راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

مشترک مورد نظر کلا درگیر می باشد

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۴ ب.ظ

باید بگم تو چند روز گذشته حداقل روزی 4 -5 بار این صفحه رو باز کردم و خواستم یه چیزایی بنویسم اما نتونستم. نه که  حرفی برای گفتن نداشته باشم، اتفاقا اون قدر حرف دارم که نمی دونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم. نتیجه ی این چندین باری که سعی کردم بنویسم، تعدادی مطلب نصفه نیمه ی پیش نویس شده.

یادمه قبل تر ها، هر وقت می دیدیم یکی از بچه ها وبلاگش رو آپ نمی کنه، می رفتیم کامنت میذاشتیم که بسه دیگه، بیا آپ کن! احساس می کنم هر قدر هم بگذره، اون جو صمیمی پرشین بلاگ، اینجا ایجاد نمیشه. البته اگه از بین نرفته بود من شاید هیچ وقت نمی اومدم بلاگ. در واقع میشه گفت تک تک آدم های اون گروه وبلاگ هاشون رو بستن و رفتن.

بگذریم...چیزی که یکی دو روزه فکرم رو درگیر کرده، اینه که نکنه من دارم خودم رو گول می زنم؟ نکنه در واقع این منم که قضیه رو جدی نگرفتم؟ درسته که بهم میگن خودت رو مشغول کن، ولی آخه مگه قراره همیشه این قدر مشغول باشم؟ آخرش که چی؟

هفته ی پیش از زور بی کاری، تصمیم گرفتم یه دونه از این شرکت های کار در منزل پیدا کنم و حداقل روزی دو سه ساعت خودم رو مشغول کنم و کنارش هم یه درآمدی داشته باشم. تنوع کار ها زیاد بود.با گزینه هایی مثل مونتاژ قطعات خودرو و بازاریابی و ... برخورد کردم. اما واقعا دلم یه کار هنری می خواست. دو تا شرکت پیدا کردم که کارهایی مثل شمع سازی و عروسک و جعبه سازی و ... داشتن. راستش کار کردن با چسب همیشه اعصابم رو خورد می کنه، برا همین قید جعبه رو زدم. از بین بقیه رشته ها هم به نظرم عروسک از همه جذاب تر بود. اما بعد از دو جلسه که در واقع آموزشی و تایید کار بود، به این نتیجه رسیدم که واقعا نمی تونم روزی حداقل 5 تا عروسک بدوزم. برا همین زنگ زدم به مربی و عوض این که برای بردن نمونه ها وقت بگیرم، گفتم نمیام. قرار شد 5 شنبه خودش صرفا کار ها رو ببینه و ایراداشو بگه که به درد خودم بخوره بعدا.

یه حرکت دیگه ای که تو این چند روز زدم، خوندن هم زمان 4 تا کتابه. اصولا آدم سالم این کارو نمی کنه! قبلا هم پیش اومده بود که 3 تا کتاب رو با هم بخونم که در نهایت هیچ کدوم رو تموم نکردم یا فقط یکی شون رو تموم کردم. اما این دفعه فرق می کنه.

اول «قصه های مجید» رو شروع کردم. اما چون 700 صفحه س و جلدش هم سخته، اصلا امکان این که بیرون از خونه بخونمش وجود نداره. برا همین یه مدتیه تو صفحه 300 گیر کردم. 

بعد تصمیم گرفتم کتاب «دانوب خاکستری» رو بخونم. که چند تا داستان کوتاهه و حجمش هم کمه. اما بعد از خوندن 2 تا داستان اولش، به این نتیجه رسیدم که اینو هم ترجیح میدم تو خونه بخونم چون متنش سنگینه و تمرکز می خواد.پس رفتم سراغ کتاب «تن تن و سندباد» که صرفا از عنوانش خوشم اومده بود و از باغ کتاب خریده بودم. 

این کتاب هم رمان نوجوان محسوب میشه. به سختی دارم پیش می برمش. چون هیچ علاقه ای به خوندنش ندارم و صرفا می خوام تموم بشه. فکر می کنم نویسنده هم می خواسته صرفا بنویسه و تمومش کنه. چون حتی به خودش زحمت نداده مشخصات قهرمان های کتاب رو درست مطرح کنه. مثلا نوشته «سوپر من» و مشخصات «بتمن» رو داده. اینو حتی من که با هیچ کدوم از این شخصیت ها آشنایی خاصی ندارم(فقط عکس هاشون رو یکی دو جا دیدم) متوجه شدم. چه برسه به نوجوانی که اینا از قهرمان های دوران کودکی و نوجوانیش محسوب میشن. خلاصه که دارم یه خط در میون می خونمش و پیش میرم! و صرفا چون روش عکس داره و نوشته رمان نوجوان، اینو هم ترجیح میدم تو مترو و اتوبوس نبرم! تعداد متلک ها رو دو برابر می کنه.

و اما کتاب چهارم! کتاب «عادت می کنیم» اثر زویا پیرزاد! شاید یکی از بزرگترین اشتباهاتی که تو زمینه خرید کتاب کردم، خریدن 2 جلد کتاب از نویسنده ای بود که نمی شناختمش. قبل از این که خودم رو بندازم وسط این چند تا کتاب، کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» رو از همین نویسنده خونده بودم. اینم جزء کتاب هایی بود که صرفا می خواستم تموم بشه. در واقع هر دو رو از نمایشگاه کتاب خریده بودم. حالا «عادت می کنیم» رو هم فقط برای این که تموم بشه و تو اتوبوس هم بی کار نباشم می خونم! یه روند کندی داره که نگو... خلاصه که اصلا با من سازگار نیست! اینو هم دو سه خط در میون دارم می خونم تا از سرم باز بشه.

خوشبختانه سر قول «سریال ندیدن» موندم هنوز.که خب نداشتن سریال جذاب هم تو این خوش قولی بی تاثیر نبوده!:دی

کتاب 504 ای که داشت خاک می خورد هم یه ورقی می زنم گاهی... پایتون هم که اصولا باید خیلی وقت پیش یاد می گرفتم داره تموم میشه کم کم و تازه الان دارم به این فکر می کنم چرا پایتون خوندم؟ چرا مثلا جاوا یاد نگرفتم که مقدمه ای بشه برای اندروید؟ اگه خدا بخواد سراغ اونم میرم حالا.

بیرون هم بیشتر میرم.

همه ی این فعالیت ها و اوقات فراغت رو مدیون کمبود board توی شرکت استاد پروژه ی گرامی هستم. وگرنه ترجیح می دادم عوض این کارا پروژه م رو تموم کنم و این قدر کشش ندم.


+ خب دیگه... فکر کنم همه ی چیز هایی که می تونستم بنویسم رو نوشتم، بقیه ش تو همون پست های پیش نویس بمونه بهتره :دی

+ دارم بعد از مدت ها عین آدم آهنگ گوش میدم! آهنگ هایی با سبک مورد علاقه م. تعدادی آهنگ از گروه دارکوب و سینا سرلک. الان هم دارم اینو گوش میدم که پیشنهاد هم میشه :  تندیسی از سراب - گروه دارکوب

+ هفته ی دیگه بابا برمی گرده بالاخره. روز انتخابات رفته بود.


  • ۹۶/۰۵/۱۶
  • الهه

نظرات  (۱)

این ک بایگانی وبلاگتون از سال 88 رو شامل میشه
واقعا منو ب شگفت اورد :))
دو سال دیگه باید تولد ده سالگیش رو جشن بگیرید :))
پاسخ:
اون موقع که شروع به نوشتن کردم، به آرشیو های طولانی بعضی وبلاگ ها واقعا حسودیم می شد. اما هیچ وقت فکر نمی کردم که منم چنین آرشیوی درست کنم:)
ممنون از توجه شما!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">