راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

من سرگردان

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ب.ظ

گاهی فکر می کنم نکند همه چیز از همان ابتدا اشتباه بوده باشد؟ نکند من به اشتباه به دنیا آمده باشم یا دست کم در زمان و مکان اشتباهی پا به این دنیا گذاشته باشم؟

من شاید قرار بود یک دختر روستایی باشم که هر روز با طلوع آفتاب به به مزرعه می رود و شیر می دوشد و تخم مرغ ها را جمع می کند. بعد برای ناهار غذایی بار می گذارد و تا ظهر در کنار دار قالی مشغول بافتن می شود. شاید باید فرزندی می داشتم و فرزندی هم در راه و هر روز موقع بافتن قالی آواز می خواندم و برای فرزندانم آرزوهای دور و دراز می کردم.

شاید قرار بود یک زن ساده باشم که نهایت تفریح و خوشگذرانی هایش شرکت در جلسات قرآن خانه ی همسایه است و گوش دادن به حرف یک خانم جلسه ای. یا پاک کردن سبزی و سرک کشیدن در زندگی این و آن.

شاید هم قرار بود دختری باهوش باشم. که حالا باید بین دانشگاه های خارجی که ازشان پذیرش گرفته ام یکی را انتخاب می کردم. شاید هم منتظر بودم ببینم همسر آینده ام - که در دانشگاه با هم آشنا شده ایم – کدام دانشگاه را انتخاب می کند. شاید هم اصلا به فکر ازدواج نیستم.

یا شاید قرار بود دختری معمولی باشم که بعد از فارغ التحصیلی از یک دانشگاه معمولی در یک شرکت استخدام شده و مشغول کار است. شاید هم در محل کار با فرد مناسبی آشنا شده و به زودی قصد ازدواج دارد.

شاید قرار بود یک فعال حقوق بانوان یا حقوق کارگران یا کودکان (یا هر حقوق دیگری اصلا! ) باشم. اهل بحث و مطالعه و سخنرانی و گردهم آیی. حتی شاید سابقه ی بارداشت شدن داشتم. چه می دانم! مثل همین هایی که هر روز بدون آن که جرم شان را بدانیم خبر بازداشت شان را می شنویم.

شاید... شاید...شاید...

اما من هیج کدام از این ها نیستم. از هر کدام ذره ای در وجودم دارم و نمی دانم کدامم.نمی دانم که هستم؛چه هستم. هر روزی که می گذرد سرگردان تر می شوم. هر روز بدون این که بدانم اصلا برای چه وجود دارم از خواب بیدار می شوم و نه مزرعه ای هست و نه جلسه ی قرآنی و نه شرکتی و نه دانشگاهی. کار من شده گشتن. گشتن دنبال نشانه هایی که وجود ندارند.و انتخاب راه هایی که معلوم نیست به کجا می رسد.

  • الهه

نظرات  (۵)

تو خودتی :)
مهم اینه!
پاسخ:
نه واقعا. نمی دونم خودم کیه.
همه ما کارمون شده گشتن و دنبال کردن راه هایی که نمی دونیم انتهاش کجاست.....
ولی راه حل چیه؟
 اینکه بشینیم و همین راه ها رو هم نگردیم و دنبال نکنیم؟ اینطوری که خیلی بدتر میشه . باز حداقل اون موقع می گیم یه کاری کردیم که نتیجه اش شد این . خیلی بده بگیم هیچ کاری نکردیم . بعد هم جدای از اینکه انتهای کار رو ببینیم یکم از طول اون راه لذت ببریم . بدون اینکه استرس داشته باشیم نتیجه اش چی میشه .
ولی اینکه دیدگاهت اینطوره که شاید جای دیگه بودی کاملا درسته . شاید من هم رئیس یک شرکت بزرگ بودم یا شاید هم در گذشته به دنیا می آمدم و مشغول مبارزه با برده داری می شدم و یا خودم برده می شدم یا هزار تا چیز دیگه . ولی اگر اینجاییم یعنی همین جا جای درست ماست!
پاسخ:
:)

فعلاً با این تردیدها ذهن خودتونو درگیر نکنین ! عیده بابا :)

عیدتون مبارک بانو :)
پاسخ:
:))
همیشه بهونه ای برا درگیر نکردن ذهن وجود داره.


عید شما هم مبارک جناب قدح!
  • فـاطـمـه نظری
  • چیزی که میگی رو منم خیلی حس کردم...این سردرگمیه خیلی بده...
    پاسخ:
    :)
    خیلی!
    چه خوب بود متنت...
    منم خیلی گیجم... :(
    پاسخ:
    ممنون :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">