راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

وقتی ژله ها رو ریختیم تو ماستا!

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۱ ب.ظ

نصفه شبی، علی و رضا گیر داده بودن به کمیل، می گفتن این خانومی که ازش مطلب فوروارد کردی تو گروه خانواده کیه؟ اونم کلا داشت تکذیب می کرد همه چیو! خیلی خوشحال شروع کردم باهاشون همراهی کردن و سه تایی اون قدر مزخرف گفتیم که آخر سر احسان سر رسید و پرسید چی زدید شما ها؟! منم با کمال صداقت گفتم ژله با ماست! و خب قانع شدن که احتمالا اثر اونه و حق دارم این قدر مزخرف بگم :|

ظهر مامانم زنگ زده میگه برا چی وقتی نمی دونی چیه و تا حالا نخوردی، درست می کنی؟!

منم باز با کمال صداقت گفتم خب اگه می دونستم چیه که اصلا درست نمی کردم!

یه چیزی عجیبی شده بود اصلا، تا صبح گذاشتیمش بیرون یخچال، آب نشد حتی:|

ولی قیافه ش خوشگله ها! به خاطر ترش بودن ماست اینجوری شد فک کنم: دی

شدیم سوژه ی استوری این :|


+تا اینا باشن، منو با ژله تنها نذارن!

+ اصلا ذوق مرگ شدم با این بحث کردن دیشب. یاد قدیم ندیما افتادم! 

+ اسامی مذکور پسر عمه هام هستن، این بحث ها هم مال تلگرامه.

+ باید خیلی سخت باشه، رفتن از قونیه به یکی از زندان های مخوف و سیاسی کره ی شمالی و بعد هم فرار کردن از این زندان. اما بالاخره که باید برم!( دارم از کتاب ملت عشق به کتاب فرار از اردوگاه ۱۴ مهاجرت می کنم.)

+ شنیده بودم اعصابش بدجور ضعیفه ها...فقط نمی دونم چرا هر چی میگه این قدر بهم برمی خوره.

+ دارم می ترسم کم کم:|

  • الهه

نظرات  (۱)

شما می‌دونی سر و دست می‌شکنن سوژه‌ی استوری من شن؟ 😒 
نچ نچ نچ.
پاسخ:
😒

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">