۲۰ دقیقه های سخت :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

۲۰ دقیقه های سخت

اولین سالی که روزه می گرفتم، ایران نبودیم.
خیلی از این که کی دیگه نباید چیزی بخوریم و اینا سر درنمی آوردم. فقط یادمه یه کاغذ a4 داشتیم که اوقات شرعی ماه رمضون رو توش نوشته بود و مامان و بابا از روی اون می گفتن که چند دقیقه تا اذان صبح مونده. بعد از رسیدن زمان خاصی، دیگه حق نداشتیم چیزی بخوریم، حدود ۲۰ دقیقه صبر می کردیم، بعد نماز می خوندیم و بعد می خوابیدیم. نمی دونستم این زمان ها چیه. فقط یادمه می گفتن زمان احتیاط و من فکر می کردم مثلا چون اینا اذان صبح ندارن و تشخیص زمان دقیقش برای ما سخته، احتیاط می کنیم. 
اون ۲۰ دقیقه از سخت ترین زمان های عمرم بود. از خواب داشتم غش می کردم ولی باید بیدار می موندم و نماز صبح می خوندم. الان این کار اون قدر ها هم سخت نیست، ولی اون موقع فقط ۹ ساله م بود و صبح زود هم باید می رفتم مدرسه و هر دقیقه خواب غنیمت بود. خلاصه که هر چقدر از سختی اون ۲۰ دقیقه های هر روز بگم کم گفتم!
سال بعد و دو سال بعدش هم ایران نبودیم، ولی دیگه خبری از اون ۲۰ دقیقه ها نبود. چند دقیقه قبل از اذان دست از خوردن می کشیدیم و بلافاصله بعد از اذان هم نماز صبح می خوندیم و بعد می خوابیدیم. من ساده هم فکر می کردم تو این مدت مثلا علم پیشرفت کرده و حالا دیگه اینجا هم می تونیم بفهمیم اذان صبح دقیقا کیه و برای همین دیگه احتیاط نمی کنیم!
گذشت و گذشت تا این که یه روز تو ماه رمضون پارسال، یهو یاد اون سال سخت و اون احتیاط های ۲۰ دقیقه ای افتادم و از مامان پرسیدم ما چرا احتیاط می کردیم؟
مامان خیلی بی خیال جواب داد : حکم امام بود.
اصل قضیه این جوری بود که این احتیاط ها هیچ ربطی به این که "اونا اذان صبح ندارن" و "لابد علم پیشرفت کرده" نداشت! مامان و بابا سال اول احتیاط می کردن، چون مرجع تقلیدشون هنوز امام خمینی بود( بقا بر میت). از سال دوم به خاطر مسائل جدیدی که پیش اومده بود، مرجع تقلیدشون رو عوض کرده بودن و برای همین بعد از اون به حکم مرجع جدید عمل می کردن.
فقط من نمی دونم چرا اینو همون موقع که من ۹ ساله بودم و مرجع تقلیدم هم امام خمینی نبود بهم نگفته بودن تا طبق حکم امام عمل نکنم و این قدر سر اون ۲۰ دقیقه ها عذاب نکشم:)))
حوا ...
۲۷ ارديبهشت ۰۸:۲۰
همون ۲۰ دقیقه‌ها شیرین بوده‌ها :)

پاسخ :

چون یادم مونده؟ :))
احسان ..
۲۷ ارديبهشت ۱۱:۳۷
انوموقع انتخاب های زیادی هم نبود..همه به نوعی خودشونو مکلف میدونستند
اونموقع ها سختی هایی هم بود ولی سختی انتخاب امروز و پراکندگی ذهنی امروز نبود

پاسخ :

بله، الان انتخاب واقعا سخت شده.
جناب دچار
۲۷ ارديبهشت ۱۲:۴۵
که علم پیشرفت کرده ها!

پاسخ :

۹ سالم بود آقا، ۹ سال! :))
جناب دچار
۲۷ ارديبهشت ۱۲:۵۱
الان چندسالته؟ :)

پاسخ :

الان ۱۰ سال:))
هاتف ..
۲۷ ارديبهشت ۲۰:۴۶
:)

پاسخ :

:))
جناب دچار
۲۹ ارديبهشت ۱۴:۲۶
بقول آبادانیا این که چیزی نیست
من یادمه یه جوری بیدار میشدیم که نیم ساعت قبل از اذان صبح سحری مون رو خورده بودیم و مسواک هم زده بودیم

بعدش می خوابییدیم تا نیم ساعت بعد از اذان پامیشدیم برا نماز :)
یادش بخیر: داداشمو هر وقت بیدار نمیکردیم صبح پامشید گریه میکرد میگفت نمیرم مدرسه :))

پاسخ :

آره دیگه، ما هم یه نیم ساعتی بی کار بودیم:)) ولی نمی دونم چرا نمی خوابیدیم!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan