زندان گردی! :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

زندان گردی!

من از اون آدمایی هستم که ساعت ۷ صبح بیدار میشن به قصد رفتن به موزه :دی
ساعت ۹ و نیم مترو مفتح قرار گذاشته بودیم که با فاطمه بریم موزه ی قصر. فاطمه از دوستای قدیمی وبلاگی من هست که قبلا هم یه بارموقعی که درناهای کاغذی مون رو برده بودیم بدیم به سارا(این پست) دیده بودمش.
تقریبا ۲۰ دقیقه از مترو تا موزه ی قصر راه بود که ما پیاده رفتیم.
معلوم بود اولین بازدید کننده های امروز بودیم. هر جا می خواستیم بریم یه نفر میومد درو باز می کرد!
موقع ورود یه app دانلود کردیم که هر جا می رفتیم، توضیحات مربوط به اونجا رو میداد. بماند که بعضی جاها درست کار نمی کرد و مزخرف می گفت:))
در کل ساختمون ترسناک بود و وارد هر راهروی جدیدی می شدیم، من اینو یادآوری می کردم.
از زیر هشت رد شدیم و توضیحات مربوط بهش رو گوش دادیم و بعد از اون اولین جایی که دیدیم، یه زورخونه بود. البته متوجه نشدیم این زورخونه از کی بوده و مربوط به زندان می شده یا نه. توضیح خاصی نبود.
بعد وارد یه راهروی طولانی شدیم که حالت غرفه غرفه داشت و هر کدوم از غرفه ها موضوع مربوط به خودشون رو داشتن. از کوتای ۲۸ مرداد و مصدق بگیر تا اولین هواپیما و اولین صدای ضبط شده در ایران که مربوط به مظفرالدین شاه بوده و ...
سالن بعدی مربوط به سلول های زمان رضاشاه بود. کنار هر سلول اسم آدم معروفی که زمانی اونجا زندانی بوده رو نوشته بود. مثلا فرخی یزدی یا بزرگ علوی اسم هایی بودن که من یادم مونده.
چیزی که همون اول توجه منو جلب کرد، این بود که هر کدوم از سلول ها یه پنجره ی به نسبت بزرگ و رو به حیاط داشتن. این به نظرم عجیب بود برای زندان. یه کم که جلوتر رفتیم دقیقا یه جا از زبون یکی از زندانی ها همینو گفته بودن. یعنی موقع ساخت ازش پرسیده بودن ایراد این زندان چیه به نظرت؟ و اون گفته بوده این که زندانی می تونه از پنجره حیاط رو ببینه. البته با نظر اون، ارتفاع پنجره ها رو بیشتر هم کرده بودن ولی باز هم شبیه پنجره ی زندان نبود.
راهروی بعدی که دیدیم، شامل سلول های زمان محمدرضا پهلوی بود. سلول ها بزرگتر بودن و تو هر کدوم چند تا تخت بود. این سلول ها هم پنجره داشتن، ولی مثل قبلی ها به چشم نمی اومد.
توی چند تا از سلول ها مجسمه گذاشته بودن و از یکی شون صدای آواز یه زندانی پخش می شد. این صدا رو می گفتن واقعا مربوط به یکی از زندانی ها بوده.
حیاط این قسمت از زندان هم خیلی قشنگ بود. یعنی کلا برا من عجیب بود چنین حیاطی برای زندان . پنجره ی سلول ها به همین حیاط باز می شدن.دور تا دور گل و درخت بود و وسط هم حوض. و محیط این حیاط، راهرو های زندان بود که دیده بودیم.
بعد از دیدن ساختمون اصلی، راهنمایی مون کردن به سمت ساختمون زندان سیاسی.
تو فاصله ی دو تا ساختمون اینجانب خوردم زمین و زانوی شلوارم سوراخ شد :|
اصلا من دقت کردم، هر وقت یه شلواری رو خیلی دوست دارم، باهاش می خورم زمین و زانوش می ترکه. مخصوصا اگه نو باشه:|
رفتیم تو ساختمون سیاسی. این ساختمون رو برا این ساخته بودن که همه ی زندانی های سیاسی رو از کل کشور بیارن توش. اون آقای راهنما می گفت زندانی ها بین دو ماه تا دو سال تو زندان شهربانی(موزه عبرت) می موندن، بعد که مدت محکومیت شون مشخص می شد، میومدن اینجا.
اولین جایی که دیدیم حیاط کوچیک زندان بود. دیوار های بلند و و نوری که تو چشم آدم می زد خیلی حس عجیبی داشت. این حیاط دیگه کاملا همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم. اما انتظار نداشتم با وجود دیده شدن آسمون تا این حد دلگیر باشه.
بعد وارد اتاق ملاقات شدیم. بالای هر پنجره ی ملاقات، بلندگویی بود که صدای مکالمات ملاقات کننده ها و زندانی ها رو پخش می کرد. بعید می دونم صدا ها واقعی بوده باشه.
بعد وارد راهرو های اصلی زندان سیاسی شدیم و سلول ها رو دیدیم. توی سلول ها بلندگو هایی بود که قرار بود یه صداهایی پخش کنه ولی خاموش بود :|
البته فاطمه وارد یه سلول شد و ازقضا بلندگوی این سلول کار می کرد و یهو صدایی بلند شد و هر دو ترسیدیم: دی
اما تو بعدی ها که انتظار صدا رو داشتیم، بلندگو ها خاموش بودن.
یه حیاط بزرگتر هم بود که اون هم به اندازه ی حیاط کوچیک اول دلگیر بود. البته دیوار های کوتاه تری داشت.
بعد رسیدیم به آخرین راهرو که سلول های انفرادی هم توش بود و راهنمای موزه هم اومد و توضیحاتی بهمون داد. بعد گفت می تونیم وارد سلول های انفرادی بشیم و درو روی خودمون ببندیم. این کارو کردیم. عجیب بود. 
آقاهه برامون توضیح داد که زندانی های محکوم به اعدام، بین ۱۰ تا ۳۰ روز تو این سلول ها می موندن. الان که دارم فکر می کنم چند نفر روزهای آخر عمرشون رو توی اون سلولی که من چند ثانیه توش بودم گذروندن، ترسناک هم هست.
ازش پرسیدم شما خودتون هم قبلا اینجا بودید؟ و جواب مثبت بود. گفتم سخت تون نیست؟ جایی که توش زندانی بودید شده محل کار دائمی تون؟ گفت من وظیفه ی خودم می دونم که تجربه م رو منتقل کنم. کسی که اینجا زندانی بوده و بعدا ماجرا ها رو می نویسه، عقایدش رو نوشته ش تاثیر میذاره. ولی من اینجام. همه چیو اونجوری که دیدم تعریف می کنم. گفت این احساس وظیفه برای انتقال تجربه باعث میشه اون سختی ای که شما میگید به چشم نیاد.
راستش تو ابعاد خیلی خیلی کوچیک تر، کاملا درک می کردم چی داره میگه:)
آقای راهنما خیلی با حوصله بود و یه سری جزئیات رو هم برامون توضیح داد.
بعد دیگه از زندان سیاسی هم خارج شدیم.
توی محوطه حداقل ۱۱ تا از این کافه های سیار بود. فکر می کنم دلیلش برگزاری یه جشنواره بود که تبلیغش رو هم دیدیم. وگرنه باغ کتاب به اون بزرگی کلا یه کافه ی سیار داره :دی
تو راه برگشت به سمت مترو، یه جا ناهار خوردیم و بعد هم برگشتیم خونه!
در کل به نظرم واقعا جایی بود که ارزش دیدن وحتی چند بار دیدن رو داشت و وقتی هم که توش بودیم هی فکر می کردم کاش نزدیک تر بود و تند تند میومدم:))
یه چیزی هم سر ناهار پیش اومد که خندیدیم، اونم می نویسم.
موقع ناهار خوردن فاطمه اول به من گفت چون گوجه دوست نداره، من می تونم گوجه های سالادش رو بردارم و بعد در حالی که داشت زیتون های پیتزاش رو جدا می کرد، از این تصمیم که قراره از این به بعد دیگه قارچ رو جدا نکنه رونمایی کرد. و من کاملا متعجب داشتم نگاهش می کردم. و حتی یه کم به این که گوجه و قارچ و زیتون دوست نداشت خندیدم. اما از اونجایی که من هر اتفاقی که یه کم بهش بخندم، بعدا بدترش سرم میاد، لحظاتی بعد فاطمه داشت منو نگاه می کرد که دارم "مرغ" های پیتزای "قارچ و مرغ" رو جدا می کنم چون "مزه ی مرغی که یه بار گرم شده" می داد!

+ مگه مرغی که گرم شده مزه ش عوض نمیشه؟ نکنه اینم از عجایب منه؟!
+ جای سارا هم خالی بود، امیدوارم ژاپن هم موزه ی زندان قصر داشته باشه:))
+ ازم عکس گرفته : دی (الان که فرستاد، فهمیدم!)

اینجانب در حال ورق زدن روزنامه های اطلاعات مربوط به سال ۱۳۳۲ توی سالن اول :))
احسان ..
۲۰ ارديبهشت ۲۳:۱۰
سلام
نترسیدید یه وقت خودتونو زندانی نکنن؟
کاملا برعکسه..اگر از قوانین مورقی مطلع باشید علت سوراخ شدن سرزانوی شلوارتون طبیعی میشه براتون

پاسخ :

سلام.
چرا، اتفاقا از ذهنم گذشت. بعد گفتم فاطمه هست دیگه! ولی وقتی از سلول انفرادی اومدم بیرون، دیدم فاطمه هم رفته تو سلول بغلی:))
بله خب:)) 
مهدی رنجبر
۲۰ ارديبهشت ۲۳:۳۶
جالب بود و با جزییات مرسی!

پاسخ :

خیلی ممنون و خواهش می کنم:))
هاتف ..
۲۰ ارديبهشت ۲۳:۳۹
:)

پاسخ :

:))
میم . الف
۲۱ ارديبهشت ۰۰:۱۰
خیلی جالب بود ^____^

پاسخ :

ممنون:)
فاطمه
۲۱ ارديبهشت ۱۸:۴۴
واییی جوابت به کامنت اول :دی ینی واقعا  امیدت به من بود؟ :)))

آقا خیلی خوب نوشتییی دمت گرم!
تهش سر ماجرای پیتزا که نوشتی خیلی خندیدم باز :)))
فقط سربازه رو نگفتی که بهمون برگشت گفت خواهرین؟ :)))

ضمنا مرسی بابت انتقال تجربیاتت به من ;) :-*

پاسخ :

فک کن آقاهه جفت مون رو حبس می کرد اون تو😂😂😂

قربانت! دیگه گفتم بقیه ش رو تو میای تکمیل می کنی که کردی دیگه:)))

خواهش می کنم، وظیفه بود😉
ع. ا.
۲۲ ارديبهشت ۰۹:۲۸
ببین کنکور با من چه کرده! تا دیدم نوشتی حیاط کوچیک زندان یاد «در حیاط کوچک پاییز در زندان افتادم» که تو تاریخ ادبیات بود. احساس می‌کنم خیلی باسوادم الان :|

پاسخ :

آفرین آفرین!
وندا الف
۱۹ خرداد ۰۷:۲۸
چه لباس قشنگییی 3>

پاسخ :

ممنون[چشم های قلب قلبی]
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan