راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

تابستونه!

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۸ ب.ظ

تابستون امسال دقیقا زمانی که باید، شروع شد. آخرین امتحانم 30 خرداد بود خبری از تمرین و پروژه هم نبود و واقعا با شروع تابستون، تعطیلات من هم شروع شدن. یادم نیست اون یه هفته رو چی کار کردم(تا شب قبل از عید فطر). ولی شب عید فطر راه افتادیم به سمت سرزمین مادری!

6 روز خونه ی مادربزرگم بودیم که اگه دست خودم بود و به خاطر پروژه ی تابستونم نبود، دلم می خواست خیلی بیشتر بمونم.تازه،با این که کمتر از یک هفته موندیم،  بعد از مدت ها، تونستم به اندازه ی کافی با خاله ها و دایی ها وقت بگذرونم.ولی به هر حال، فکر برگشتن به تهران و تصور این که از فردا هیچ کدوم رو نمی بینم سخت بود. اما خب، همراه شدن خاله م و دخترهاش باعث شد همه چیز یهو تموم نشه. دو- سه روزی خونه مون موندن و تو اون دو سه روز چند جایی با هم رفتیم. 

نزدیک ظهر تا عصر می رفتم دانشگاه، بعدش هم با هم می رفتیم بیرون. چهارشنبه شب اونا هم برگشتن. خیلی اصرار کردیم حداقل پنج شنبه رو بمونن اما قبول نکردن. چهارشنبه با هزار تا بدبختی، بالاخره رفتن! هیچ آژانسی ماشین نداشت! بلیط رو اشتباهی برای یه ساعت دیگه گرفته بودن!اینترنت قطع بود و با سختی و برای اولین بار اسنپ گرفتیم! راننده ی اسنپ پیدامون نمی کرد! دخترخاله م کیفش رو جا گذاشته بود و .... اما همه ش یه جوری رفع و رجوع شد و آخرش رفتن!

خیلی دلم می خواست بمونن و پنج شنبه با هم بریم امامزاده صالح. وقتی تصمیم شون برای زودتر رفتن قطعی شد، به یکی از دوستام  پیشنهاد دادم با هم بریم. بعد قرار شد کاخ سعد آباد رو هم با هم بریم ببینیم. نزدیک 8 صبح از خونه زدم بیرون و ساعت 7 عصر رسیدم خونه. و پاهام از زانو به پایین مرده بودن! هنوز هم درد می کنن حتی. تو کل اون یازده ساعت شاید 3 ساعتش رو نشسته بودیم و بقیه ش رو داشتیم راه می رفتیم. شب قبل هم هر کدوم 4 ساعت اینا خوابیده بودیم. اما شدیدا خوش گذشت!

امروز هم بالاخره بعد از مدت ها، اتاقم رو از بیخ و بن مرتب کردم و حتی یه تغییراتی هم توش دادم و الان هم داشتم فکر می کردم از برنامه هایی که برای تابستون دارم، کدومش رو شروع کنم.مثلا زبان بخونم، برم سنتورم رو از جعبه ش دربیارم،کتاب بخونم، نقاشی بکشم ، فرشم رو ببافم یا ... نتیجه ش این شد که اومدم وبلاگم رو آپ کنم!


+ تصمیم دارم شروع کنم برا کنکور بخونم. هنوز نمی دونم چه رشته ای ولی تا دو هفته ی دیگه تصمیم می گیرم.

+ بعدازظهر نشستم یه پست راجع به مصائبی که سال کنکور کشیدم نوشتم، بعد گفتم خب که چی؟! و بی خیالش شدم. شاید بعدا خصوص منتشرش کنم.

+ از امروز به بعد میشه بگیم که ما هم یه کنکوری تو خونه داریم: خواهرم.

+ یادم رفت تو این پی نوشت چی م خواستم بنویسم!

+ زندگیم شبیه تعداد زیادی از آهنگ هایی که سه چهار سال پیش گوش می دادم شده و هر لحظه که ازم بپرسن چه مرگته می تونم با یه بیت از اون آهنگ ها جواب بدم! عمدتا" خواجه امیری. مثلا الان می تونم بگم:«نه دنبال یه تسکینم، نه فکر کندن از این درد/ تو دنیا با یه دردایی فقط باید مدارا کرد»

  • الهه

نظرات  (۱)

مصائب کنکور! با این ک دو روز پیش کنکور دادم اما احساس میکنم -به قول ادل- مال یه میلیون سال پیش بود. اصن تو ذهنم درباره پارسال یه خلا هست😕
نمیدونم شاید نتیجه ها ک بیاد این حس بره..‌.
+ حتی نمیدونم برای "به قول ادل" علامت نگارشی درستی گذاشتم یا ن، با این ک تو زبان فارسی بود.
نمیدونم چرا به جا نظر برای پست دارم شرح حال مینویسم😕
پاسخ:
منم بعد از کنکور تا مدتی این حس رو داشتم. اصلا یادم نمی اومد ان سال چه اتفاقاتی افتاد. اما بعد کم کم یادم اومد. مخصوصا الان که خواهرم داره میره پیش دانشگاهی و احتمالا تجربیات من به دردش می خوره.

به هر حال مرتبطه این شرح حال با متن من!:))))
ان شاالله که نتایج خوب باشه و تو رشته ی دلخواه قبول بشی:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">