راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

دوست داشتم دیوانه باشم.

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۸ ب.ظ
دوست داشتم دیوانه باشم. دیوانه ی چیزی، کسی، کاری.
دوست داشتم دیوانه ی موسیقی باشم. صدای موسیقی که در گوشم می پیچید پرواز می کردم. ساز که می دیدم چشمانم از شدن شادی برق می زد. اتاقم پر بود از پوستر عکس خواننده ها و نوازنده ها، موبایلم پر بود از کلیپ های کنسرت هاشان، و لپ تاپم پر بود از فول آلبوم های تک تک شان.
دوست داشتم دیوانه ی شعر باشم. حافظ بخوانم و مولانا و سعدی، منزوی، شاملو، نیما، فاضل نطری و ... دوست داشتم غزل های زیادی را از بر باشم و دائم ورد لبم باشند این غزل ها.
دوست داشتم دیوانه ی کتاب باشم. دیوانه ی داستان. داستان های نویسنده ای خاص. منتظر باشم تا کتاب جدیدش چاپ شود و بروم در صف بایستم و آن را بخرم و بعد در جشن امضایش شرکت کنم و  از او امضا بگیرم.
دوست داشتم دیوانه ی سیاست باشم. یا دیوانه ی تاریخ. همه ی اعمال حکام گذشته و حال را از بر باشم و بدانم نتیجه ی هر کدام و چه بوده و چه خواهد بود. تحلیل کنم تک تک حرکت هایشان را. گوش کنم تک تک سخنرانی هایشان را.
دوست داشتم دیوانه ی دین باشم. بروم حوزه درس بخوانم. پای منبر فلان روحانی بنشینم، در جلسات بحث شرکت کنم. برای خانم های محله جلسات سخنرانی برگزار کنم حتی.
دوست داشتم دیوانه‌ ی ورزش باشم. هر روز حداقل دو ساعت بروم باشگاه. با دستگاه ها سنگین کار کنم. به تازه کار ها بگویم که دارند اشتباه می زنند! توی مسابقات مختلف شرکت می کردم. یا بروم استخر و شنا کنم و شنا کنم و شنا کنم.
دوست داشتم دیوانه ی شغلی باشم. هر روز تا آخرین زمان ممکن روی پروژه های عجیب و غریب و سنگین کار کنم و جنازه ام به خانه برسد. اما فردا صبح با بیشترین انگیزه ی ممکن، دوباره اول وقت سر کار باشم.
دوست داشتم دیوانه ی فلسفه باشم. نظریه های سنگین را بخوانم و ساعت ها بهشان فکر کنم و ذهنم به هم بریزد و اصلا سر به کوه و بیابان بگذارم.
دوست داشتم دیوانه ی کسی باشم. دیوانه ی آدمی... راستی چطور می شود دیوانه ی کسی بود؟ باید شیرین باشد.

دوست داشتم دیوانه باشم. دیوانه ی یکی از همین هایی که گفتم. اما نیستم. من دیوانه ی هیچ کدام از این ها نیستم. دیوانه ی چیز دیگری هم نیستم. اما چقدر دلم می خواست دیوانه باشم... چون زندگی‌ام بدون دیوانگی هیچ ارزشی ندارد.


+ ۲۱ خرداد ۹۷
  • الهه

نظرات  (۶)

.....
پاسخ:
:)
  • آقای مُرَّدَد
  • میگه: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید. اینکه این همه دیوانه میبینی و دلِت میره، نشان از دیوانگیه.
    دیوانگی از همون جنس و بافتی که خودت دوست داری. تو فقط نمیدونی دیوانه ی چی هستی... باید بگردی دنبال چیزی که دیوونت کرده. نباید سعی کنی دیوونه بشی تا به یه چیزی دلبسته بشی. شدی، خبر نداری. پیداش کن. گاهی آدمها دیوونه ی خودشون میشن. یه کم به اطرافت نگاه کن...(الان مثلا داشتم هیپنوتیزمت میکردم) :))
    پاسخ:
    چه تحلیل جالب و مثبت و امیدبخشی!
    امیدوارم  واقعا همین طور باشه و بتونم پیداش کنم:)

    + حالا یه بشکن بزنید بیدار شم:)))
    باز هم فوق عالییییییییییی .......فوق عالی..........
    خیلیییییی خوب می نویسی بی تعارففففففففف

    به به .....به به
    پاسخ:
    خیلی ممنون:)
    دیوانگی هم عالمی دارد :)
    من هم دیوانه خیلی چیزهای دیگر هستم.
    خوش باشید بانو
    پاسخ:
    خوش به حال شما:)

    خیلی ممنون، همچنین.
    آی گفتی :((
    منم گاهی دلم می‌خواد دیوونه‌ی یه چیزی باشم. :(
    پاسخ:
    نظر آقای مردد رو تو همین پست بخون. جالبه.
    هعیی............
    منم واقعا دلم میخواد دیوونه باشم:(
    ولی نیستم... انگار همه چی رو دوست دارم و هیچیو واقعا دوست ندارم.. آخه این چه وضعیه:|
    پاسخ:
    همین همه چیو دوست دارم و هیچیو دوست ندارم آزار دهنده‌س واقعا.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">