راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

اتوبوس نوشت

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

یهو به خودم اومدم و دیدم در حال برگشتن از ایستگاه مترو حسن آباد هستم و سه تا کلاف کاموا که دو تاشون رو گوله کردم و سومی رو هم دارم گوله می کنم تو دستمه و یه واگن آدم دارن بر و بر نگام می کنن.

فقط کاش صبح می دونستم قراره یهو هوس بافتنی کنم و میل بافتنی هام رو هم میاوردم با خودم. حداقل از این ترافیکی که توش گیر کردم یه استفاده ی مفیدی می شد و تا برسم خونه دو ردیف هم بافته بودم.


+ میگه شالی که بافته بودی براش رو بهت پس داد؟ میگم می خوام پس نده صد سال! پس بده می خوام چی کارش کنم مثلا؟

+ اونی که ظهر داشت در گوش مریم غر می زد که یه عالمه کار ریخته سرم و نمی دونم چی کار کنم هم من نبودم که! رفته کاموا هم خریده خوشحال :|

+خب دیگه، برا امشب بسه!(ساعت۱۲)

+ الان دلم یه آینه ی گنده می خواد که مثل تو فیلما یه هوار بکشم، بعد با مشت بزنم آینه هه رو بشکونم و از دستم خون بیاد، بعد بشینم لبه ی تخت و سرم رو بگیرم تو دستام و گریه کنم.

+ فکر کنم تا یکی دستم رو نگیره و کشون کشون تا دفتر پیشخوان یا ثبت احوال نبردم، خودم نمیرم دنبال کارام. اصلا نمی دونم تا کی مهلت دارم حتی. حالا میرم، میگن گذشته!

+ کاش بعضی ها لطف کنن و با من هم دردی نکنن. بعضی حرف هاشون از 100 تا فحش هم بدتره.

  • الهه

نظرات  (۲)

هر جور حساب می‌کنم سرعتت تو گوله کردن بی‌سابقه‌ست! :))
پاسخ:
لوس!
خواهرم یه چیزی بگو بگنجه. 🚶 
لوس؟ من؟ 
پاسخ:
باشه، بی نمک!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">