راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

.

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ق.ظ

گفت :«بذار من موضعم رو مشخص کنم...فرض محال که محال نیست...هست؟ اگه یه روزی تصمیم گرفتی...»

مغزم سوت کشید. ده دقیقه گیج بودم تا معنی جمله ش رو متوجه بشم. تا باور کنم واقعا همچین حرفی زده.

می دونم سختی هاش تازه از این به بعده، می دونم باید با کلی حرف و متلک و پچ پچ و غیبت کنار بیام. وقتی داشتم تصمیم می گرفتم هم همه ی اینا رو می دونستم. اما آخه دیگه حتی اون هم قراره این جوری راجع به من فکر کنه؟ چطور تونسته حتی یک لحظه به این فکر کنه که من بخوام خودم رو تو همچین چاهی بندازم؟


+ خسته شدم بس که این شماره ی تبریز افتاد رو گوشیم و جواب ندادم. چرا خسته نمیشن از زنگ زدن؟

+ کاش می شد یه چند روزی تنهای تنهای تنهای تنها باشم.

+ یعنی تو این دنیا یه نفر هم وجود نداره که شبیه من فکر کنه؟

+ نمی تونم باور کنم تصمیم غلطی که سه سال پیش گرفته شده، می تونه این قدر تاوان داشت باشه. مگه اون موقع می دونستم غلطه؟ مگه چند سالم بود من؟

  • ۹۶/۰۸/۰۴
  • الهه

نظرات  (۲)

موضوع چیست ؟
پاسخ:
موضوع قابل توضیح نیست:))
زشته من بپرسم مگه شما چطوری فکر میکنی؟

+تلفن رو بردار. اینجور مواقع جواب ندادن چاره کار نیست
+شاید الان فکر کنی تاوانه ولی چند صباح دیگه متوجه بشی همین فکرت هم اشتباه بوده و خیری درش بوده. شاید البته . چون هیچکس از فردا خبر نداره
پاسخ:
زشت که نه، ولی برای توضیحش باید بشینم کل زندگیم رو از 11 سالگی تعریف کنم:))

+ میدونم، اعصاب حرف زدن ندارم.
+ امیدوارم واقعا خیری توش باشه. الان که فقط دو روزه منو به هم ریخته.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">