راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

من چای می خورم، تو نگاه کن!

يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ق.ظ

دو هفته قبل از عید، مامان بزرگم زنگ زده بود که ازم بپرسه عیدی چی می خوام! گفت من می خواستم برات بلوز بخرم، ولی به نظرم تو لباس خیلی داری، حالا موافقی یه چیزی بخرم که بذاری کنار وسایلت و بعدا استفاده کنی؟

توضیح این که یه چیزی که بذارم کنار وسایلم و بعدا استفاده کنم یعنی وسیله ی خونه مثل ظرف و ظروف و اینا! بعدا هم که یعنی بعدا!

هیچی دیگه، منم طبق معمول تشکر کردم و گفتم راضی به زحمت نیستم و اینا. البته واضح و مبرهنه که من الان وسایل خونه می خوام چی کار؟!

هیچی دیگه، چند روز قبل از عید مامان و بابا رفتن شهرستان و مامان بزرگ هم عیدی ای که برام خریده بود رو داد بهشون که برام بیارن. مامان یه جعبه ی دایره ای گلگلی گذاشت جلوم و اولین چیزی که حدس زدم تو جعبه باشه، قوری بود. حدس بی ربطی هم نبود در واقع. محتوای جعبه این بود:


و خب فکر می کنم تنها استفاده ای که تو محل مورد نظر مامان بزرگم می تونم از این عیدی داشته باشم، همونیه که تو عنوان مطلب نوشتم:))


+ بهترین جمله امروز خطاب به من :«عطیه، اون قدر شبیه خواهرت الهه شدی که همه ش شما دو تا رو با هم اشتباه می گیرم.»

  • الهه

نظرات  (۳)

خوش به حالت و مبارک هم باشه.
امثال من دریغ از هزار تومن عیدی گرفته باشم :|
پاسخ:
خیلی ممنون:)
:))
کی بهت گفت عطیه؟ =))

پاسخ:
صاحبخونه!
وای خیلی خوب بود!!! بهت گفتن عطیه
چقدر خوووشگله از همین الان ازش استفاده کن بزار رو میزت 
پاسخ:
تو همیشه عطیه رو بیشتر از من دوست داشتی:)))

میزمو گرفتن که درس بخونن:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">