راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

سنتور کوک شده

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ق.ظ

دقیقا سه سال پیش تو یه همچین روزی (که البته 4شنبه بود ولی همین تاریخ) ، قرار شد سنتورم رو ببرم دانشگاه تا استاد سنتور برام کوکش کنه. من که با مترو و تاکسی می رفتم دانشگاه، اون روز برا این که سنتور بعد از کوک شدن دوباره به جایی کوبیده نشه و کوکش به هم نریزه، از بابا خواستم منو با ماشین ببره دانشگاه.

خلاصه که رسیدیم و بابا جای پارک پیدا نکرد و من رفتم تو دانشگاه. کوک کردن سنتور بیشتر از یک ساعت طول کشید و بعدش هم بابا بهم خبر داد که رفته انقلاب کتاب بخره و یه کم باید منتظر بمونم تا دوباره برسه دانشگاه.

بعد از حدود 20 دقیقه بابا اومد ولی پیاده. گفت جای پارک پیدا کرده و ماشین رو پارک کرده و با مترو رفته تا انقلاب. رفتیم جایی که قرار بود ماشین باشه. بابا گفت پس ماشین کو؟ منم که فکر کردم شوخی می کنه گفتم خب کجا پارکش کردید؟ یه جای خالی رو نشون داد و گفت اونجا!

قضیه جدی شد. ماشین واقعا نبود.یه نفر دیگه هم اومد و دید ماشینش نیست. بابا یه کم اطراف رو گشت تاببینه کسی هست که بردن ماشین رو دیده باشه؟ 

ماشین رو برده بودن پارکینگ. محل پارک کمتر از 15 متر با تابلوی پارک ممنوع فاصله داشت. بابا رفت که کار ماشین رو پیگیری کنه. من موندم و کتاب های بابا و سنتور تازه کوک شده ای که آخر سر هم با مترو و تاکسی برش گردوندم خونه!


+دارم فکر می کنم چرا اون روز موقع رفتن خودم سنتور رو نبردم و از بابا نخواستم فقط موقع برگشتن بیاد دنبالم؟

+ خب حالا این که چرا این قدر تاریخ این اتفاق رو دقیق یادمه، فردا می نویسم.

+ «ملت عشق» رو نمی خوام بخونم ! می ترسم تموم بشه! دوست دارم توش بمونم.

+ آرشیوم رو که نگاه می کنم ماه هایی وجود داره که توشون فقط یک پست نوشتم و ماه هایی که حتی یه پست هم ننوشتم... و در مقابلش این ماه رکورد زدم با 18 تا پست.

+ به آقای ب. میگم من الان نمی دونم چی کار باید بکنم، لطفا بگید قدم بعدی چیه، گفت اتفاقا همین الان داشتم میومدم پیش شما،بعد رفت در حال چای خوردن سه دور دور شرکت چرخید، الانم نشسته داره با آقای الف. حرف می زنه. من؟ منم اینجام دیگه! دارم هی پی نوشت اضافه می کنم به پستم!

+ یه آهنگ غمگین هم دارم که هر بار گوش میدمش به اندازه ی تمام غصه هام می خندم:|

+ شیطونه میگه پاشم برم ها! دو ساعته دارن حرف می زنن!

+ پا شد رفت :||

  • ۹۶/۰۷/۳۰
  • الهه

نظرات  (۲)

  • پـرهـ امـ
  • دارم فکر می کنم چرا اون روز موقع رفتن خودم سنتور رو نبردم و از بابا نخواستم فقط موقع برگشتن بیاد دنبالم؟ :))

    + چونکه نمیدونستید یه مسئله به این سادگی قراره اینقدر پیچیده بشه !
    ++ این جور اتفاق ها و روزها که اتفاقا پر است از دردسر یک جورایی با نمک هستند :)
    پاسخ:
    دقیقا!:)))
    مرسی عالی بود
    پاسخ:
    ممنون:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">