راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

مهمانِ خوانده

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۵ ب.ظ

دیروز داشتم کلاهم رو می بافتم، بعد یهو تصمیم گرفتم عکس بگیرم ازش. بعد گفتم برا این که عکسش قشنگ تر بشه، یه رج نصفه ببافم، بعد از کلاهی که نصفش رو یه میل بافتنی و نصف دیگه ش رو یه میل دیگه هست عکس بگیرم. بعد فکرکردم وقتی به وسط های رج رسیدم، دو تا میل رو کجکی بذارم جلوی پنجره و کاموا ها رو هم بذارم جلوش. بعد یهو یاد اون کبوتری که بعضی وقتا میاد پشت پنجره میشینه افتادم و فکر کردم: «بد نمیشه اونم تو عکس باشه ها! حالا فکر کن من که رسیدم وسطای این رج، یهو بیاد.»

بعد شروع کردم به بافتن. به وسطای رج رسیده بودم و داشتم فکر می کردم که :«اگه کبوتره نیومد، دلیلی نداره بافتنی م رو بذارم جلو پنجره. همین جوری میذارمش رو میز.» اما یهو کبوتره اومد و نشست اون سر پنجره! با دهنی که از تعجب باز مونده بود، هر چی جلوی پنجره و رو میز تحریر بود رو هول هولکی جمع کردم و گذاشتم رو زمین و با خودم فکر کردم کاش میومد این طرف که دقیقا پشت این بافتنی من باشه.یهو دیدم قدم زنان اومد این سمت. چند تا عکس پشت سر هم گرفتم، بعد کبوتره پر زد و رفت!


+ نمیگم اتفاق خیلی عجیب غریب و غیر ممکنی افتاد، ولی یه حس خیلی خوبی داشت.

+ اسمش حس ششمه یا قانون جذب؟ یعنی قراره اتفاق بیفته و صرفا من یه جوری حسش میکنم، یا چون بهش فکر می کنم اتفاق میفته؟

+تو فکر نوشتن یه متن طولانی راجع به تاثیر اتفاقات اخیر روی خودم هستم. یه جور انتقال تجربه شاید. فکر کنم تهش بشه یه متن طولانی بی سر و ته!

+ اولین تجربه: هر قدر هم حرص خوردید، دندوناتون رو به هم فشار ندید، فک تون قفل می کنه، بدبخت میشید :))) 

+شما هم اگه اون کلیپی که من از درمان پیشنهادی دکتر دیدم رو می دیدید، مثل من می ترسیدید برید دکتر!

  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">