راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

ناهار در ملاء عام!

دوشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ق.ظ

یه بار با یکی از دوستام رفتیم بیرون.هیچ کدوم از شب قبل چیزی نخورده بودیم و از صبحش هم کلی راه رفته بودیم و حسابی خسته و گرسنه بودیم. بعد از کلی گشتن، ساعت ۳-۴ بعدازظهر یه فست فودی پیدا کردیم. شلوغ بود و فقط دو تا جا داشت که ما می تونستیم بشینیم. یکی جلوی دست شویی بود، یکی هم کنار یکی از دیوار های شیشه ای مغازه. جوری که موقع نشستن، رو به پیاده رو بودیم و عابر ها نیم متر باهامون فاصله داشتن.
نشستیم کنار دیوار شیشه ای. چشم تون روز بد نبینه! اون غذا با وجود اون همه گرسنگی زهرمارمون شد! هر کس از جلوی مغازه رد می شد، یه نیم نگاهی به ما می کرد و می رفت. حتی وسط غذا ، یه پسربچه اومد چند ثانیه ای از بیرون چسبید به شیشه و نگاه مون کرد. که البته بعدا که پدرش اومد و بردش متوجه شدیم تو همون فست فود دارن ناهار می خورن. ولی همون لحظه ای کف فکر کردیم دلش از غذای ما می خواد، حس خیلی بدی داشت.
اولش با دوستم غر زدیم که این چه وضعیه آخه؟ چرا مردم نمی فهمن که نباید ما رو نگاه کنن؟ ولی بعد با خودم فکر کردم اون آدما که نمی دونن چندمین نفری هستن که این جوری ما رو نگاه می کنن. اونا موقع رد شدن یه نگاهی میندازن و میرن. این که نگاه می کنن معنی خاصی نداره. قضیه اون قدر ها هم مهم نیست، حتی اون پسربچه هه که دیگه اومده بود و چسبیده بود به شیشه هم خودش عین غذای ما رو داشت.
خیلی چیزها هست که شبیه همینه. ما یه حرکت خیلی ساده ای رو انجام میدیم، یه کار ناچیز. مثل نگاه کردن. مثل گفتن یه جمله، مثل یه احوال پرسی ساده از یه بیمار یا خبر گرفتن از یه آشنا و ... ممکنه نیت خاصی نداشته باشیم یا حتی نیت مون خیر باشه. اما طرف مقابل خسته میشه. بعد از دیدن همون برخورد از ۲۰۰ نفر، بالاخره خسته میشه.

+ اون روز قبل از این که از اونجا خارج بشیم به دوستم گفتم دیگه هیچ وقت موقع رد شدن از جلوی یه رستوران داخلش رو نگاه نمی کنم. اما به محض خروج ، ناخودآگاه برگشتم و نگاه کردم. درست نمیشیم که!:)))
+ امروز که بعد از پنج ماه دوباره یکی از فامیل های دور سعی داشت با جمله ی " خدا خیلی دوستت داشته که..." با من هم دردی کنه، یهو یاد اون روز و اون ناهار و اون نگاه های تموم نشدنی و خستگی خودمون افتادم.

+ کاش می شد حافظه ی آدم ها رو پاک کرد.

  • الهه

نظرات  (۲)

سلام :)

گاهی وقتها همینطوره !

ایام به کام الهه بانو
پاسخ:
سلام:)
متشکرم، همچنین جناب قدح.
آره. چه خوب مطرح کردی این موضوع رو.

+ :)))

+ نمیشه! خاطره‌ها تا ابد می‌مونن تا عذاب بدن ما رو :(
پاسخ:
با تشکر!

+ کاش حداقل خاطره های بد فقط مال خودمون بود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">