بیا بریم مهد کودک،بخونیم شعرای قشنگ * :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

بیا بریم مهد کودک،بخونیم شعرای قشنگ *

امروز بعد از ۱۸ سال دوباره به قصد رفتن به مهدکودک از خونه خارج شدم:)

تلاش های هفته ی پیش یه نیمچه نتیجه ای داد و خدا رو شکر تا اینجا همه چیز به خیر گذشته. اگه خدا بخواد برای حال خوب خودمون هم که شده قراره این فعالیت رو ادامه بدیم.

نمی خوام از اول توضیح بدم چرا و چطور شد، ولی ما تا دیروز یه گروه بودیم که هر کدوم مون جدا جدا تجربه ی کار با بچه ها رو داشتیم و از هفته ی پیش در تلاش بودیم که یه برنامه ی درست و حسابی برای بچه ها برگزار کنیم. اما زمان و سرمایه ی اولیه مون به نسبت کم بود و موفق نشدیم دقیقا اون چیزی که می خواستیم رو عملی کنیم. در عوض قرار شد سه تا برنامه ی کوچیک مشابه برگزار کنیم. امروز اولیش برگزار شد. توی یکی از مهدهای قرآنی غرب تهران.

بچه ها فوق العاده بودن. نمی دونم چه جوری باید توصیف کنم! خیلی خوب بود! همه شون خیلی مهربون و بامزه بودن. اما هر کدوم یه مدل بودن. یکی کلا تو یه دنیای دیگه سر می کرد، یکی از همون اول می گفت بازم بیاید، یکی می گفت من گرگم و می خواست همه مون رو بخوره، یکی جلوش می ایستاد و می خواست ازمون مراقبت کنه، یکی اولش اون قدر خجالتی بود که کم مونده بود تو صندلیش فرو بره، یکی خیلی اتو کشیده و شیک بوده و اصلا نمی شد اول اسمش آقا نذاری و ...

قرارمون درست کردن یه هدیه برای روز مادر بود. به هر کدوم از بچه ها یه قاب مقوایی که از قبل آماده کرده بودیم دادیم. بعد باید خودشون انتخاب می کردن که می خوان از مقواهاشون به عنوان یه قاب عکس استفاده کنن یا اونو از وسط تا کنن و کارت پستال درست کنن.

چیزهای دیگه ای مثل کاغذ رنگی و طلق رنگی و چند مدل منگوله ی کاموایی و ... هم گذاشته بودیم رو میز که می تونستن بردارن. بقیه ی تصمیم ها دیگه با خودشون بود. چی بردارن، چقدر بردارن، چه جوری استفاده کنن و ...


اینم بخشی از نتایج:)




+ به وضوح دیدم که دقیقا از لحظه ای که دیگه برامون بازگشت سرمایه اولیه مهم نبود و فقط خواستیم برای دل خودمون یه کاری بکنیم، چطور همه چیز جفت و جور شد.

+ تو برنامه ی بعدی مون خودم هم یه دونه از اینا برا مامانم درست می کنم، چون هنوز نمی دونم چی قراره بخرم براش :|

+ اون برگ های اوریگامی هم که معرف حضورتون هستن:))


* عنوان از یه شعر مهد کودکی:)))

جناب قدح
۱۲ اسفند ۲۳:۰۰
سلام :)

خیلی عالین بانوی هنرمند...

پاسخ :

سلام:)
متشکرم، هنر بچه هاست.
میم . الف
۱۳ اسفند ۰۰:۰۲
چه کارِ خوبی واقعا :))

پاسخ :

مرسی:)
فـاطمـه نـظری
۱۳ اسفند ۰۰:۴۰
آخی عزیزم :)
چه حرکت باحالی!

پاسخ :

مرسی!
حوا ...
۱۳ اسفند ۰۲:۱۱
چقدر همه چی رنگی رنگی و خوشگل و کودکانه ^_^

پاسخ :

بلی :دی
حوا ...
۱۳ اسفند ۱۱:۳۰
وقتی آخرِ جمله‌هات :دی میذاری تمامِ شوق و ذوقم کور میشه :| نکن جانم نکن! :))

پاسخ :

جدی؟
من مدل خنده م اصلا دو نقطه دیه!:)))
بعد تو گوشیم از اون علامتا که تو گذاشتی ندارم:)))

+ می تونستم کپی کنم[متفکر]
حوا ...
۱۳ اسفند ۱۱:۳۷
:) یا :دی فرقی نداره. من همه جوره دوستت دارم. :)))

پاسخ :

اصلا عرق شرم بر پیشانی ام نشست:)))
مرسی، منم همین طور ^_^ ( کپی کردم!)
حوا ...
۱۳ اسفند ۱۴:۰۰
عزیزم ^_^

پاسخ :

:)
عرفان ...
۱۳ اسفند ۱۶:۲۱
دنیای کامپیوتر:
(چه خوب)

پاسخ :

ممنون!
علی ابن الرضا
۱۳ اسفند ۱۶:۲۲

چه کار خوبی

خدا قوت ...

از ۸۸ اینجا مینویسین؟چقدر پیشکسوت ماشالله

پاسخ :

خیلی ممنون!
اینجا که نه، پرشین بلاگی بودم، دو سالی هست مهاجرت کردم.
کاکتوس هستم
۱۴ اسفند ۱۷:۱۳
به به خانم هنرمند :)
اووف خسته نباشی دختر :)))

پاسخ :

خیلی ممنون، هنر بچه هاست:)
سلامت باشی!:))
fari ba
۱۴ اسفند ۲۰:۱۹
چه کار خوبی 
چه حس خووووبی 
سر و کله زدن با بچه ها جزو عمر ادم به سراغ نمیاد به نظر من!!! 

پاسخ :

:)
بله، واقعا حس خوبی داره. ولی خستگی بعدش هم هست:)))
وندا الف
۱۹ اسفند ۱۴:۲۵
خیلی عااالی
موفق باشید:)))
یه زمانی بچه ها رو دوست داشتم ولی نمیدونم چرا حس میکنم دیگه حوصلشونو ندارم :(

پاسخ :

ممنون!
بالاخره کمال همنشین در شما اثر کرده دیگه:)))
سین
۲۶ اسفند ۰۰:۴۰
باریکلا :گل!

منم تجربه ی کار کردن با بچه ها رو داشتم قبلا. دقیقا می دونم چه حسی داره! هیچی نمی تونه جاش رو بگیره :)

پاسخ :

خیلی خوبه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan