راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

نوید

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۹ ب.ظ
خسته بودم، 20 تا ایستگاه مترو باید می رفتم و تازه وسطش هم باید خط عوض می کردم. صندلی ها پر بود، نشستم گوشه ی واگن، رو زمین. اونم داشت برا خودش می دوید. گفتم :«نخوری زمین!» رفت. چند دقیقه بعد، دیدم یه کله بالاسرمه:«تو نشستی اونجا، من وایستادم اینجا!» خندیدم. بامزه بود. یه کم گذشت، اومد نشست کنارم. باز داشت حرف می زد. نمی فهمیدم چی میگه. ولی داشت به گوشیم نگاه می کرد. گفتم :«می خوای بازی کنی؟» گفت:«بذار برم از مامانم بپرسم!» مامانش رو یکی از صندلی ها نشسته بود. رفت پیشش. مامانش یه نگاه به من انداخت. برگشت:«گفت کم!» یه بازی آسون داشتم که به دردش می خورد. 
گفتم:«اسمت چیه؟» گفت :«نوید!» با خودم فکر کردم:«مطمئنی؟!» نوید اون قدری ندیده بودم تا حالا. دوباره پرسیدم:«گفتی اسمت چیه؟» گفت :«نوید!» گفتم:«نوید، چرا لاک زدی؟» گفت :«نمی دونم!...برنده شدم!» چند بار دیگه هم بازی کرد و برنده شد. گفتم: «فکر کنم ایستگاه بعدی باید پیاده شم. یه لحظه گوشیمو بده ببینم چند تا ایستگاه مونده» گوشیمو داد، بعدم بلند شد و رفت.
خیلی کوچولو بود.


+ نیم ساعت دیر رسیدم به کلاس. بعدم دیگه حوصله نداشتم دفترمو دربیارم از تو کیفم، مثل بز زل زده بودم به استاد و گاهی سر تکون می دادم. آخر سر خودش خسته شد، همین جوری که به من نگاه می کرد و با دست هم اشاره می کرد، گفت :«بد نیست یادداشت کنید!»
+ آبدارچی دفتری که امروز رفتم اون قدر با مزه بود که دلت می خواست بذاریش تو جیبت و با خودت بیاریش خونه!
+ من از این به بعد فقط در حضور وکیلم صحبت می کنم!(برا آدم بی جنبه وکیل نگیرید)
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">