راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

دانوب خاکستری*

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

این کتاب رو یه بار سال دوم دبیرستان خوندم. چاپ نشده بود هنوز. امسال چاپ شد. اون موقع مدت ها بود که ترجمه شده بود ولی چاپ نمی شد. مترجم این کتاب، اون زمان معلم عربی من بود. امسال که خبر چاپ کتابش رو شنیدم، رفتم و خریدمش. نمی دونم چرا. هنوز هم کاغذ هایی که 6 سال پیش داستان رو روش چاپ کردن و به من دادن توی کمدم هست. اما نمی دونم اگه امسال کتاب چاپ نمی شد، دوباره کی ممکن بود اون کاغذ ها رو بیارم و یه بار دیگه داستان رو بخونم. حتی تصورم از داستان چیز دیگه ای بود و میشه گفت به کل فراموشش کرده بودم. اما امروز، این جمله هایی که  تو ادامه مطلب نوشتم به دل من نشست و به افکارم نزدیک بود.


+ امروز داشتم فکر می کردم معلم عربی سال دوم دبیرستانم، شاید اولین کسی بود که باعث شد من بفهمم خودم هستم که می تونم شخصیت خودم رو بسازم، علایق خودم رو تعیین کنم و راه خودم رو انتخاب کنم.

+ یه بار تو همین وبلاگ خاطره ی آخرین روز کلاسش رو نوشتم، چند روز بعد راجع به یکی از جملاتم تو اون پست باهام صحبت کرد.

+ کاش اون زمان که بیشتر قدر وجود همچین آدمی رو می دونستم. درسته که تو اینستاگرام و فیسبوک و ... میشه ارتباط برقرار کرد، اما ...


* دانوب خاکستری،نویسنده: غاده السمان، نشر ماهی




- ... همه دروغین و تقلبی ، همچون رویای خاکستری و فروچکیده از خواب های غمباری که بلافاصله پس از بیداری فراموش می کنی و همیشه از همین خواب ها می پری و صورتت پوشیده از اشک هایی است که خدا می داند از کجا می آید... و حس تلخی تو را می فرساید، حس کوچ همه ی چیزهای زیبایی که در لحظه ی هوشیاری به سرعت از میان می روند ...


- اصرار دارم که با او و دیگران به زبان اشاره سخن گویم؛ زبان عصر حجر، پیش از اختراع زبان و دروغ و تقلب ...


- اما جرجی مانند هیچ کدام از مرد ها نبود.او صداقت داشت؛اصل فراموش شده ی مردان... و مادام که لال بود، حتما این امتیاز را داشت!یعنی نمی توانست دروغ بگوید!


- من نمی توانم با هوشیاری کامل جایی تنها بمانم، زیرا تارهای گنگی در عمق جانم شروع می کند به لرزیدن و از پی آن خاطراتم ، مثل دستی که در کار نواختنی وحشیانه است، می تازد و این تار ها را می نوازد و ۀن گاه صدای شیون پنهانی می شنوم که از عمق جانم می وزد...


- اما آیا واقعا می توان چیزی را اصلاح کرد؟آیا هرگز می توان آثار ویرانی بنا ها و انسان ها را ترمیم کرد تا هر چیزی به همان وضعی که بوده بازگردد؟... درست همان طور که بوده؟...


- زمانی با سرودن شعر بود که راهی برای بیان حقیقی خویشتن خویش می یافتم... اما چه شد؟ آیا از وقتی خود را گم کرده ام، دیگر نمی توانم هر وقت که می خواهم بنویسم؟...


- چاپ نشدن! پس ما فقط دو اه داریم: یا حنجره هامان را کرایه دهیم یا در نوشته هایمان دست از فکر کردن و طرح مصیبت های واقعی و گریبانگیرمان برداریم.


- پس بیروت از بی آبریی من سخن می گوید! زدم زیر خنده.شرافت زن برایشان مهم تر از شرافت زمین است. با اختراع بی آبرویی های کوچک و صحبت از تن، خود را از یاد بی آبرویی بزرگ، یعنی شکست وطن، خلاص می کنند.


- فکر نمی کنم کسی به خاطر رودخانه ی شما غمگین باشدهرکدام از ما اندوهگین دانوب خود است که انتظار داشت آبی و درخشان باشد، اما اینک درمی یابد که رودی از خاکستر است، درست مثل این رود.


- کشور من از گله ای جلاد باهوش و گله ای چارپای کودن مثل من تشکیل شده...بیهوده...عبث...پوچ در پوچ...همه چیز باطل اباطیل است...در کشور من، تا وقتی بر ضد مان توطئه می کنند، زندگی مان تبا و نابود است...حتی مرگ مان هم آنجا تباه و نابود است...زندگی، همه ی زندگی، دروغ است.خوشبختی دروغی بزرگ است و بدبختی هم دروغی کوچک، ولی تا وقتی انتخاب نمی کنیم در کدام روزگار و در کدام کالبد متولد شویم و درباره ی زمان مرگ مان نیز اختیاری نداریم، مجبوریم در همه ی این دروغ ها نقشی هم داشته باشیم.


- آیا با من هم عقیده نیستی که مرگ در تعقیب ماست و زمان بر همه ی دلبستگی هامان تسلط دارد؟ استهزای هستی با ریشخند هایش سر در پی مان گذاشته، عطش عشق هم، در پویشی بی پایان، تازیانه مان می زند...دوست راننده ی من! چون دریافتم هر دانوبی که دوست می داشتم آبی نبود، کوشیدم تا از درد و ترس و عشق بگریزم تا زنده بمانم...


- شما پلیدی فحشا را فقط در تن زن می بینید، اما از کنار فحشای خودتان در سیاست و اخلاق و رفتارهای گوناگون می گذرید و پلک چشم تان هم هیچ نمی پرد...


- شما با دیدن زنی که تن و روان خود را به پلیدی سپرده تا مثل شما شود و به میان تان راه یابد، خون تان به جوش می آید و در برابر تن بی حرمتش دیوانه می شوید، ولی در برابر تن بی حرمت وطن هیچ حسی ندارید.وطن من روسپی تاریخ است.


  • ۹۶/۰۵/۰۹
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">