خیابون انقلاب :: راسپینا

راسپینا

فصل طلایی

خیابون انقلاب

دو ساعت بود رسیده بودم خونه؛ ولی اون قدر درگیر تلفن زدن و هماهنگی یه سری کارا بودم که هنوز لباس های بیرون تنم بود و فقط مقنعه م رو از سرم برداشته بودم.
از اتاقم که اومدم بیرون، بابام دید هنوز مانتو تنمه و : 
بابا: بیرون بودی؟
من: بله!
بابا: هنوز برنگشتی خونه؟
من: نه :)))
بابا: معلومه الان تو خیابون انقلابی و رفتی رو سکو که مقنعه سرت نیست!


+ الان پاسیوی خونه ی ما خودش یه پا «برج کبوترخانه» س! البته از جهت کاربرد برج کبوترخانه تو کشاورزی* :| حالا هی دلتون بخواد که کبوتر بیاد پشت پنجره ی اتاق تون:|
+ نشسته بود رو به روم و داشتیم با هم صحبت می کردیم؛ ولی من انگار داشتم با خودم صحبت می کردم. خودم که ۳ سال از الانم کوچیکتره. با هر جمله ای که می گفت دلم هری می ریخت. من می تونم بهش کمک کنم و باید این کارو بکنم اما نکنه اشتباه کنم؟ نکنه کمک رو با دخالت اشتباه بگیرم؟
+ تو ۴ ساعت گذشته حداقل با ۵۰ نفر غریبه تلفنی صحبت کردم؛ دارم خل میشم کم کم!

* کاربرد برج کبوترخانه تو کشاورزی؛ جمع آوری فضولات کبوتر و استفاده از وون به عنوان کوده . یه نمونه ش تو شهر میبد هست.
کاکتوس هستم
۰۷ اسفند ۲۰:۰۶
خخخ :)

پاسخ :

:))
Va hid
۰۷ اسفند ۲۰:۱۸
چه حکایتیست! خیابان انقلاب!

کمک با دخالت قاطی نشه! خیلی حرفه! سخته  ولی شدنیه!

راستی دلتون شاد

پاسخ :

بلی!

سخته واقعا.

دل شما هم شاد!
محسن رحمانی
۰۷ اسفند ۲۱:۰۸
ما که نفهمیدیم چی شد .

پاسخ :

کجا رو باید توضیح بدم؟ :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan