راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

ای ابر خوش‌باران بیا...

پیوندها

می دانید از کجا شروع شد؟

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۸ ق.ظ

 از آن جایی که من هیچ وقت اهل یادداشت کردن کارهایم نبودم. همه چیز را در ذهنم نگه می داشتم. حتی در دوران تحصیل هم چیزی به اسم دفترچه یادداشت برای تکالیفم نداشتم. نه که دفترچه نداشته باشم ها! داشتم، اما همه شان سفید بودند. خیلی هاشان را هنوز هم دارم. برای همین ذهنم همیشه شلوغ بود. اما چیزی را هم از یاد نمی بردم. نه، چیزی یادم نمی رفت. من همیشه خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنید به یاد دارم. اصلا همین حافظه گاهی می شود بلای جانم. هیچ وقت چیزی از یادم نمی رفت اما همیشه می ترسیدم. همیشه می ترسیدم از این که از یاد ببرم. مثلا از یاد ببرم که چقدر از فلانی بدم می آید و نباید با او هم صحبت بشوم. یا یادم برود تکالیف مدرسه ام را انجام بدهم و خنده دار تر از همه ی این ها این بود که دوره ای از زندگیم واقعا می ترسیدم یادم برود فلان پسر فامیل چقدر اذیتم کرده و چقدر آدم چرتی است و بر اثر این فراموشی، به درخواست ازدواجش پاسخ مثبت بدهم.
خنده دارتر از این هم بود. همین مرداد و شهریوری که گذشت. می ترسیدم فراموش کنم چقدر آزار دیده ام و یک دفعه دلم به رحم بیاید و از جدایی منصرف بشوم. بله، دقیقا از همین جا شروع شد. آن قدر از این فراموشی می ترسیدم که به چند نفر از دوستانم موضوع را گفتم. نه که تنها هدفم این بوده باشد که آن ها به من یادآوری کنند که باید جدا شوم، نه. با یکی دو نفرشان واقعا اگر حرف نمی زدم از غصه می ترکیدم. ولی هدف دیگرم واقعا همین بود. با آدم های زیادی حرف زدم. شاید از همه بدتر این بود که آمدم و خیلی چیز ها را ریز به ریز اینجا هم نوشتم. نمی دانم چرا. شاید دیگر واقعا پر شده بودم و اسرارم سرریز می کردند. اما موضوع این است که من آدم این کار ها نبودم. من آدم بروز دادن این چیز ها نبودم و حالا از دست خودم دلخورم. نمی دانم تصویری که از خودم برای دنبال کننده هایم ایجاد کرده ام چگونه تصویری است، اما می دانم تصویر دلخواه خودم نیست. آن قدر از این تصویر ناراحتم که در هفته های گذشته چند بار به کوبیدن و از نو ساختن وبلاگم فکر کرده ام. به بستن و رفتن و با یک هویت جدید نوشتن. و حتی شاید ننوشتن. به دوباره ناشناس شدن و ناشناس ماندن. و می دانید بیشتر از این لو دادن و بروز دادن از چه ناراحتم؟ از این که انگار این عادت روی من مانده و حالا دلم می خواهد خیلی چیزهای بیشتری بنویسم. دلم می خواهد اسرار بیشتری را لو بدهم. می دانم این کار را نخواهم کرد اما دائما با خودم در جنگم. من که هیچ وقت احساس نکرده بودم لازم است بعضی چیز ها را بگویم، من که همیشه به رازدار بودن خودم افتخار کرده ام، حالا دلم فقط حرف زدن می خواهد و نوشتن همه ی این چیز ها. من که همیشه تلاش می کردم خوشحال به نظر برسم و ناراحتی هایم را رو نکنم، دائم دلم غر زدن می خواهد و گله از روزگار و آه کشیدن. همان احساسات پیچیده ای که قبلا به راحتی با پنهان کردن شان کنار می آمدم، به سراغم می آیند و این بار دلم می خواهد بیان شان کنم و واژه های مناسبی پیدا نمی کنم و اذیت می شوم از نگفتن شان. و تمام این ها برای این نیست که غمگین ترم از قبل یا این که راز های بیشتری می دانم، نه، این طور نیست. برای این است که عادت کرده ام به حرف زدن. به گفتن، به گله کردن و شاید حتی جلب توجه کردن. چیزهای که اصلا دوست شان ندارم.
  • الهه

نظرات  (۶)

وقتی خدا به قلم یا شاید همون نوشتن قسم میخوره شک نکن راز بزرگی توش نهفته ست
البته الان تقریبا کشف شده
این که تو از ناراحتیهات بنویسی و کم کم دستت توی تایپ اونقدر تند بشه که بی وقفه بتونی از ناراحتی‌ها و گله و شکایت‌هات بنویسی توجیه علمی داره و چیز عجیبی نیست و البته برعکس این ماجرا هم وجود داره و اگه از خوشی‌ها و خوبی هات بنویسی یهو به خودت میای می بینی چقدر حرف قشنگ واسه گفتن داری

خوب خوبی را کند جذب این بدان
طیبات و طیبین بر وی بخوان:)

کافیه از امروز شروع کنی به یجور دیگه نوشتن
همه گذشتت رو فراموش میکنن و غرق در شخصیت جدیدت میشن^_^
پاسخ:
خیلی ممنون:)
سعی می کنم همین کارو بکنم:)
به نظرم شما فردی با اصالت شخصیتی برون گرا هستید
که رفتار هاتون درون گرا گونس
درسته؟
پاسخ:
نمی دونم، شاید!
از کجا میشه اینو فهمید؟ من تو همه ی تست های روانشناسی هم درونگرا هستم.
گذشته، بخش جدا نشدنی ماست و ما نمیتونیم از اون فرار کنیم. و حداقل درباره‌ی من این طور بوده که درست در همون زمانی که گذشته‌ام را پذیرفتم و از جنگیدن باهاش دست کشیدم، آرامش وجودم را فرا گرفته.
خوش به حالت که می‌تونی کسایی را پیدا کنی تا درباره‌ی گذشته باهاشون صحبت کنی. بدون که کار درستی کردی. مگه هر کدوم از ما چه قدر گنجایش داریم؟
حتی اگر هم عادت شده باشد، می‌شود آن را مدیریت کرد، بهبود بخشید، متناسب کرد...
پاسخ:
ممنونم سپیده جان :)
من هم پذیرفتم.
تصویری که ما ازت داریم به نظر من اصلا نباید برات مهم باشه چون ما حق نداریم که قضاوتت کنیم . در هرصورت این تصویر ساخته میشه و این تصویر بد نیست . فقط شکل مخصوص خودش رو داره.
چه ایرادی داره آدم حرف بزنه و بنویسه و بنویسه و بنویسه .
به رفتن و اینا هم لطفا لطفا فکر نکن
پاسخ:
نه، ایرادی نداره. مگه این همه آدم نیستن که می نویسن و می نویسن و می نویسن؟ فقط با شخصیت من یه کم جور در نمیاد. من خیلی اهلش نبودم. این اواخر یهو شروع کردم هی نوشتن.
چشم، حالا حالا ها در خدمت هستم:))
چه ایرادی داره آدم حرفاشو بگه.
چه ایرادی داره آدم احساساتش رو با بقیه درمیون بذاره و تنها نمیونه توی احساساتش.
پاسخ:
هیچ ایرادی نداره. حتی گفتنش خیلی اوقات بهتر از نگفتنشه. صرفا با مدل شخصیت من جور درنمیاد. همین...
به نظرم یه چیزیه که آدما واقعا بهش احتیاج دارن... کار خوبی میکنی..
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">