهود رو مسخره می کنن و عملا عناد می کنند ) .
می دونی یک اتفاق خاص باید بیفته و در دل آدم . همانطور که مولانا می فرماید که کسی که اسرار حق رو بهش می گن دهنش رو هم می دوزند . نمی تونه بگه.
گاهی وقت ها خیلی ها خدا رو روی تخت در حالی که حتی مشروب خوردن و دستشون رو گره زدن صدا می کنن و خدا بهشون جواب میده . ولی یک آدم مذهبی همیشه میگه تو غلط می کنی اسم خدا رو به دهن نجست میاری . من فکر می کنم یکتاپرست ها بیشتر خدا رو فهمیدن تا مذهبی ها (فرقی نداره کلا تندروها در دیدگاه های مذهبی)
من فکر می کنم خدا امروز خیلی از دین فاصله گرفته . این امروز بیش از حد نجس شده . عامل سو استفاده . اسراییل از دین آدم می کشه . عربستان از دین می کشه . شیعه می کشه . سنی می کشه . وهابی می کشه . مسیحی می کشه . دعوا سر تپه است!
در حالی که خیلی از خانم های چادری شدن خدا و هر روز به بقیه توی خیابون خون می خورونن یک آدم گناهکاری که به نظر خیلی از ما مذهبیا باید اینو اول شلاق زد بعد سوزوند وقتی دستشو گره میزنه و می گه خدا ..
خدا جواب بهش می ده و می شنوه!
برای همین باید دیدش . ولی بعضی ها در قلبشون رو می بندن و الکی باور می کنند خدا هست و سر همون شروع به کارهایی می کنند که نباید
باید در دل رو باز کرد . 
خدا با یک اتفاق خودش رو به ما نشون می ده.
نمیشه به زور یا حرف توی مغز کسی چپوند . بحث خیلی گسترده ای ست و من هم خیلی پرچونگی کردم .
خلاصه ش کنم اینه که کسی که بخواد خدا رو پیدا کنه و در دل اش رو باز کنه خدا خودشو نشون میده .
نیازی هم به این همه فلسفه نیست .
پاسخ:
خیلی ممنون:)

چیزهایی که نوشتی جالبه. با این که برای پی بردن به وجود خدا لازم نیست خیلی کار شاقی انجام بدیم و هر کسی بسته به خودش می تونه خدا رو بشناسه موافقم.
ما بنده‌ی خداییم و باید بگوییم: چشم! چه دلیل و فلسفه اش را بدانیم چه ندانیم. اصلا خود خدا در قرآن گفته از من و پیامبر و اولی‌الامر اطاعت کنید. نگفته که اگر با عقلتان جور در آمد و صلاح دانستید اطاعت کنید. صدالبته که ما باید برویم دنبال دلیل و برهان. اما یه جاهایی عقلمان کم می‌آورد. مگر بوعلی نگفت که من معاد را نتوانستم اثبات کنم و تعبداً پذیرفتم. اما اگر هم چشممان را ببندیم و فقط اطاعت کنیم شاید سر از داعش در بیاویم. مرز ظریفی بین این دو هست.
باید همیشه وجود خودمان برای پیدا کردن بدی‌هایمان زیر و رو کنیم. مبادا یکی از بدی ها بماند و ریشه بدواند که حتی اگر جانبازِ پای رکاب علی(ع) هم باشد، می‌شود شمر و سر پسر علی(ع) را از قفا می‌برد.
باید دنبال جواب سوال هایمان بگردیم و خسته نشویم حتی از کسانی که به ظاهر مخالفیم باهاشان. شاید بعضی از جاها ما اشتباه کرده باشیم. خدا خودش کمک می‌کند....
پاسخ:
خدا خودش کمک می کند:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">