راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

خاطره بازی

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ب.ظ

شب ها، وقتی همه خوابیدن، وقتی دیگه خبری از صدای تلوزیون و نور گوشی های موبایل نیست، وقتی کم کم اون قدر خونه ساکت میشه که از در و دیوار و یخچال و کابینت صدای تق تق شنیده میشه، وقت خاطره بازی های منه. وقته اینه که برم و غرق بشم تو خاطرات. تو همین ساعت های منتهی به اذان صبحه که خاطرات یکی یکی خودشون رو نشون میدن. انگار تو ساعت های اولیه ی شب، به تنه ی یه درخت می رسم، بعد کم کم چنگ می زنم به شاخه هایی که دستم بهشون می رسه و بعد از هر شاخه، شاخه ی دیگه ای دیده میشه.

همیشه توی همین ساعت ها بوده که دوست های قدیمیم رو پیدا کردم. دوست های اول دبستان، تا سوم راهنمایی که با همه شون حداکثر یه سال هم کلاسی بودم و به جز شماره خونه ی بعضی هاشون، هیچ نشونه ی دیگه ای ازشون نداشتم. مهتاب، غزاله، کیمیا، سحر، عسل، فاطمه و ... همه شون رو اون قدر تو اینستاگرام و فیسبوک گشتم تا پیدا کردم. البته هنوز تعداد زیادی شون موندن.

دبیرستان فرق می کرد. برخلاف سال های قبلش - که هر سال یا گاهی هر نیم سال تو یه مدرسه درس خونده بودم -  هر 4 سال رو یه جا بودم و بعد هم با نزدیک ترین دوستام وارد یه دانشگاه شدم. هیچ وقت ارتباطم باهاشون قطع نشد.

اما یه دوره ای از زندگیم هم بود، که نمی دونم چرا تا دیشب واردش نشده بودم. تو اون دوره، فامیل هیچ کدوم از معلم ها و هم کلاسی هام رو نمی دونستم و خب پیدا کردن آدم ها از روی اسم کوچیک باید جزء سخت ترین کار های دنیا باشه. سال سوم و چهارم دبستانم رو میگم. اون دو سال مجبور بودم تو مدرسه های یه کشور دیگه درس بخونم. اونجا خبری از فامیل نبود. همه همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می زدن. حتی تو کلاس ها باید معلم هامون رو با اسم کوچیک صدا می زدیم. اصلا شاید ریشه ی این که من الان واقعا دلم می خواد همه رو به اسم کوچیک صدا کنم و بقیه هم منو به اسم کوچیک صدا کنن تو همون 2 سال باشه.

تنها نشونه ای که از اون سال ها یادم بود، اسم کامل یکی از معلم هام بود. «berit bore». دلیل این که استثنائا" این اسم رو کامل می دونستم، این بود که یه بار گفته بود فامیل من به انگلیسی میشه خستگی و ... دیشب نمی دونم چندمین شاخه ی درخت بود که باعث شد این اسم رو توی توییتر سرچ کنم. پیداش کردم. 

شاخه ی بعدی که بلافاصله خودش رو نشون داد، سرچ کردن نا امیدانه ی اسم «Vidar»  بود. فقط اسم کوچیک که در نهایت به یک سری صفحه ی نامناسب ختم شد و قطعا هیچ کدوم معلم من نبود.

این بار اسم berit رو توی فیس بوک سرچ کردم و بعد رفتم سراغ دوستاش... نه تنها vidar ، که تعداد خیلی زیادی از هم کلاسی های سال چهارم دبستانم رو هم پیدا کردم! vidar ازدواج کرده بود و 2 تا بچه داشت. هم کلاسی هام همه شون کلی تغییر کرده بودن. یکی دیگه از معلم های اون سالم رو هم پیدا کردم. با لباس عروس رو تاب نشسته بود و شوهرش داشت تابش می داد.

همه ی هم کلاسی هایی که پیدا کردم، خیلی تغییر کرده بودن، اما کاملا قابل شناسایی بودن. اکثرا توی دانشگاه اسلو درس خونده بودن و همه شون هم الان مشغول کار هستن. تو جاهای مختلف. اما بین این هم کلاسی ها چند تا نکته ی جالب دیدم. یه هم کلاسی به اسم oscar داشتیم، که اون موقع ها خیلی کتاب می خوند. طی سال چند بار برای فعالیت های اضافه ش سر کلاس تشویق شد و جایزه گرفت. بین اون هایی که دیشب پیداشون کردم، اسکار تنها کسی بود تو دانشگاه سن فراسیسکو درس خونده بود.

یه نفر تو کلاس مون بود، به اسم ramen. همون موقع هم تا اسمش رو شنیدم احساس کردم که در اصل باید اسمش رامین باشه. بعد هم یه بار گفته بود که اهل کردستانه. اما کردستان عراق. دیشب فهمیدم فامیلش هم دشتی عه. 

و اما عجیب ترین مورد، تنها کسی بود که ازدواج کرده بود. و تو عکس عروسیش، همه کت شلوار پوشیده بودن.(متوجه شدین یا بیشتر توضیح بدم؟)

خلاصه که بر خلاف همیشه که حداکثر 3 می خوابم، دیشب یهو به خودم اومدم و دیدم ساعت 4 رو هم گذشته. حسی که دیشب داشتم رو نمی تونم وصف کنم. خیلی حس عجیبی بود. دیدن عکس های یه سری آدم بعد از 12 -13 سال! خاطراتی که کم کم تو ذهنم جون می گرفتن و هر کدوم خاطره ی جدید رو پشت سر خودشون به مغزم می کشوندن. جملاتی که سعی می کردم تو ذهن خودم بسازم و حداقل با یه نفرشون ارتباط برقرار کنم. کلماتی که تو جمله هام استفاده می کردم و بعد خودم تعجب می کردم که اینا رو واقعا یادم مونده بود؟!  و فکر کردن به این که آیا یه نفر از بین اون همه آدم منو یادش هست؟


+ من می دونستم این باغ کتاب خیلی قابلیت پاتوق شدن داره، اما فکرش رو هم نمی کردم این قدر برم اونجا. تو یه ماه گذشته، امروز سومین باری هست که دارم میرم.

+ نمی خوام به این فکر کنم که احتمالا امروز برای آخرین بار قراره یکی از دوستام رو ببینم. آدم هایی که از یه روزی به بعد دیگه ندیدم شون، تعدادشون خیلی زیاده. خیلی خیلی زیاد.

  • ۹۶/۰۵/۱۸
  • الهه

نظرات  (۱)

من خیلی دوست دارم اما چون تو ی شهر کوچیک زندگی میکنم معمولا پیدا کردن و یا حتی دیدنشون کار سختی نیست.
باید حس خیلی جالبی باشه ک دنبال کسایی بگردی ک اون ها را سال ها پیش میشناختی و کیلومتر ها با تو فاصله دارند...
نمیدونم اگه من در موقعیت تو بودم اصلا از اون ها یادی می کردم یا ن😐 تو واقعا خیلی با معرفتی. خوش بحال دوستات!
پاسخ:
بله، واقعا حس جالبی داره.
خیلی ممنون ولی فکر نمی کنم بشه اسمش رو گذاشت معرفت، خودم فکر می کنم «غرق شدن تو گذشته» بیشتر بهش بیاد:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">