راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

افطار

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ب.ظ
- دم افطاره، از 4 ساعت پیش داریم راه میریم ولی نه گرسنه م، نه خسته، نه تشنه!
با خوشحالی اینو گفتم در حالی که نمی دونستم اون چیزی که قراره امروز دم افطار از بین بره، نه تشنگیه، نه گرسنگیه و نه خستگی... خوشحالیه...
نمی دونم از بهت بگم، از غم بگم، از خاطراتش بگم، از جو سنگین و غریب بین بچه های دانشکده بگم... نمی دونم... کاش من هم وقتی میرم همه ازم به همین خوبی یاد کنن. یاد خنده هام بیفتن، یاد صدام بیفتن، یاد حرفام بیفتن... از نبودنم متاسف باشن...

کجا رفتی صبا؟

+ کاش این اواخر ارتباطم باهاش کمتر نمی شد...کاش همه چی تو تابستون سال اول دانشگاه متوقف می شد.
+ می گفت اگه زندگی رو راحت بگیری، اتفاقات خوبی برات میفته و همه چیز به خیر و خوشی جلو میره... روی نیمکت، جلوی بوفه ی دانشگاه. انگار همین دیروز بود...
+ چرا یه نفر مثل صبا با این هدف و شور زندگی باید بمیره، بعد یکی مثل من زنده باشه؟ چرا واقعا؟

  • ۹۶/۰۳/۱۲
  • الهه

نظرات  (۳)

شاید بیش از دو ماه، اون هم به صورت غیر مستقیم تو زندگی من حضور نداشتند، ولی هم بودن شون، و هم جدا شدن شون از جمع ما تو همان تابستان سال اول اون قدر خاطره ساز بود که وقتی این خبر شنیدم چنان گریه م گرفت که آخرین بار که شبیه این گریه کرده بودم به اواسط دو ترم قبل بر می گشت. هنوز لحظه ای که روی سن مراسم فارغ التحصیلی رفت و انگشت اشاره ش رو به سمت نقطه نامعلومی نشونه گرفت و با لبخند همیشگی ش عکس یادگاری شو گرفت کاملا واضح تو ذهن مه. اون لحظه پرسیدم، امم، کجا را داره نشون می‌ده. جوابش الان فهمیدم. بهشت خدا را نشون داد. دعا می‌کنم انشالله جاش وسط بهشت باشه. 
  • 🍁 غزاله زند
  • (´・_・`) الهی 
    اینجوری نگو.تلاش کن برای عالی‌تر بودن :) 

    "کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ"   

    خدا رحمتشون کند😔

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">