راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

بغل دستی

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ب.ظ

«آندرومدآ» تو وبلاگش نوشته بود دیگه بغل دستی ندارم و طی چند مورد هم مزایای بغل دستی نداشتن رو نوشته بود. یاد روزهایی از سال سوم دبیرستان افتادم که بغل دستی نداشتم! در واقع از اول سال تحصیلی تا مدتی، من بغل دستی نداشتم.

یکی از کارهایی که تو اون دوران کردم، پرت کردن دبیر فیزیک مون وسط کلاس بود. بله درست خوندید، دبیر فیزیک رو پرت کردم وسط کلاس!

خب البته نمیشه گفت همه ش تقصیر من بود... تقصیر خودش هم بود! کلاس ما سه ردیف نیمکت داشت و فاصله ی ردیف ها از هم کم بود. این دبیرمون هم عادت داشت هر وقت می خواست تکالیف یکی از ردیف ها رو چک کنه، می نشست رو میز نیمکت ردیف بغلی. یعنی بار ها پیش اومده بود که موقع چک کردن یا رفع اشکال برای نیمکت کناری، رو جزوه ی خود من بشینه. اون روز هم طبق عادت تقریبا تکیه داده بود به نیمکت من. منم کار خاصی نکردم، فقط کم کم خودم رو رسوندم به اون سر نیمکت و بعد هم از جام بلند شدم :دی نیمکت به اندازه ی یه متر لیز خورد و ایشون هم پرت شد وسط کلاس.

راستش اون موقع اصلا به عاقبت کارم فکر نکرده بودم ولی الان خیلی به خاطرش عذاب وجدان دارم. بنده خدا خیلی آدم خوبی بود(هست هنوزم!). بعد از این که افتاد زمین اول بهت زده شد، بعد یه نگاه خشمناک به من انداخت و بعدم رفت سراغ ادامه ی کارش. هیچی نگفت بهم.

البته من سر این دبیرمون خیلی بلا ها آوردم...خیلی هاش رو کامل یادم نیست ولی مثلا یه بار هم ظرف غذاش رو قایم کردم. اونم تقصیر خودش بود دیگه! هی ظرف غذاش رو برا ما مثال می زد و می گفت «با این که من 13 ساله دارم از این ظرف غذا استفاده می کنم، اما هنوز هم به درد می خوره و آدم باید چیزی که به درد می خوره رو نگه داره و تا جایی که میشه ازش استفاده کنه!» یعنی تصور کنید ظرف غذاهه چقدر داغون بود!

جلسه ی آخر کلاسش هم، گفت «هر کی می خواد پاشه بیاد پای تخته، ادای منو دربیاره.»...انتظار داشتید نرم؟ راستش خودم هم انتظار نداشتم برم! ولی نمی دونم چرا تا این جمله از دهنش در اومد گردن همه ی بچه های کلاس چرخید سمت من.منم رحم نکردم بهش! تک تک کاراش رو تقلید کردم. از اون جمله ی معروف «اینجا محیط فرهنگیه» گرفته تا نوع حمل کردن ظرف غذا و مدل تکیه دادن به تخته و هزار تا کار دیگه!

ولی خب، همین دبیر که از قضا معاون آموزشی دبیرستان ما هم بود، سال پیش دانشگاهی خیلی به من کمک کرد. وجودش خیلی تو روحیه من تاثیر داشت. درسته که من اون سال له شدم، ولی مطمئنم اگه نبود خیلی زودتر و بیشتر له می شدم. تا همین چند وقت پیش هم باهاش در ارتباط بودم.

+ از ویژگی های فوق العاده ی زبان فارسی اینه که الان از متن من اصلا مشخص نیست، دبیری که راجع بهش حرف زدم، آقا هستن. خب حالا فکر می کنم بیشتر به عمق فاجعه ی پرت کردن وسط کلاس پی برده باشید!

+ ولی خب ظاهرا این بلا ها براشون بس نبود، چون بعد از کنکور مادرشون زنگ زدن خونه ی ما جهت امر خیر!(خودش که دو تا هم بچه داشت، برای برادرش)

+ اگه براتون مقدوره یه فاتحه یا صلوات برا پدرشون بخونید. ظاهرا به تازگی فوت کردن.

+ معمولا میگن «گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره!» ولی من میگم :«فک تون به مدت چند روز قفل نکرده تا گرسنگی از یادتون بره» :|

  • الهه

نظرات  (۶)

واقعاً هم عمراً فکر نمی کردم آقا باشه :)
خدا پدرشون رو رحمت کنه ...
پاسخ:
خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه.
الهه جان بنده به جای شما راه افق رو در پیش میگیرم :|
احساس میکردم بلا باشی ولی نه دیگه در این حد:)
پاسخ:
:))
من خیلی بچه ی آرومی بودم!
چه خاطره ای:))
راستی اخرش چیشد جواب چی دادی ^_^
آی ام کنجکاو:))
پاسخ:
ماجرا مال سه سال پیشه، اون موقع گفتم قصد ازدواج ندارم، بعد از مدتی هم با یه نفر دیگه ازدواج کردم.
عه عزیزم خوشبخت باشین 
پاسخ:
خیلی ممنون:)
  • مهدی رنجبر
  • البته بنظرم این که بیشترش تقصیر خودش بود خودش خیلی کمک میکنه به هضم قضیه
    پاسخ:
    آره دیگه،کلا تقصیر خودش بود!:)))
    اتفاقا من همش به این فکر کردم که دبیرتون اقاست و اصلا به ذهنم نمیاد که دبیرتون خانوم باشه البته برداشتم به خاطر شوخی ای بود که باهاش کردی، چون ادم که با یه خانوم چنین شوخی ای نمیکنه که! :)))
    پاسخ:
    :)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">