راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

کمتر از 24 ساعت...

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

ساعت دقیقش رو نمی دونم ولی کمتر از 24 ساعت دیگه، بابام برمی گرده. بعد از نزدیک به سه ماه، برمی گرده ایران و من واقعا نمی دونم باید چی کار کنم. یه حس عجیبی دارم. معلومه که خوشحالم. اما شرمنده هم هستم.

شرمنده ام چون احساس می کنم تو این سه ماه گذشته بیشتر از هر وقت دیگه ای باعث اذیتش شدم.

شرمنده ام چون باعث شدم احساس کنه نمی تونه کمکی بهم بکنه.

شرمنده ام، چون فکر می کنم کاری که ازم خواسته بود انجام بدم رو نتونستم خوب تموم کنم و به نتیجه برسونم.

شرمنده ام چون فکر می کنم نتونستم جواب حمایت هاش رو بدم.

شرمنده ام چون فکر می کنم شاید بابا دیگه ماموریت نره.

شرمنده ام، چون می دونم حالا که برمی گرده، قراره بیشتر هم اذیت بشه.

این شرمندگی رو شاید بشه قایم کرد. از همه. ولی از خودش هم میشه؟


+ حتی فکر کردن به این که با اومدن بابا تکلیف همه چیز مشخص میشه و من از این برزخ خلاص میشم هم نمی تونه این شرمندگی رو کمرنگ کنه.


  • ۹۶/۰۵/۲۵
  • الهه

نظرات  (۵)

شرمنده نباش خوشحال باش
سعی کن حالا ک برمیگرده بچه بهتری باشی براش
حالا که اینارو میدونی سعی کن پدرت از داشتنت خوشحال باشه
پدر مادرا دوست ندارن روحیه بچشون اینطور باشه

پ.ن:قدرشونو بدون ...
  • خان بلاگستان
  • چشم ودلتون روشن .
    پاسخ:
    خیلی ممنون.
  • خان بلاگستان
  • ان شاالله که به سلامت برگرده .
    پاسخ:
    متشکرم.
    سلام
    چون تازه با وبتون آشنا شدم ، می پرسم ، مگه پدر کجا تشریف داشتند ؟
    پاسخ:
    سلام.
    ماموریت کاری:)
    چ قدر خوب ک انتظار  به سر میرسه... اون هم انتظار دیدار یکی از نزدیکان. این حس اون قدر شیرینه ک بقیه دغدغه ها رو تحت تاثیر قرار میده و اون ها رو کمرنگ میکنه.
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">