راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

برای تو

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۱ ق.ظ

حالا دقیقا یک سال است که تو دیگر در میان ما نیستی. 

دقیقا یک سال می گذرد از زمانی که تو را روی آن تخت و زیر آن همه دستگاه دیدم و انگار چیزی در دلم فرو ریخت. انگار باور کردم که دیگر امیدی برای بهبود نیست.

یک سال می گذرد از آن لحظه ای که با تمام وجود تلاش کردم اشکی نریزم و لبخند بزنم و دست لرزان و ورم کرده ات را که سعی داشت دستم را بگیرد، رها نکنم.

یک سال گذشته و من در این یک سال هر گاه سخنی از تو به میان آمده مثل همان روز به سختی در برابر اشک هایم مقاومت کرده ام و در نهایت مثل همان روز شکست خورده ام.

حالا یک سال است که تو در میان ما نیستی و تمام سهم ما از تو خاطرات محو و خواب های گاه به گاه است.

عمو جان! می دانی تو اولین کسی بودی که از نوشته های من تعریف کردی؟ یادت هست آن زمانی که وبلاگم را می خواندی و می گفتی روان می نویسی؟ می دانی؟ هیچ وقت فکر نمی کردم در این وبلاگ این قدر راجع به تو بنویسم. راجع به تو و در سوگ تو.

درست است که دو سال آخر حضورت در این دنیا، نتوانستم آن قدر که باید ببینمت، اما در این یک سال تمام خاطرات فراموش شده را بار دیگر به یاد آورده ام و برای حفظ آن ها تمام تلاشم را کرده ام.

اصلا مگر می شود فراموش کنم تابستان هایی را که در حیاط خانه ات آلبالو و سیب می چیدیم و با جوجه ها بازی می کردیم؟

مگر می توانم صدایت را از یاد ببرم؟ مگر می توانم خنده هایت و فاصله ی بین دو دندان پیشینت را فراموش کنم؟

مگر می توانم محبت هایت را از یاد ببرم؟ مگر می توانم گردش هایی را که با هم رفتیم از یاد ببرم؟

چطور می توانم غذاهایی که دوست داشتی را ببینم و هر بار جایت را خالی نکنم؟

اصلا همه ی این ها به کنار، فکر می کنی می توانم روزی را که پشت در خانه ات به پیچک های روی دیوار حیاط خیره شده بودم و اشک می ریختم و حسرت گذشتن از آن دیوار و دیدنت را می خوردم، فراموش کنم؟ همان روزی که برای آخرین بار می شد تو را در خانه ات ببینم ، اما نتوانستم و تو کمتر از 10 روز بعد، برای همیشه از آن خانه و از این دنیا پر کشیدی.

عمو جان! کتاب «مدیر مدرسه» جلال را یادت می آید؟ در صفحه ی اولش برایم نوشته ای که «امیدوارم این کتاب شروعی باشد برای آشنایی با ادبیات معاصر». کتاب های زیادی به من داده ای، اما فقط این کتاب امضا و دست خط تو را دارد. در سه سال گذشته هیچ گاه فرصت نشد بگویم که چقدر به ادبیات معاصر علاقمند شده ام.

در تمام این مدت هر وقت صحبت از شفای بیماری شده، به دنبال دلیلی برای از دست دادنت گشته ام. حتی گاهی خود را مقصر این اتفاق دانسته ام. مقصر بیماری ات.

در این یک سال همواره نبودنت را برای خودم انکار کرده ام و خودم را فریب داده ام: عموجان هست. بالاخره یک روز او را دوباره می بینی. اما فعلا صلاح نیست به دیدنش بروی. مثل دو سال قبلش. دروغ چرا؟ این فریب همیشه کارساز بوده است. همیشه. حتی زمانی که در زیرزمین خانه مشغول درست کردن حلوای خیراتت بودیم.تنها زمانی نمی توانستم خودم را فریب دهم، که در مقابل سنگ قبرت می ایستادم و نمی فهمیدم کی صورتم از اشک خیس شده است.

حالا یک سال از نبودنت می گذرد. یک سال باور نکردنی و طولانی. با خاطرات محو و خواب های گاه به گاه.

  • ۹۶/۰۵/۰۳
  • الهه

نظرات  (۳)

روحشون شاد  و قرین رحمت الهی ان شاءالله
پاسخ:
خیلی ممنون.
خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه.
خدا رحمتشون کنه و انشاءالله که بهشت مکانشون باشه...
پاسخ:
خیلی ممنون.
خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه.
خدا رحمت شون کنه. شک ندارم جاشون وسط بهشت ه. 
پاسخ:
متشکرم.
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">