راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

قرار بوده چه جوری باشه که نیست؟!

جمعه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۳۳ ق.ظ

دارم فکر می کنم این زمان هایی که حس خوبی نداریم، دلتنگیم، یه چیزی می خوایم ولی نمی دونیم چی، کلی خوش می گذرونیم ولی بهمون خوش نمی گذره، هر کار بلدیم رو انجام میدیم ولی باز احساس می کنیم کار مفیدی نکردیم، همه ی این زمان هایی که داره می گذره و بعد قراره افسوسش رو بخوریم و ... تو حالت ایده آل چه جوری میگذره؟ یعنی قرار بوده چه جوری باشه که نیست و ما براش ناراحتیم؟ یعنی اصلا قرار بوده جور دیگه ای بگذره؟ یا از اول هم قرار بوده همین جوری باشه و اصلا ایده آلش همینه؟ یعنی خلقت ماها این جوری بوده که یه وقتایی با تمام وجود احساس کنیم همه چی پوچه؟ هیچی هیچ فایده ای نداره؟ یعنی واقعا همه ی آدم ها هر روز همچین زمان هایی رو دارن؟ چه مدت؟ چرا مثلا تو ۸ سالگی این جوری فکر نمی کردیم؟ چرا وقتی از یه بزرگتر این سوال ها رو می پرسم عاقل اندر سفیه نگاهم می کنه؟ نبوده خودش این جوری؟ قراره تموم بشه یا نه بالاخره؟ قراره کم و زیاد بشه یا اونم نه؟ الان کلا اینا یعنی چی؟ به سبک زندگی برمی گرده؟ آدمایی که به نون شب شون محتاجن هم از این حسا دارن؟ میلیاردر ها چی؟ اونی که خیلی مومنه و نماز شب می خونه چطور؟ یا اونی که کلا ژست خداناباوری می گیره؟ این چه حس مزخرفیه خب؟ اه!


+می دونم باز دارم زیاد حرف می زنم. از استرسه. یکی وقتی استرس دارم زیاد حرف می زنم، یکی وقتی تب دارم. یعنی بچگیا زیاد که حرف می زدم پاشویه م می کردن ساکت شم :|

+ دیشب برقا رفت. یهو یه جور عجیبی دلشوره گرفتم. امروز ظهر فهمیدم سر کوچه تو اتوبان، ماشین زده به تیر برق، سه تا سرنشین داشته، مردن.

+ بغل این اتوبانه هر وقت از اتوبوس پیاده میشم، منتظرم ماشین بیاد بزنه بهم.

  • الهه

نظرات  (۸)

چه دلخراش ...
خدا رحمتشون کنه و به خانواده هاشون صبر بده ...

فکر کنم دیگه قضیه ی مسافرکشی منتفیه !
پاسخ:
بله، خدا رحمت شون کنه.

بله، میگن راننده تاکسی های خانم ترسناکن:))
خیلی سختم بود بنویسم! ولی باید مینوشتم که 
اگر قراره منتظرش باشی مطمین باش میاد به سزاغت! چون داری دعوتش میکنی!
چرا به این فکر نمیکنی یه روز ماشین ایمن میخری و با رانندگی مطمین از این خیابون میگذری؟!
پاسخ:
خرداد پارسال یکی از دوستام همین جوری فوت کرد. یه روز که داشتم برمی گشتم خونه دیدم منم دقیقا مثل اون مجبورم بغل اتوبان از اتوبوس پیاده شم و یه فاصله ای رو کنار اتوبان راه برم تا برسم سر کوچه. از اون موقع هر بار از اتوبوس پیاده میشم فکر می کنم بهش. ظهر هم با شنیدن اون خبر دوباره یادم افتاد.
می‌دونی الهه
اینجور وقتا فقط باید صبر کرد تا بگذره. حداقل من نمی‌تونم کاری بکنم که حالم خوب بشه. اگه خیلی سخت باشه که می‌خوابم تا نفهمم چطوری می‌گذره :|

+ هر چی دوست داری بگو راحت باش مادر جان :))

+ :((

+ دور از جونت -_-
پاسخ:
کلا داره به خواب می گذره:))

+ ممنون:))
خدا نکنه ماشین بزنه /
عه عه عه :|
پاسخ:
البته که خدا نکنه:))
بغل این اتوبانه هر وقت از اتوبوس پیاده می شم منتظرم ماشین بیاد بزنه بهم.
چون ماشین زد بهش. بغل اتوبان.
پاسخ:
:(
آره، دلیلش همینه.
منم این حس بهم دست میده
یعنی هر لحظه پرم از این حس ها و یه وقتایی به خودم میام و می بینم توش غرقم...

خدا رحمتشون کنه
ولی ما تاوان های خیلی زیادی داریم میدیم برای زندگی، نباید زندگی به این راحتی ها از دستمون در بره
پس مِن بعد از این حرف از انتظار برای رفتن به اون دنیا ممنوع و حتی اکیدا!! -_-

پاسخ:
حس عجیبیه. اگه می شد براش کاری کرد، خیلی بهتر بود.

موافقم. البته انتظاری که گفتم به این معنی نیست که دلم می خواد اتفاق بیفته، صرفا می دونم که بعید نیست زندگیم هر لحظه ای تموم بشه.
وای چه بد.
پاسخ:
بله متاسفانه.
وای شماهم ..
از سرخیابون ما باید رفت اون ور خیابون پل هوایی چیزی نیست بعد اینطوره ماشینا هم زمان از دوتا پل رو و زیر میان من تا برم اون ور خیابون دوسه تا سکته نصفه نیمه میزنم و همش منتظرم این اتفاق بیفته 
در حد اینکه ماشین آروم بخوره به پامم اتفاق افتاده 
یبارم که کلا ترسیدم همون وسط خیابون جلو ماشینه ایستادم خوشبختانه دوستم باهام بود...
دور از جونت خدا نکنه 
الهی سلامت باشی
پاسخ:
خیلی ترسناکه واقعا!
خیلی ممنون، شما هم سلامت باشید:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">