راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های سفر معنوی اش*

شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ق.ظ

یکی از کتاب های پیشنهادی فیدیبو بود که اسم طولانیش کنجکاوم کرد. رفتم خلاصه ش رو خوندم و دیدم نوشته اثر هاروکی موراکامی عه که اثر معروف دیگه ش هم «کافکا در کرانه» س. داستان راجع به پسریه که ۴ تا دوست صمیمیش خیلی ناگهانی تصمیم می گیرن رهاش کنن و هیچ توضیحی هم راجع به علت کارشون بهش نمیدن. خب این کنجکاوم کرد و تصمیم گرفتم کتاب رو بخونم. 

 همون طور که تو نظرات نوشته شده بود، ترجمه ی به نسبت ضعیفی داشت. البته من ترجمه ی نشره قطره رو خوندم و راجع به این که ترجمه ی دیگه ای وجود داره و چه جوریه اطلاعاتی ندارم. یه جاهایی از کتاب هم خیلی ناگهانی سانسور شده بود. یهو راجع به موضوعی صحبت می شد که اصلا تو کتاب نیومده بود و خودت باید حدس می زدی چی شده. که خب بعد از چند صفحه پیش رفتن ، کاملا قابل حدس می شد ولی اون پرش ناگهانی تو ذوق می زد.

در مجموع کتاب خوبی بود. قسمت هاییش رو تو ادامه مطلب نوشتم که البته به هیچ وجه داستان رو لو نمیده. خیلی از قسمت ها رو برای این نوشتم که برای خودم خیلی قابل درک بودن.(ضعف ترجمه رو تو همین قسمت ها هم میشه متوجه شد.)

یه قسمت هم داشت که شدیدا منو به فکر فرو برد. در واقع به موضوعی پرداخته بود که خودم هم یه مدت خیلی بهش فکر کرده بودم. اما چون بخشی از داستان رو لو میداد، ننوشتم.


+ به نظرم برای همه پیش اومده این قطع رابطه ها یا ترک کردن و ترک شدن های بی دلیل. حالا یا با دخالت خودشون و یا بدون دخالت خودشون. مهم هم نیست این موضوع به ضررمون هست یا به نفع مون، این رو زمان مشخص می کنه. اما قبل از گذشتن زمان، قطعا اتفاق دردناکیه.

+ چون داشتم تو فیدیبو می خوندم و علامت زدنش آسون بود، نفهمیده بودم چقدر علامت زدم، ولی موقع تایپش فهمیدم.خیلی طول کشید!


* عنوان از اسم کتاب. نویسنده: هاروکی موراکامی، ترجمه ی مونا حسینی، نشر قطره.

میدوریکاوا گفت:«نه، من به هیچی اعتقاد ندارم. نه به منطق نه به غیر منطق. نه نیروز خوبی نه بدی. نه بسط دادن یه فرضیه. من فقط آروم چیزها رو جوری که هستن قبول می کنم.مشکل اساسی من همینه.نمی تونم درست موضوع و هدف رو از هم تشخیص بدم.»

***

اما استعداد وقتی خوبه که با تمرکز ذهنی و جسمی همراه شه.تمامش اینه، یک پیچ تو مغز تو شل میشه و میفته.ارتباط تو با بدنت قطع میشه و تمرکزت رو از بین می بره.مثل شبنم که در طلوع آفتاب از روی شاخه میفته.

***

اون لحظه ای که مرگ رو قبول می کنی، طرفیت خارق العاده ای رو به دست میاری.اسمش رو بذار نیروی عجیب.تشخیص رنگ انسان ها فقط یکی از خواص نیروی عجیبه.اما در واقع آگاهی تو بسیار گسترده میشه.مثل اون چیزی که آلدوس هاکسلی بهش میگه درهای ادراک.دریافت تو از جهان ناب و خالص خواهد شد. اطرافت شفاف میشه. انگاری همیشه غبار کدری روی تمام دنیا بود که در اون لحظه، لحظه ی پذیرش مرگ، کنار میره و زدوده میشه. چیزهایی رو می بینی که تا پیش از اون به چشمت نمی اومدند و به راز و رمز دنیا واقف میشی.

***

وقتی به این بینش جدید مجهز بشی، تازه می فهمی دنیایی که توش زندگی می کردی تا چه حد بی روح و ملال آوره. دیگه منطق و بی منطقی وجود نداره.هم چنین خیر و شر. همه چیز در یک چیز ترکیب شده و تو هم جزئی از اون ترکیب هستی.کالبد تن رو کنار میذاری تا به یه حالت فراتن دست پیدا کنی.سراسر شهود و بینش.در آن واحد هم احساس فوق العاده ایست و هم ناامید کننده.چون لحظه ی آخر می فهمی که زندگی چقر کم عمق و سطحی بوده.مشمئز کننده س که ببینی چه زندگی ای رو داشتی تحمل می کردی.

***

- احتمالا از این می ترسیدم که اگه دل ببندم و بهش نیاز داشته باشم، یک روز ناگهان ناپدید بشه و من تنها بمونم. 

- وس خودآکاه یا ناخودآگاه همیشه فاصله ای بین خودت و اونا ایجاد می کردی. یا زن هایی رو انتخاب کردی که این فاصله رو باهاشون داشته باشی.اینجوری اذیت نمی شدی، درسته؟

سوکورو جوابی نداد.سکوت نشانه ی تایید بود.

***

هایدا چیزهای زیادی را وارد زندگی سوکورو کرده بود، اما او در عجب بود که خودش چه چیزی به زندگی هایدا داده است؟ چه خاطراتی سوکورو برای او جا گذاشته بود؟

سوکورو به این فکر کرد که شاید تقدیر من این است که همیشه تنها باشم. انسان ها به زندگی اش می آمدند و همیشه او را ترک می کردند. آن ها می آمدند، به دنبال چیزی بودند، اما یا آن را پیدا نمی کردند و یا از چیزی که پیدا می کردند راضی نبودند و او را ترک می کردند. یک روز بی خبر بدون هیچ توضح و کلمه ای ناپدید می شدند.انگار تبری بندهای میان شان را در سکوت تکه تکه کرده بود،بندهایی که داخل آن هنوز خون گرمی در جریان بود، به همراه نبضی بی صدا.اشکالی در درون او وجود داشت، چیزی اساسی، چیزی که افراد را از او دور می کرد. سوکورو بلند گفت:«سوکوروی بی رنگ» من اساسا چیزی برای ارائه به آدم ها ندارم. اگر به آن فکر کنی ، حتی من چیزی برای ارائه به خودم هم ندارم.

***

سارا گفت:«اگه دقت کنی می بینی دنیای عجیبیه.ما د عصر بی احساسی و بی تفاوتی زندگی می کنیم. اما در عین حال حجم عظیمی از اطلاعات راجع به دیگران اطراف مون رو گرفته.اگه بخوای اطلاعاتی راجع به کسی پیدا کنی، راحت می تونی این کارو بکنی.با این حال هنوز به سختی میشه آدما رو شناخت.»

***

آئو پاسخ داد:«نه، فکر نمی کنم آگاه بودیم.اما حسی داشتیم که موقعیت هر کردوم چیه. من دلقک گروه بودم با شعارهایی در مورد شانس و شادی و این حرفا، آکا روشن فکر باهوش بود،شیرو دختر نازنین کوچولومون بود و کورو هم کمدین حاضرجواب. و تو هم پسر خوش تیپ و خوش رفتار»

نظر سوکورو این بود:«من همیشه خودم رو یه آدم توخالی می دیدم. بدون رنگ و هویت.شاید اون نقش من بود. خالی و بدون رنگ»

آئو متعجب نگاهش کرد و گفت:«منظورتو نمی فهمم.خالی؟نقش خالی؟»

- کالبد خالی.یک پس زمینه ی بی رنگ.بدون عیب. چیزی که به چشم بیاد وجود نداشت.شاید برای گروه لازم بود.

...

- نهُ توضیح دادنش سخته، وقتی بودی، ما خودمون بودیم.تو زیاد حرف نمی زدی، اما جای پات محکم بود و برنامه هات مشخص.همین به گروه امنیت می داد.مثل لنگر کشتی.ما این رو وقتی که دیگه نبودی فهمیدیم.این که چقدر بهت نیاز داشتیم.نمی دونم دلیلش تو بودی یا نه.اما وقتی تو رفتی، هر کدام از ما راه جداگانه ای پیدا کرد.

***

-در زمان ار تو شرکت فهمیدم آدما با اجای دستورات مشکلی ندارن.در واقع خوش شون میاد یکی بگه چی کار بکن و چی کار نکن.ممکنه غر بزنن اما راضی اند.از روی عادت غر می زنند.

***

سوکورو یاد حرف های سارا افتاد و آن ها را بلند گفت: «می تونی خازراتت رو فراموش کنی، اما نمی تونی گذشته رو پاک کنی.»

آکا چند بار سر تکان داد و گفت:«دقیقا. تو می تونی خاطراتت رو فراموش کنی، اما نمی تونی گذشته رو پاک کنی.»

***

اولین چیزی که همیشه تو سمینار آموزشی کارکنان جدید میگم اینه: تو اتاق رو نگاه می کنم، یکی رو انتخاب می کنم و ازش می خوام که بلند شه و بهش میگم من یه خبر خوب و یه خبر بد برات دارم.اول بذار خبر بد رو بدم. ما مجبوریم یکی از انگشت های شما رو با انبردست قطع کنیم.متاسفم این تصمیم از قبل گرفته شده و تغییر ناپذیره...حالا خبر خوب. می ونی انتخاب کنی انگشت های دستت باشه یا پات...اگه قادر به تصمیم گیری نیستی، ما هم یکی از انگشت های دستت و هم پات رو می بریم....آدما معمولا میگن: نمی دونم. به یک اندازه درد داره. اما چون حق انتخاب داشتم پا رو انتخاب کردم. بعد به سمت اونا میرم و ورود به دنیای واقعی رو بهشون تبریک میگم.

آکا چشمک زد و خندان گفت:«ما حق انتخاب داریم. این نکته ی داستان بود»

***

حتی اگه گروه پنج نفره تون هماهنگ و ایده آل هم بوده باشه،دخترا همیشه بین خودشون یه چیزایی دارن.مثل چیزی که آئو بهت گفت.حتما بعضی حرف هاشون هیچ گاه از دنیای دخترونه شون به بیرون درز نکرده.گاهی پچ پچی بیش نیست، اما مطمئن باش دخترا بعضی راز ها رو هرگز پیش پسرا فاش نمی کنن.»

***

سوکورو در زندگی هرز کمبودی نداشت.نشده بود چیزی بخواهد و از نداشتن آن رنج بکشد.او هرگز لذت از ته دل خواستن چیزی را تجربه نکرد.برای به دست آوردن هیچ چیز نجنگید.ارزشمندترین دارایی های زندگی اش شاید همان چهار رفیق دبیرستانی بودند.تازه این رفاقت را هم خودش انتخاب نکرده بود، مثل دارایی های دیگرش بود که طبیعی و بی دردسر به دست آورده بود.مثل رحمت خداوند. چند سال بعدش، بی آن که اراده ی او دخیل باشد، آن رحمت را از دست داده بود یا از اون سلب شده بود.

***

چشمانش را بست.گفتی روی آب شناور باشد، غرق در درد.فکر کرد توانایی درد کشیدن نشانه ی خوبی است. وقتی هیچ دردی حس نکنی، وقتی است که توی دردسر افتادی.

***

سوکورو از خود پرسید : چه انتظاری داشتی؟ کشتی همیشه خالی، دوباره خالی شده. به چه کسی می تونی شکایت کنی؟ آدم ها می آمدند، می فهمیدند تا چه حد تهی است و ترکش می کردند.چیزی که مانده بود، یک سوکورو تازاکی تنها و تهی،تهی تر از آنچه فکرش را بکنید. تمامش این نبود؟

***

فکر کرد: شاید من آدم تهی و پوچی هستم.اما اگر چیزی در من نبود و نتوانستند چیزی پیدا کننددست کم برای مدت کوتاهی جایی بود که به آن تعلق داشتند.مثل یک پرنده ی شب که دنبال جایی می گردد که در روز به آن پناه ببرد. پرندگان مکان های ساکت و تاریک و خالی را دوست دارند.اگر چنین چیزی درست بود، شاید او می توانست از تهی بودن خوشحال باشد.

***

تو زندگی بعضی چیزها اون قدر پیچیده هستن که گفتن شون به هر زبونی سخته.

***

نمی دونم کسی هولم داد یا خودم تو دریا افتادم. در هر صورت کشتی به راهش ادامه داد و من در تاریکی، در سرمای آب ، به چراغ های روی عرشه که محو و محوتر می شد نگاه می کردم. هیچ کدام از مسافران یا خدمه خبر نداشتند، من افتادم. چیزی نبود به آن چنگ بزنم تا روی آب بمانم.همیشه این ترس با من همراه است.- لحظه ای که زندگیم بدون این که تقصیری داشته باشم از دست میره، تو تاریکی شب به دریا پرت میشم. شاید به همین دلیل نمی تونم رابطه ی عمیق با آدم ها داشته باشم. من همیشه یه فاصله بین خودم و بقیه نگه می دارم... شاید بخشی از شخصیت من باشه، شاید باهاش به دنیا اومدم. شاید همیشه تمایل غریزی داشتم فاصله ای بین خودم و دیگران حفظ کنم. فقط می دونم زمان دبیرستان اصلا از این موضوع خبر نداشتم.حداقل این طور یادم می آد. البته صحبت یال ها پیشه. 

***

آن لحظه سوکورو تازاکی توانست همه چیز را بپذیرد و عمیقا درک کرد یک قلب فقط به وسیله ی هماهنگی به قلبی دیگر متصل می شود. آن ها با دردهایشان به هم وصل می شدند. درد به درد اتصال میابد.شکنندگی به شکنندگی.سکوت همواره با فریادی از سر درد بخشش با خون ریزی و پذیرش با از دست دادن همراه است. این چیزی است که د اعماق یک هم آهنگی حقیقی خوابیده است.

***

سوکرو گفت:«همیشه خودم رو یه قربانی دیدم. که بی دلیل مجبور بود رنج بکشه کسی که احساسش زخم خورده و تمام زندگیش رو نابود کرده. گاهی از شما چهار نفر متنفر می شدم و می گفتم چرا من باید چنین تجربه ی وحشتناکی رو از سر بگذرونم. شاید موضوع این نبود. شاید من قربانی نبودم، بدون این که متوجه بشم، به اطرافیان آسیب رسوندم و خودم تو ضد حمله زخمی شدم.»

***

اری دوباره صرتش ا میان دستان گرفت.مدتی ساکت بود. سپس بالا را نگاه کرد و ادامه داد:«ما نجات پیدا کردیم. من و تو اون هایی که نجات پیدا کردن یک وظیفه دارن. وظیفه ی ما اینه که تلاش کنیم و به زندگی ادامه بدیم.حتی اگه زندگی بی نقصی نداشته باشیم.»

***

-اعتماد به نفس ندارم.

-چرا نداری؟

- چون به خودم اعتقاد ندارم.نه شخصیت خاصی دارم، نه رنگ درخشانی.من چیزی برای ارائه ندارم.همیشه مشکلم همین بوده. حس می کنم یه ظرف خالی هستم. احتمالا من یه شکلی دارم.مثل یه ظرف. ما توی اون ظرف هیچی نیست.به نظرم به عنوان یه آدم؛ مناسب اون نیستم. هر چی زمان بگذره و سارا در مورد من بیشتر بدونه، بیشتر ازم ناامید میشه.اونم بالاخره تصمیم می گیره به تدریج ازم فاصله بگیره. 

***

اری گفت:«خب بذار قبول کنیم تو ظرف تو خالی هستی.خب حالا که چی؟ اصلا چه اشکالی داره؟ تو یه ظرف شگفت انگیز و جذاب هستی. مگه همه می دونن کی هستن؟ جزا یه ظرف زیبا نباشی؟ از اون طرف هایی که حس خوبی بر می انگیزند.طرفی برای این که چیزهای قیمتی و گران بها توش باشن.»

***

- متشکرم از این که این همه راه برای دیدن من اومدی.نمی تونم بگم چقدر خوشحالم که تونستیم با هم حرف بزنیم.بار بزرگی از روی شونه م برداشته شد. چیزی که تا ابد روی شونه هام سنگینی می کرد. نمی گم همه چی حل شد، اما حداقل به من تسکین داد.

***

اری گفت:«عجیبه نه؟»

- چی عجیبه؟

- روزهای شگفت انگیز زندگی رفته و برنمی گرده.جریان زمان، تمام احتمالات زیبایی که اون وقت می شد داشته باشیم، با خودش برد.

***

اعتماد به نفس داشته باش و جسور باش.این ها چیزهایی است که تو احتیاج داری. نذار ترس و غروز احمقانه باعث بشی کسی که برات ارزشمنده از دستت بره.

***

سوکورو تازاکی همین که روی نیمکت ایستگاه شینجوکو نشست، به این فکر کرد که، زندگی ام در بیست سالگی متوقف شده است.روزهایی که بعد از آن آمده اند نه وزنی داشته اند نه مفهومی. سال ها همچون نسیم ملایمی گذشتند.زخمی بر جای نگذاشتند، نه غمی حتی. نه احساس عاطفی عمیقی ، نه خوشحال ای و نه خاطره ایکه ارزش تعریف کردن داشته باشد.

***

سال ها قبل اعتقاد قلبی داشتیم که اگر چیزی را از صمیم قلب مان بخواهیم و آرزویش را داشته باشیم، چنین امید و آرزویی هیچ گاه به سادگی از بین نمی رود.

  • الهه

نظرات  (۱)

قلم موراکامی رو دوست دارم بسیار :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">