راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

کلاه بوقی

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۵۶ ب.ظ

عرضم به خدمت تان که سالی که ما در مقطع پیش دانشگاهی درس می خواندیم، مدرسه در ۴ ماه پایانی سال تحصیلی که معمولا همه تعطیل می شوند اردویی برای مان تدارک دیده بود که اگر برای تان توصیف کنم متوجه می شوید کم از اردوگاه شماره ۱۴ کره شمالی نداشت!
چی فرمودید؟ توصیف کنم؟ چشم!
اردو به این صورت بود که ما از ۱۸ اسفند ماه تا ۵ تیر که دو روز مانده بود به کنکور هر روز به استثناء جمعه ها از ساعت ۷ صبح تا ۹ و نیم شب در مدرسه حضور به هم می رساندیم!
البته جمعه ها هم حضور به هم می رساندیم ها، فقط ساعتش متفاوت بود!جمعه ها از ۸ تا ۱۲ آزمون جامع می دادیم و برمی گشتیم منزل.
می فرمودم...باید راس ساعت ۷ در مدرسه و سر میز مان می بودیم و کتاب هم جلوی مان باز می بود و در واقع غرق درس می شدیم!
دو دقیقه هم اگر دیر می رسیدیم از اردو محروم می شدیم و علاوه بر آن روز، چند روز دیگر هم این موهبت را از دست می دادیم. این قانون در زنگ های تفریح نیز صادق بود. یعنی اگه دیر برمی گشتیم، باید آن زنگ را در حیاط سر می کردیم.
بله خب، حالا که فکر می کنم و خودم را جای ناظر بیرونی قرار می دهم می بینم خب کاری نداشت که! چند روزی هم غیبت می کردی و استراحت، اگر این قدر شرایط سخت بود!
اما ناظر بیرونی هر هفته مغزش با خزعبلات ضد و نقیض آقای ن. راجع به فلان دانش آموزش در فلان سال که حرفش را گوش نداده بود و فلان شده بود، شست و شو داده نمی شد و هر هفته مثال آن قطاره برایش تشریح نمی شد و لجن خطاب نمی شد و "بعد میرن از قبرس وارد میکنن" به گوشش نمی خورد! رمان ۱۹۸۴ جورج اورول را خوانده اید آیا؟ سخنرانی های صبحگاهیش را به یاد دارید؟
خلاصه این که ما را اگر راه نمی دادند، گریه هم می کردیم! که البته اینجانب هیچ گاه چنین تجربه ای نداشتم بس که بچه ی منظمی بودم و همیشه راهم دادند!
روزی سه وعده آزمون می دادیم. یک ریاضی، یک شیمی و یک فیزیک. این ها مال زمان هایی بود که پیش آزمون جامع نداشتیم.
تا اینجا همه چیز خوب است و تازه اینجا می رسیم به شکنجه ی اصلی. گفتم که روزی ۱۴ ساعت و نیم در مدرسه بودیم. یعنی از ۷ صبح تا ۹ و نیم شب. ما که خانه مان نزدیک مدرسه بود ، باید حداکثر ۶ بیدار می شدیم و ۶ و نیم راه می افتادیم. موقع برگشتن هم چون نزدیک بودیم، ساعت ۱۰ سر میز شام بودیم و اگر خیلی جان می کندیم، ساعت ۱۲ موفق می شدیم بخوابیم. این تازه برای ما بود که نزدیک مدرسه بودیم! یعنی حداکثر زمان خواب برای ما در این ۴ ماه، ۶ ساعت بود. حالا حسابش را بکنید، دانش آموز بیچاره ای که حداکثر ۶ ساعت در شبانه روز می خوابد و از صبح هم کله اش در کتاب بوده و زنگ تفریح های یک ربعه ی مدرسه را هم از ترس دیر رسیدن به صورت اتومات برای خودش به ۵ دقیقه تقلیل داده و حالا در زمان ۴۵ دقیقه ای ناهار و نماز(که طبق قاعده ی هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است) آن را هم به صورت اتومات به ۳۵ دقیقه تقلیل داده ، هول هولکی نمازی خوانده و ناهاری خورده و چای و قهوه که پیشکش، حتی اجازه ندارد برای جلوگیری از خواب رفتن یک لیوان آب با خودش سر میز ببرد. این دانش آموز بخت برگشته شباهت غریبی دارد به تام بیچاره در قسمتی از تام و جری که سعی داشت با چوب کبریت پلک هایش را باز نگه دارد.
با این تفاوت که نه چوب کبریتی در دسترس دارد و نه ابزار دیگری به جز کتاب های کنکور! و چه چیزی خواب آور تر از کتاب های کنکوری که تا به حال حداقل دوبار هر کدام را زده؟
شکنجه ی اصلی این مبارزه ی سخت و طاقت فرسا و یاد گرفتن خوابیدن با چشمان باز هم نبود حتی .
درست در زمانی که در مبارزه ی سخت و طاقت فرسای یاد شده شکست می خوردی و فقط چند ثانیه خواب شیرین را تجربه می کردی، خانم ه. که در نبود آقای ن. خود را جانشین بر حق ایشان می دانست از نمی دانم کجا و مثل اجل معلق فرا می رسید و ... "پیس پیس!"
این صدای پاشیدن آب با آب پاش روی صورت آن دانش آموز بخت برگشته بود و این بود شکنجه ی اصلی. که خب احتمالا حدس می زنید که من این را هم تجربه نکردم، فقط یک بار در معرضش قرار گرفتم که خب.... کافی بود یکی از آن نگاه های خشمگینی که معمولا برای روز مبادا نگهشان می دارم به خانم ه. بیندازم تا به جای آب پاشیدن در صورتم، عقب عقب برود و از کلاس خارج شود :دی
خب، در اینجا به شما حق می دهم که معترض شوید و بگویید تو که هیچ کدام از این ها را تجربه نکرده ای، برای چه از صبح مخ مارا کار گرفته ای پس؟
البته عرایض بنده هنوز به انتها نرسیده. تازه می خواهم راجع به یکی از اثرات طولانی مدت این اردوی کذا که هنوز هم با آن دست و پنجه نرم می کنم، برای تان بگویم. حداقل یک ماه پایانی اردو میز و صندلی اینجانب منتقل شد دقیقا رو به روی کولر. جوری که باد کولر مستقیما به پیشانی مبارکم می زد. این موضوع مدتی قابل تحمل بود، اما بعد نزد خانم ه. رفتم و گفتم که چقدر اذیت می شوم و دریچه ی کولر هم قابل تنظیم نیست و ... فرمودند «برو یه نفرو پیدا کن، جاتو باهاش عوض کن.»
سر خوش و خندان با خودم گفتم که به به! تا الان هم بی خودی تحمل کرده بودی!
اما بعدش با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم گناه آن از همه جا بی خبری که قرار است جای من بنشیند چیست؟ اگر حالش بد شود و کنکورش را خراب کند چه؟ باز من وضعیتم تقریبا از بقیه بهتر است. و حالا برق شریف هم قبول نشوم ، مکانیکش را قبول می شوم!(مستحضرید که نشدم البته) در نهایت وجدانم اجازه ی این تعویض جا را به من نداد!
سر جایم ماندم و حالا بعد از چهار سال و نیم هنوز هم در زمستان که هیچ، در میانه های تابستان هم با هر نسیمی که به پیشانی ام می خورد چنان سر دردی می گیرم که بیا و ببین! چاره اش هم تنها بستن پیشانی با هد بند یا گذاشتن کلاه است که خب نمی شود که!
مثلا تصور کنید در تابستان که بین دیگران رقابت هایی برسر عقب بودن روسری و کوتاه بودن مانتو و تنگ بودن شلوار شکل می گیرد، من با این سر و ریخت گشت ارشاد پسندم، یک کلاه زمستانی یا یک هدبند بافتنی هم روی سرم بگذارم و در خیابان برای خودم بچرخم!
حتی در زمستان هم هدبند نمی گذارم.چون صورتم می زند بیرون و زشت می شوم:|
حالا امسال برای خودم کلاه بافتم و سر خودم شیره مالیدم و به خودم قول های خوب خوب دادم که ببین! کلاه بگذار سرت! خیلی خوب است و این حرف ها! و بالاخره امروز با کلاه به دانشگاه رفتم اما در خیابان نزدیک خانه مان تا آن جایی که سوار تاکسی شوم، یک نفر هم نماند که به من چیزی راجع به کلاهم نگوید یا با تمسخر نگاهم نکند!


+ البته ابن اردو خیلی بیشتر از این حرف ها ماجرا داشت، ولی فعلا به همین حد اکتفا می کنیم! جنگ اعصابی بود که نگو!

+ قرار بود زود برگردم، زودتر برگشتم:))

+ یه تمایل شدیدی پیدا کردم برای تیکه انداختن! به این صورت که تو دانشکده راه میرم، تو دل خودم به همه متلک میگم :|

+ یه مرضی هم هست که می دونی کافیه فقط دو دقیقه رو کد وقت بذاری تا درست بشه و کارش تموم شه، ولی نمیذاری!

  • الهه

نظرات  (۹)

جالب بود
پاسخ:
متشکرم!
  • *یه خانوم گل*
  • چقد قشنگ و جذاب مینویسی :)))
    پاسخ:
    متشکرم خانم گل :))
    یعنی من اگه اون شکنجه ها رو تحمل کرده بودم اصلا این تیکه های مربوط به کلاه رو نمیشنیدم :|

    الان یه موجودی هست در رشته تجربی که تو یه اردوگاه مشابه داره روزگار میگذرونه. هر وقت تعریف میکنه من شاخ در میارم. واقعا می ارزه ؟!
    والا من هیچ کدوم از این فشارا رو تحمل نکردم اما همون استرس کنکور کافی بود تا زمینگیرم کنه :(
    پاسخ:
    :)))

    آدم یه وقتایی فکر می کنه می ارزه، یه وقتایی نه!
    ولی من گاهی فکر می کنم همین شکنجه ها باعث شد حتی نتیجه ی بدتری بگیرم. شاید هم اگه اینا نبود و خونه می موندم خیلی کمتر درس می خوندم. نمیشه گفت اصلا.
  • محسن رحمانی
  • :)
    پاسخ:
    :)
    دارم سعی می‌کنم الان تصور کنم که اگه من این شرایط رو داشته باشم چی می‌شه
    ما که با وجود اون همه پله‌ی ساختمونمون و باتوجه به این که سه دقیقه طول می‌کشه از حیاط به مکان اردو برسیم حتا یک دقیقه هم از یه ربعمون کم نمی‌کنیم.
    یا مثلا امکان نداره سر یه زنگ درسی‌مون کسی وسط زنگ پا نشه بره چای بریزه برا خودش.
    امروز خانومه اومده می‌گه: «این میزا واسه اینه که شما بشینید پشتش روش کتاب بذارید درس بخونید.» ما در چه حالی بودیم؟ دو نفر کف زمین ولو بودن. یه نفر پشت و رو (؟!) نشسته بود رو صندلی و چونه‌ش رو پشتی صندلی بود و کتابش رو زمین. منم پشت و رو بودم و همزمان با خوندن کتاب داشتم می‌چرخیدم. (صندلیامون از این چرخ‌داراست) بازم بود ولی حال ندارم توصیف کنم.
    + از عوارض اردوتون که هنوز وجود داره به زمان‌بندیات و این که زیر نیم ساعت رو آدم حساب نمی‌کنی اشاره نکردی. 
    پاسخ:
    ما حق نداشتیم نفس بکشیم کلا! جیک مون درمیومد بیرون مون می کردن :|

    + عوارض خیلی بیشتر از اینا داشت، گفتم که، فعلا به همین اکتفا می کنیم!
  • وندا الف
  • چه عذابی بوده..

    پاسخ:
    عذاب های اصلی رو ننوشتم حالا :دی
    تصور این شرایط رو هم نمیتونم بکنم چه برسه اینکه بخوام باور کنم اینهمه سختی صرفا بخاطر قبولی در دانشگاه!؟ :/ 
    پاسخ:
    در نهایت هم با این همه فشار عصبی تقریبا هیچ کس نتیجه ی دلخواهش رو نگرفت. خود من که مریض شدم اصلا یه مدت:))
  • وندا الف
  • ولی جدی چقد مظلوم بودی ها..
    خب یکم بیشتر میگفتی یعنی اتفاق مثبتی نمیفتاد؟ نمیشد جای صندلیتو خودت عوض کنی؟
    آخه چرا:| :؟ :/
    پاسخ:
    آره، خیلی مظلوم بودم:))))
    مرض داشتن کلا همه اونجا!:))
    با این اوصاف اون کارهایی که من زمان کنکور انجام دادم و اسمشون را ‌گذاشتم "سخت درس خوندن"؛ تفریح محسوب می شه😨
    پاسخ:
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">