راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

سلام!
اینجا شما نوشته های یک عدد الهه ی بیست و سه ساله رو می خونید که قادره از هر موضوع کوچیکی یه چالش غیرقابل حل برا خودش بسازه و مدت های طولانی خودش رو درگیر کنه!
متشکرم از همراهی تون :)

بایگانی

یه مشت سوال بی سر و ته

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۲ ب.ظ

عجیب نیستیم ما آدم ها؟

که می سازیم و می سازیم و می سازیم و بعد با یه اتفاق ، یه اتفاق عجیب، هر چی ساخته بودیم بر باد میره.

که برای خودمون ارزش تعریف می کنیم، براساس ارزش ها رفتار معین می کنیم، از رفتار هامون عادت می سازیم، بر اساس عادت هامون برای آینده برنامه ریزی می کنیم و بعد، یه روزی به خودمون میایم و می بینیم خبری از ارزش هامون نیست. ارزش هامون بی ارزش شدن، رفتارهامون پایه و اساسی ندارن، عادت هامون یه مشت روزمرگی بی معنی هستن، و برنامه هایی که برای آینده ریختیم همه روی هوا هستن.

می بینیم چقدر همه چیز بی معنی شده، چقدر افکارمون احمقانه س، چقدر آینده غیرقابل اعتماده و چقدر خوشبین بودیم که فکر کردیم همه چیز قراره طبق پیش بینی های ما پیش بره.

چرا باید با یه اتفاق همه چیز عوض بشه؟ چرا وقتی تحت فشاریم، ارزش هامون بی ارزش میشه؟ چرا روان مون این طور به هم میریزه و یک دفعه نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت میشیم؟ 

ترسناک نیست؟ از کجا باید مطمئن باشیم چیزی که امروز بهش معتقدیم، فردا هم به نظرمون درست میاد؟

چقدر باید منعطف باشیم و بتونیم خودمون رو با شرایط سازگار کنیم؟ پس ثبات شخصیت کجا میره؟ اصلا مگه میشه این قدر منعطف بود؟

آینده ای که برای خودمون پیش بینی می کنیم و خودمون رو توش تصور می کنیم(تازه اگه بتونیم تصور کنیم) چقدر قابل دسترسیه؟ حتی اگه کاملا قابل دسترسی باشه، از کجا معلوم وقتی بهش رسیدیم باز هم از شرایط راضی باشیم؟ واقعا از کجا معلوم؟

همین قدر درگیرم، همین قدر نسبت به آینده بی اعتمادم، و تو یه هفته ی گذشته اون قدر به این چیزها فکر کردم که بار ها مسیر برگشتن به خونه رو اشتباه رفتم.


+ خیلی چیز ها رو هواست.افکار، اعتقادات، احساسات، تصمیمات و ...

+ فرمون زندگیم بعد از مدتی برگشته دست خودم و حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای سر در گمم.

+ نگید برو خدا رو شکر کن که این اتفاق قبل از این که دیر بشه افتاد، یا پدر و مادر و دوستات کنارت هستن، یا خدا خیلی دوستت داشته و همراهته. همه ی اینا رو خودم می دونم و هر لحظه به خاطرش خدا رو شاکرم، ولی چطور می تونم باور کنم که قرار نیست بعد از این که دوباره همه ی اون چیزهایی که رو هواست رو جمع و جور کردم، یه اتفاق جدید بیفته و دوباره همه چیز بره رو هوا؟


  • الهه

نظرات  (۲)

ان شاالله هرچی صلاحته اتفاق بیفته
پاسخ:
ممنونم. همچنین.
مشکل اینجاست که ما آدما هیچ وقت از شرایط راضی نمی‌شیم. حتی اگه شرایطِ امروزمون، آرزوی دیروز بوده باشه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">