راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

راه حل چهارم شاید جواب بده.

چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ب.ظ

آقای ب.: خانم الف.! این تابعی که اینجا گذاشتی رو بردار ببر اونجا بذار. فکر می کنم مشکل حل بشه.

من بعد از چند دقیقه: آقای ب.! کاری که گفتید رو انجام دادم، ولی مشکل هنوز سر جاشه.

آقای ب.: آهان، خب، این کارو نمی کردید، من بعد از این که شما رفتید یه کم بیشتر فکر کردم، قرار شد به جای این کار، کلا تابع رو ببریم بیرون کد.


+ یعنی عالی! بعد از این که من رفتم، فکر کرده و با خودش قرار گذاشته که من یه کار دیگه بکنم:)))

+ مشکل هنوز سر جاشه، حتی با راه حل دوم و راه حل سوم!

+ تو سلف گفتم برام کم برنج بکشید، دیگه خیلی کم کشیدن، داشتم فکر می کردم سیر میشم یا نه، که یهو زنگ زدن گفتن بیا، الان میان سرکشی! همونم ریختم دور و برگشتم. سرکشی هم نیومدن :|

+ آخه ساعت 12 میان سرکشی؟!(سرکشی جهت اطمینان از حضور کارآموز در محل کارآموزی!)



***

چند خط دیگه از کتاب ملت عشق که امروز موقع خوندن شون احساس کردم یه شباهت هایی به من داره. گفتم شاید اون قدر ها جذاب نباشه، گذاشتم شون تو ادامه مطلب. آره نوشته های خودم خیلی جذابه، فقط اینا جذاب نیست:)))


«... در عرض چند هفته از زنی که زندگی با ثبات و یکنواختی داشت به زنی دیگر تبدیل شده بود؛ زنی که زندگی اش پر است از سهل انگاری و شانه خالی کردن و راز. قسمت عجیب ماجرا هم این بود که از این تغییر اصلا ناراحت نبود.آرامشی عجیب وجودش را فراگرفته بود. صبورانه منتظر بود اتفاقات مهمی بیفتد. از وضعیت روحی جدیدش شاکی نبود. برعکس، پس از مدت ها، برای اولین بار حس می کرد دلش هوای دیگری دارد...»

«...شب ها و روز ها می گذشت؛ روند حوادث را با نگاهی بی طرف نظاره می کرد.از وقتی توانسته بود غصه ی چیزهایی را نخورد که نمی توانست کنترل شان کند، زنی دیگر شده بود.آدمی موقر تر، تنها تر، حساس تر...»

«...آرامشی عمیق وجود اللا را فراگرفته بود. هر روز صبح توی آینه به چهره اش نگاه می کرد و دنبال تغییری آشکار در صورتش می گشت.از یک طرف هیچ چیز در زندگی اش تغییر نکرده بود.خانواده اش همان خانواده بود و او همان آدم. از طرف دیگر، هیچ چیز مثل سابق نبود. می دانست که درست وسط نوعی تغییر است»

  • الهه

نظرات  (۲)

  • جنابــــــــ دچار
  • برام سوال شد که قبل از کارآموزی شما اموراتشون چجوری میگذشته که الان اینقدر به مشکل برخوردن؟ :)
    پاسخ:
    اتفاقا حالا که من هستم هی دارن به مشکل برمی خورن!
    بعدم این که خیلی چیز خاصی نیست، تو کد نویسی خیلی عادیه این چیزا.
    به نظر میاد اون آقای ب خوددرگیری مزمن داره😨
    پاسخ:
    نه بابا، بنده خدا!:)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">