راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

یه روزِ دور

جمعه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۰ ق.ظ

اولین و آخرین باری که رفتم راهپیمایی روز قدس، سالی بود که اول راهنمایی بودم و به دلایلی تا اواسط سال تحصیلی مونده بودم شهرستان، خونه ی مادربزرگم(مادربزرگ مادری). ما رو از طرف مدرسه بردن راهپیمایی، بعد اونجا مادربزرگم اومد و با هم رفتیم مسجد جامع شهر برای نماز جمعه. تو مسجد عمه م رو دیدم. یه جایی رو بهمون نشون داد، گفت اونجا جاتون میشه. مسجد فوق العاده شلوغ بود. حتی رو پله ها هم مردم مهر گذاشته بودن که نماز بخونن. عمه م یه کیسه ی پارچه ای خیلی کوچیک که توش چند تا سکه بود داد بهم و یه توضیحاتی هم راجع بهش داد که الان یادم نیست. ولی آخرش گفت:«اینو بذار تو کیفت، برکت میاره.» هنوزم وقتی می خوام صدای عمه م رو به یاد بیارم، جمله ی اون روزش می پیچه تو گوشم. آخه عمه م ماه رمضون سال بعدش فوت کرد.

نماز شروع شد و ما هم اقتدا کردیم و تو یکی از سجده ها، نفر جلوییم زودتر از من از سجده بلند شد و  صف ها اون قدر به هم نزدیک بود که بنده خدا نشست رو سر من :)) من که نمی دونستم چی شده، ولی یه درد عجیبی پیچید تو سرم که هنوزم یادمه. بعد که بلند شد و من هم تونستم سرم رو بلند کنم تازه فهمیدم چی شده بوده.

از مسجد که اومدیم بیرون، میثم(پسر عمه م، البته یه عمه ی دیگه) با دوچرخه منتظرم بود. قرار بود باهاش برم خونه ی اون یکی مادربزرگم. سلام علیک کردیم، بعد مادربزرگم قبل از این که باهام خداحافظی کنه، گفت مواظب باش از دوچرخه نیفتی! فکر می کرد قراره منم سوار همون دوچرخه بشم و دوتایی بریم:))

مادربزرگم خداحافظی کرد و رفت و بعد میثم گفت «دست مامان بزرگت درد نکنه! داشت تو رو سوار دوچرخه می کرد ها!» بعدم تا خونه ی مادربزرگم پدری پیاده رفتیم و دوچرخه رو هم بردیم.

با این که تا اینجا رو با کیفت فول HD یادمه، بقیه ش رو اصلا یادم نمیاد چی شد!


+ دارم فکر می کنم اون موقع که موبایل این قدر همه گیر نبود، من چه جوری تو یه روز این همه آدم رو دیدم و تو اون شلوغی این قدر راحت هم دیگه رو پیدا کردیم؟

+ میثم ۱۲ سال از من بزرگتره، تا ۷- ۸ سالگی امکان نداشت باشه و من از سر و کولش نرم بالا! جایی هم اگه می خواست بره، راه میفتادم دنبالش و خیلی وقتا منو سوار دوچرخه ش می کرد. احتمالا تصویر ذهنی مادربزرگم مربوط به همون دوران می شده!

+ ولی ماه رمضون چقدر زود گذشت!

  • الهه

نظرات  (۴)

یادش بخیر روزهای خوش زندگی :)
پاسخ:
بلی... یادش بخیر!
دورانِ خوبی بوده‌ها :) حیف که شده خاطره...
پاسخ:
آره، دوران خوبی بود:)
همین که یادم مونده خوبه دیگه، جلوی گذرش رو که نمی شد گرفت:)
منم آخرین باری که رفتم راهپیمایی فک کنم دوم راهنمایی بودم -_-
پاسخ:
:)
از یه جایی به بعد دیگه اصلا حس رفتن نبود.
  • آنیا بلایت
  • چقدر قشنگ و بامزه ^-^ با اون قسمتی که اشتباهی یکی موقع سجده روی سرت نشسته بود کلی خندیدم :')))))♡♡
    پاسخ:
    :))
    آره، اون خیلی صحنه ی نابی بود:))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">