راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

خون گرم و مهمون نواز

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ
حدود 11-12 سال پیش که به خاطر کار پدرم، چند سالی تو یه کشور دیگه زندگی می کردیم، یه روز با خانواده ی آقای ن. رفتیم گردش. اونجا تعداد خانواده های ایرانی که می شناختیم کم بود و در کل 7- 8 تا خانواده از همکار های بابام بودن. برا همین معمولا آخر هفته ها رو با هم می گذروندیم. به غیر از اون، اواخر بهار و اوایل تابستون که روز ها معمولا تا 10 - 11بعدازظهر کش میومد هم گاهی عصر ها چای و میوه ای برمی داشتیم و می رفتیم بیرون.
یکی از جاهایی که معمولا برای این جور گردش ها انتخاب می کردیم جایی به اسم «Nordstrand» بود. از محل پارک ماشین ها باید تعدادی پله پایین میومدیم تا برسیم به یه محوطه ی چمن. این محوطه ی چمن، تعداد زیادی هم درخت داشت و تقریبا یه پرتگاه محسوب می شد و پایینش به دریا می رسید.
خانواده ی آقای ن. سه تا بچه ی شر داشتن. ما باهاشون زیاد بیرون می رفتیم، اما هر بار یه جوری این بچه ها باعث ترس ما می شدن و برخلاف ما، خود خانم و آقای ن. آدم های خیلی بی خیالی بودن و خیلی از دست بچه هاشون حرص نمی خوردن. یادمه یه بار جای یه زخم دقیقا شکل رد یه کفش رو صورت دختر کوچک شون دیدم. بعد که پرسیدم چی شده؟ خانم ن. بهم توضیح داد که :«داشتم رانندگی می کردم، مرجان و رضا هم پشت ماشین نشسته بودن، بعد مرجان افتاد کف ماشین، رضا هم با کفش رفت رو صورتش» و این جملات هنوز هم بعد از این همه سال برا من عجیبه!
خلاصه! یه روز با این خانواده رفتیم Nordstarnd. همون طور که نوشتم، محل پارک ماشین ها تو یه سطح بالاتری نسبت به محلی که ما نشسته بودیم بود. مرجان و رضا تو مسیر خوابیده بودن و برا همین موقع پیاده شدن، مامان و باباشون اونا رو نیاوردن. طبق معمول ما رفتیم سراغ بازی و مادر پدر ها خوراکی ها رو گذاشتن روی نیمکت و مشغول صحبت شدن.هر چند دقیقه یک بار هم آقا یا خانم ن. سری به ماشین می زدن تا ببینن بچه ها بیدار شدن یا نه.
همه مشغول صحبت و خوردن و بازی بودیم که دو تا خانم به نیمکت ما نزدیک شدن و شروع کردن با پدر ها صحبت کردن. بعد از این که رفتن، آقای ن. با عجله رفت و دو تا بچه ها رو از ماشین آورد. و بابا هم به ما توضیح داد که اون دو تا نگران بچه ها بودن و گفتن که این کار شما درست و قانونی نیست و با این که هر چند دقیقه بهشون سر می زنید، باز هم ممکنه بیدار بشن و کار خطرناکی انجام بدن. یا تو ماشین گرم شون بشه یا نفس شون بگیره و ...
راستش صحبت اون خانم ها ما رو خجالت زده کرد و باعث شد تو دلمون خانواده ی ن. رو سرزنش کنیم. بیشتر هم به این دلیل که از پلاک ماشین ها ملیت ما قابل تشخیص بود و اصلا برای همین راحت تونسته بودن تشخیص بدن که والدین بچه ها کی هستن. 

این خاطره،برای من خاطره ی خیلی خاص و پررنگی نبود. شاید اصلا تا دو روز پیش حتی یادم هم نبود. اما دو روز پیش که یه خبر دردناک همه ی مردم ایران رو متاثر و ناراحت کرد، اولین چیزی که به ذهنم رسید، همین خاطره و همین احساس مسئولیت بود.
 آقای ن. ، حداکثر 10 دقیقه قبل به بچه هاش سر زده بود، با این حال اون خانم ها این طور به این موضوع واکنش نشون دادن. اونم تو یه کشور نژادپرست.
اما تو کشور ما، که خدا رو شکر همه مون هم «خون گرم و مهمون نواز» هستیم(!)، یه ماشین، 6 روز کنار یه خیابون پارک میشه، و یه بچه به خاطر گرسنگی و تشنگی و گرما، توش می میره. یه بچه که حتما قبل از مرگش تا جون داشته گریه کرده و سر و صدا راه انداخته. ممکنه کسی متوجه نشده باشه؟ من که میگم نه. و اقعا نمی دونم کسایی که اون بچه رو تو اون ماشین که حتی قفل هم نبوده، دیدن و کاری براش نکردن، الان می تونن خودشون رو ببخشن؟
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">