راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

بیرون اومدن سخته

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۰ ب.ظ

همون روزی که نمی دونستم چی کار کنم، همون روزی که هیچ کدوم از کارام معنی نداشت، همون روزی که هم حالم گرفته بود،همون روزی که هم یه بار سنگین رو دوشم گذاشته شده بود و هم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده بود، رفتم تو فروشگاه نشر چشمه و یه کتاب که فقط عکس جلدش رو قبلا دیده بودم ، خریدم و اومدم بیرون.

موند و موند و موند تا این که چند روز پیش برداشتمش و شروع کردم به خوندن و از خوندنش لذت بردم و خوشحال شدم از این که خریدمش. کتاب «نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است» از «سعید محسنی».

بخش هایی از کتاب رو نوشتم. اکثرا دیالوگ های یه نفر به اسم آقای شفیعی هستن. بعید می دونم با خوندنش داستان لو بره.


«خوبه...آدم باید بدونه،اما باید راستشو بدونه...باید بدونه اگه یه روزگاری ...ما...هر پخی بودیم که بودیم، مهم اینه که حالا هیچ پخی نیستیم...مد شده که آقا نگاه کنین چه تاریخ با شکوهی پشت سر ما ایرانی هاس...زرشک...خب اگه یه ذره درک باشه که نگاه کردن به این ... به این پیشینه، تازه حال آدمو بد می کنه...آوار میشه رو سرت که چی؟...روزگار درب و داغانی داریم...کتاب تازه چیزی رسیده؟»

***

«ما...منظورم نسل ماست...می خواست دنیا رو عوض کنه.آرمان داشت.حرفای گنده گنده می زد،می خواست آدم باشه،ریاضت،روزه،مطالعه،مراقبه،.. رو خودمون کار می کردیم، اما ... اما رسیدیم به این جا...ما می خواستیم قاعده ی دنیا رو عوض کنیم، اما گیر کردیم تو خودمون و ...موندیم حیرون...موندم حیرون...»

***

«این قبرستون شهر میساست. می بینی؟ فقط یه قبر داره.قبر منه، اما من زنده م.ببین، نفس می کشم...اما قبر دارم.منو خاک کردن و نمی دونم حالا زنم کجاست.بچه م...اگه بود حالا همسن تو بود.اگه بود اسمشو میذاشتم میسا...می دونی میسا یعنی چی؟»

***

«فقط میگن اینجا محل امتحانه...نه؟ این همه سالو گم کنی و تهش بگن داشتی امتحان می دادی؟ اگه نمره نیارم چی؟ من اصلا نمی خوام امتحان بدم...نفسم دیگه در نمی آد...دست و بالم سوخته، اما دلمه که زق زق می کنه...چه مفت رفیق...چه مفت...نمی دونم از این حفره کی درمی آم...اما در اومدم یه کار نیمه تموم دارم که...»

***

آقای شفیعی لبه ی تخت را چنگ زده بود و داد می زد...« بازیه...امتحانش بازیه...درسش بازیه...پرسشش بازیه...پاسخش بازیه...سر به سرمون گذاشته...می فهمی؟ سر به سرمون گذاشته...»

***

«تو چرا این قدر از بازی می ترسی؟این جوری شاید هیچ وقت نبازی، اما هیچ وقت کیف بازی کردن رو درک نمی کنی...و بدتر این که حتی احتمال برنده شدنت هم می شه...هییییچ...این بدتر از بازنده بودنه...می بینی آقای...»

***

«همه چیز افسانه س...همه چیز...قصه س...ما همه تو یه قصه گیر کردیم...می دونی؟ هی می خوایم بدونیم آخرش چی میشه...من بهت میگم...آخرش هیچی نمیشه...هیچی...»


+ یه دوستی هم دارم، به ضرب و زور مجبورش می کنم از هر کتاب قسمت هایی که خوشم میاد رو بخونه.بنده خدا اصلا داستان دوست نداره:)))

+ وقتی میفتی توش دیگه بیرون اومدن سخته. دنیای کتاب قصه ها رو میگم. خیلی وقته دلم می خواد تو یه موضوع دیگه کتاب بخونم. روانشناسی مثلا.

+ «یا تا امشب این الگوریتم و اون تمرین شبکه رو تموم می کنی، یا حق نداری فردا بری دانشگاه!» من این جوری خودم رو تهدید می کنم! فکر می کنم لازمه در مفهوم تهدید یه کم بازنگری داشته باشم.  

  • الهه

نظرات  (۱)

نمیشه بیرون اومد. من امتحان کردم. بالاخره برگشتم به همون دنیا!
فقط تونستم همونجور که تو اون دنیا هستم، یه پنجره به جاهای دیگه باز کنم و به اون ها سرک بکشم و بعد برگردم به همین دنیا.
پاسخ:
هومممم...!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">