راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

شوک

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
« ... برایش شوک آور بود که ببیند مردم کره ی شمالی بدون این که از نگهبانان دستور بگیرند زندگی روزانه ی خود را می گذرانند. وقتی مردم آن قدر گستاخ می شدند که در خیابان با هم بخندند، لباس رنگ روشن بپوشند یا در یک بازارچه ی روباز سر قیمت ها با هم چانه بزنند، شین انتظار داشت مردان مسلح وارد شوند، به سرشان بکوبند و به این چرندیات خاتمه بدهند....»*
چه تفکر آشنایی... مال آدمیه که تو یه اردوگاه کار اجباری تو کره ی شمالی به دنیا اومده و بزرگ شده و حالا به نحوی فرار کرده و خب حق داره که مشکل روانی داشته باشه.
من موندم اونایی که تو کشور من این تفکر رو دارن کجا بزرگ شدن؟ چه بلایی سرشون اومده؟ چطور تونستن این قدر مریض بشن؟


+ خیلی غم انگیزه که این کتاب رو بخونی و یاد اتفاقات مشابه (و البته خفیف تر) تو کشور خودت بیفتی.
+ این حس رو به صورت خیلی شدید تر موقع خوندن کتاب 1984 داشتم.

*بلین هاردن/فرار از اردوگاه 14 / نشر چشمه
  • الهه

نظرات  (۴)

نفهمیدم مخصوصا اونجاش که گفته تو بازارچه چونه بزنند
پاسخ:
منظور نوع تفکر اون فرد هست که نمی تونه ببینه مردم اون جور که خودشون دوست دارن زندگی کنن و زور بالا سرشون نباشه. حتی تو کارای روزمره ای مثل پوشیدن لباس رنگ روشن یا چونه زدن یا هر چی.
متشکر
داستانه یا خاطرات؟
پاسخ:
خواهش می کنم.
داستان واقعی هست. فقط هم از زبون یه نفر نیست، یه جاهایی برای تایید حرفای شخصیت اصلی از منابع دیگه استفاده شده.
ممنون عزیزم
پاسخ:
خواهش می کنم:)
چه جالب... حتما میخونم کتابشو..
پاسخ:
بیارم بخونی؟ :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">