راسپینا

فصل طلایی

راسپینا

فصل طلایی

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

ماجرای املت

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۷ ب.ظ

یه بار وقتی سوم دبیرستان بودم، رفتم اتاق ناهارخوری مدیر مدرسه مون، با مدیر و دو تا معاون آموزشی ها آبگوشت خوردم! الته آبگوشت که چه عرض کنم، هر چی نخود بود ریختن تو یه کاسه و گذاشتن جلوی من و سه نفری زل زدن بهم که بخور! من با هیچ کدوم شون رودربایستی نداشتم ولی با بدبختی اون همه نخود از گلوم پایین رفت.

فک کنم بهم گفته بودن اگه نخوری به خانم آقای سرایدار میگیم که از غذایی که درست کرده خوشت نیومده و گفتی بدمزه س!

خوردن اون آبگوشت تو اون وضع تا امروز صبح تجربه ی تکرار نشدنی ای به نظر میومد. تا این که امروز تو یه جمعی که میشه گفت با تک تک شون رودربایستی دارم، شامل یکی از استاد های دانشگاه املت خوردم! اصلا وقتی داشتم می رفتم دانشگاه نه می دونستم املتی در کاره و نه می دونستم وسط املت خوردن قراره استادی در کار باشه! تازه تو املتش پیاز هم داشت و من بعد از 22 سال تو یه غذا پیاز دیدم و جدا نکردم.

به جرات می تونم بگم تا حالا تو هیچ جمعی و تو هیچ زمانی به اندازه امروز صبح معذب نبودم!


+ هر چی بیشتر میگذره تاثیرات منفی دبیرستان رو بیشتر حس می کنم. یه نمونه ش این که م تو دبیرستان رابطه ی خیلی خوبی با معلم ها و معاون ها و مدیر مدرسه داشتم، بعد که بعضی هاشون کلا زدن این ارتباط رو از بیخ و بن نابود کردن، تو دانشگاه دیگه از استاد ها سوال هم نمی پرسم چه برسه به برقراری ارتباط و خب قطعا این به ضررمه.

  • ۹۵/۱۲/۱۹
  • الهه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">