راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب

یکی یکی!

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

کلاس اول دبستان که بودم، کلاس مون دو تا مبصر کلاس پنجمی داشت. آیدا و پگاه. ازشون حساب می بردیم. مخصوصا از آیدا. داد که می زد همه مون ساکت می شدیم. اما بعضی وقت ها که معلم مبصر هامون زودتر از معلم ما میومد، یکی از بچه ها خودمون از طرف شون به جانشینی انتخاب می شد! اونم می رفت اون وسط و حنجره ی خودش رو جر می داد و با تمام توان داد می زد. اما هیچ کس ازش حساب نمی برد و کلاس می رفت رو هوا. همه داد می زدن و می گفتن سااااکت! ولی باز هم کسی ساکت نمی شد. این جور موقع ها همیشه با خودم می گفتم:«اینا چرا داد می زنن؟ چرا تک تک بچه ها رو ساکت نمی کنن؟مگه چقدر طول می کشه؟»

یه بار نوبت خودم شد. فقط یه بار و دقیقا زمانی که معلم مون تو راهرو بود و تا چند ثانیه بعد می رسید به کلاس. وقت نشد فرضیه م رو ثابت کنم. تا به بچه های یه نیمکت گفتم ساکت و رفتم سراغ نیمکت بعدی معلم وارد کلاس شد. 

از همون موقع همیشه برا سوال بود که اگه وقت داشتم، از اون روش نتیجه ای می گرفتم یا نه؟

تو این یه هفته ی قبل از انتخابات دایم این خاطره به ذهنم میاد.وقتی بچه ها می گفتم ما میریم ولیعصر و انقلاب و بحث می کنیم و مخالف ها هم میان و بحث می کنن و مردمی که می شنون تصمیم می گیرن، به هیچ وجه نمی تونستم خودم رو  همراه با اونا تصور کنم. این شد که تصمیم گرفتم برم و تک تک با مردم حرف بزنم.

*** 

نمی دونم چند شنبه بود. ولی با ناصر رفتیم پارک. شروع کردیم با مردم حرف زدن و تشویق شون کردیم که رای بدن. از نزدیک 30 نفری که باهاشون حرف زدیم تقریبا 15 نفرشون همون اول گفتن به آقای روحانی رای میدن و بقیه به هیچ وجه راضی نمی شدن که رای بدن. دو نفرشون که به من گفتن «جنایته! تو هم رای نده!» و دو تا خانواده ی دو نفره ی دیگه هم کلی باهامون صحبت کردن و گفتن که همیشه رای می دادن. یه خانواده از 88 تصمیم گرفته بود رای نده و اون یکی از 92. یه خانواده بهمون گفت:«من خودم زمان آقای هاشمی کاری که شما می کردین رو می کردم. ولی الان راضی نمی شم. برید، موفق باشید.آقای روحانی گفت که می تونه حصر رو رفع کنه. می دونست دست اون نیست. می دونست نمیذارن. چرا گفت؟» و اون یکی هم گفت :«من همین جا بهتون امضا میدم که آقای روحانی رییس جمهور میشه. از قبل انتخاب شده س. رای ما تاثیری نداره. تا روحانی نتونه اسم میر حسین رو به زبون بیاره من رای نمیدم.»

ناامید کننده بود. خیلی. این که این همه آدم از رای دادن ناامید شده بودن بی اندازه ناامید کننده بود. 

شنبه باز می خواستم برم پارک.اما دم آخر تصمیم گرفتم برم آزادی. شاید همین باعث شد دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه با انرژی بیشتری با مردم صحبت کنم.

دوشنبه و سه شنبه با کلی آدم که تو پارک نشسته بودن صحبت کردم. عجیب بود که این بار هم اکثرا قصد رای دادن نداشتن. به دلایل مختلفی مثل:«اون که انتخاب شده هست. رای ما تاثیری نداره!»، «من که هیچ کدوم رو نمی شناسم!»،«والا ما اون قدر مشغله داریم که وقت نمی کنیم به این چیزا فکر کنیم!»،«چرا وقت تون رو تلف می کنید؟ خودتون رو قاطی این بازی ها نکنید!» اما در کمال تعجب خیلی هاشون بعد از چند دیقه قانع شدن که رای بدن. استدلال های مختلف شون باعث می شد بحث برا خودم هم جذاب باشه. بعضی هاشون اطلاعات فوق العاده کمی داشتن. بعضی هاشون هنوز نمی دونستن آقای قالیباف انصراف داده. خلاصه که طیف جالبی رو تشکیل می دادن.

 حالا برا من که کشته مرده ی این مدل ارتباط برقرار کردن با مردم هستم،  خودش یه جور تفریح هم محسوب میشد. هر قدر بیشتر پیش می رفتم، تجربه ی بحث کردنم بیشتر می شد. وقتی بین جماعت مخالف رای دادن، به کسی برخورد می کردم که می خواست رای بده و مصمم بود که به آقای روحانی رای بده و برام استدلال هم می کرد(به کسی نمی گفتم طرفدار کی هستم. صرفا می خواستم رای بدن.)، اون استدلال ها برای قانع کردن نفر بعد به دادم می رسید و کمکم می کرد. اصلا مدل حرف زدن هر کس باعث می شد خیلی راحت متوجه بشم از چه راهی میشه وارد شد و راضیش کرد که رای بده.

دوشنبه خیلی این جمله رو از مردم شنیدم:«من نمی خوام رای بدم. اما اگه رای بدم به آقای روحانی رای میدم!»

روز سه شنبه تو همون مدت (حدود 2 ساعت ) با افراد خیلی بیشتری صحبت کردم. چند تا اتفاق جالب هم تو این روز افتاد. برای اولین بار بعد از این که یه نفر رو قانع کردم که رای بده و ازش پرسیدم به کی رای میدی؟ گفت آقای رییسی. با بعضی از مردم که حرف می زدم، یه نفر دیگه هم از اون دور و بر پیدا می شد و بهم کمک می کرد. افرادی هم بودن که به محض این که می دیدن دارم با یکی بحث می کنم میومدن و می گفتن که:«منم نمی خواستم رای بدم. ولی با این وضع باید بریم و رای بدیم». و مورد جالب دیگه، خانم مسنی بود که ظاهرا تو همون چند دیقه صحبت اینجانب رو برا پسرش در نظر گرفته بود و وقتی گفتم من ازدواج کردم، گفت :«پس من رای نمیدم!» البته بعد گفت که شوخی کرده و رای میده.

خیلی برام جالب بود که تو این دو روز هیچ کس به من نگفت نمی خوام باهات حرف بزنم. همه خیلی خوش اخلاق و خوب باهام برخورد کردن. البته به جز یه خانم مسن که از همون اول که ازش اجازه خواستم وقتش رو بگیرم با یه حالت تاسف که واقعا بهم برخورد سرش رو تکون داد و گفت:«چی کار کنم دیگه، بگیر!» اما خوشبختانه لازم نبود باهاش بحث کنم. چون همون اول گفت که قصد داره رای بده و به آقای رییسی هم رای میده.

قرار نبود با طرفدار های آقای رییسی بحث کنم. چون می دونستم که با حرف من از عقیده شون برنمی گردن. کلا با افرادی که انتخاب کرده بودن بحثی نداشتم.فقط می خواستم مردم رای بدن.

روز چهارشنبه، پارک های دور و بر خونه تموم شده بود و من هم به دلایلی لازم بود تا عصر بمونم دانشگاه. از ساعت 11 تا 2 و نیم کاری نداشتم. هوا هم گرم بود و حتی نزدیک دانشگاه هم جایی رو نمی شناختم که برم برا تبلیغات. به پیشنهاد یکی از دوستام رفتم مترو. خلوت بود. اما یه کم می ترسیدم. مخصوصا به خاطر این که خط 2 رو انتخاب کرده بودم و تصورم این بود که تو شرق تهران مخالف های زیادی رو می بینم و با توجه به این که تو مترو فاصله ی صندلی ها مثل پارک زیاد نیست، خواه ناخواه بحث گروهی میشه. درسته که من تو اولین سوال هام راجع به کاندیدا ها حرف نمی زدم، اما وقتی می دیدم طرف به روحانی مایله، بهش می گفتم که رای ندادنش عین رای دادن به رییسیه. یا اگه می دیدم کلا اطلاعی نداره، یه مقایساتی انجام می دادم. راجع به شعار ها و برنامه ها و سوابق و ... حتی خیلی هاشون بعد از این که قانع می شدن رای بدن تازه از من می پرسیدن خودت به کی رای میدی؟ اما به خاظر همین توضیحات هم از برخورد های عجیب و غریب طرفدار های آقای رییسی تو مترو که قبلا هم نمونه ش رو دیده بودم، می ترسیدم. 

اما ترسم الکی بود. نه تنها کسی به خاطر صحبت هام برخوردی باهام نکرد،(یعنی مخالفی نبود که بخواد مخالفتی بکنه) بلکه افراد موافقی بودن که اطلاعات شون خیلی بیشتر از من بود و به کمک من اومدن. افراد دیگه هم بودن که بعد از قانع شدن طرف بحث، کلی بهم روحی دادن و تشویقم کردن. شرق تهران هم فرق خاصی با غربش نداشت.

تفاوت دیگه ی رو چهارشنبه با روز های قبل این بود که با تعدادی از طرفداران آقای میرسلیم هم آشنا شدم و افرادی رو هم دیدم که بدون این که بی ادبی کنن (مثل اون خانم تو پارک)، همون اول و با صراحت گفتن که تمایلی به بحث ندارن.

نزدیک های ساعت 3 بالاخره برگشتم دانشگاه.ساعت 5 دوباره با یکی از دوستام رفتیم مترو. اما هم شلوغ بود و هم من خسته بودم و هم بیشتر می خواستم به دوستم میدون بدم. مسیرمون 3 ایستگاه بیشتر نبود. اما دو نفر رو قانع کردیم. در واقع من شروع می کردمو می رفتم کنار و دوستم ادامه میداد.با افراد خیلی زیادی هم رو به رو شدیم که حاضر به بحث کردن نبودن. بهشون حق می دادم. خسته بودن.

باز همایش بود. نزدیک میدون ولیعصر. از همایش خیلی خوشم نیومد. من که مراسم پر از شور آزادی رو با حضور آقای جهانگیری و آقای روحانی دیده بودم، تحمل اون همایش تو یه سالن کوچیک و با یه مجری بی مزه برام سخت بود. هر چند که سالن پر بود و مردم و خیلی هاشون بیرون مونده بودن.

مسیر برگشت فوق العاده شلوغ بود. مردم پیاده و با ماشین از آخرین ساعات تبلیغات استفاده می کردن. بسیجی های پرچم به دست به محض دیدن ماشین ما بای بای می کردن و می گفتن :«روحانی بای بای!» درسته مدت زیادی تو خیابون بودیم ولی مسیر خودمون رو رفتیم. به شلوغی ها و اسپری فلفل و اینا برخورد نکردیم.

شب خسته و با سردرد رسیدیم خونه. مطمئن از این که این بار همه ی تلاشم رو کردم.

مطمئن از این که اگه یه وقت آقای روحانی رای نیاره، می تونم درک کنم همه ی اون هایی رو که سال 88 به تظاهرات می رفتن. مطمئن از این که با دیدن وقایع این مدت به صورت مستقیم و غیرمستقیم،اگه آقای روحانی رای نیاره، سال 1400 به دانشجویی که جلوم سبز میشه و میگه رای بده، میگم:«برو، تو این چیزا رو نمی دونی. اینا از قبل انتخاب شده هستن.» مطمئن از این که اگه تو این انتخابات پیروز نشیم، یه چیزی تو وجودم می میره. همون چیزی که سال 88 تو وجود خیلی ها مرد...

کاش هیچ وقت درک شون نکنم. کاش هیچ وقت به هیچ کس این حرف رو نزنم.کاش هیچ وقت الهه ی این روز ها نمیره.

  • ۹۶/۰۲/۲۸
  • الهه

نظرات  (۴)

طولانی بود من فقط نصبشو خوندم.
پاسخ:
متشکرم.
بله طولانیه.
من اول به شما خسته نباشید میگم ک کار فرهنگی انجام دادید و برای عقیدتون تلاش کردید. من تصمیم دارم ب رییسی رای بدم اما باز هم از شما ممنونم ک ب جای جدل و تخریب رفتید و به صورت محترمانه صحبت کردید. این کاریه ک خیلی از افراد انجام نمیدن؛ چ طرفدار های رییسی و چ طرفدارهای روحانی. ما باید قبول کنیم که نظر دیگران هم مهمه و این که همه افراد مثل ما فکر نمیکنن. تهران شهر بزرگیه ولی ایران بزرگتر. اگر اقای روحانی رای بیاره من ب شما تبریک میگم و اگر هم اقای رییسی رای اورد امیدوارم شما ب نظر هموطناتون احترام بگذارید.
پاسخ:
خیلی ممنون!
بله، درست می فرمایید.
من حتما احترام میذارم. این بار قطعا بیشتر به نتایج انتخابات اعتماد دارم.حتی اگه نتایج چیزی که من می خوام نباشه، قصد اعتراض هم ندارم، ولی خب جلوی ناامیدی خودم رو نمی تونم بگیرم:)
تبریک که تلاش هاتون نتیجه داد!
  به امید فردایی بهتر...
پاسخ:
خیلی ممنون!:)
ان شا الله!
نمی دونم دقیقا چرا ولی کلا این جوریه که هی میام می خونم وبلاگتو بعد نمی تونم کامنت بذارم.
الانم یه حس افتخار قوی بهت در من غلیان کرد که نمی دونم چجوری بیانش کم.
درنتیجه هیچی دیگه. خودت دریافتش کن یه جوری.
پاسخ:
با تشکر از حس افتخار!
خودم هم نمی دونم اون موقع چم بود. الان بهم بگن بیا یکی از اون استدلال هات رو تکرار کن، نمی تونم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">