راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

بی عنوان

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ

بابا که رفت ماموریت ، یاد عموجون افتادم که این جور موقع ها بلافاصله sms می زد و حال مون رو می پرسید و بعد هم می گفت سعی می کنه حتما تو این مدت بیاد و سری بهمون بزنه.

نمی دونم، درسته که دیگه نیست تا sms بزنه ولی شاید الان دیگه سر زدن براش خیلی آسون تر باشه. بهمون سر می زنه یعنی؟

دو روز پیش داشتم بدترین حالت ممکن از ماموریت بابا رو تصور می کردم. این که نتونه همون طور که قول داده دو سه هفته قبل از عروسی برگرده و به سختی دو سه روز مرخصی بتونه بگیره و فقط برای خود مراسم خودش رو برسونه. اون وقت بدون این که از قبل خبر داشته باشم، هفته ی آخر اردیبهشت در واقع آخرین هفته ای بوده که با بابام تو یه خونه زندگی کردم.

 

+ اصلا من استاد خودآزاری با این مدل تخیلات استرس زا هستم!

+ متن میذارن تو اینستاگرام و تلگرام و ... که: «روزه گرفتن شما ها چه ربطی به محروما داره؟ حالا مثلا درک شون کردین که چی؟ بهشون کمک کنید! چرا گیر کردین تو پوسته ی دین؟!» چی بگم والا!


  • ۹۶/۰۳/۰۷
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">